تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط Loyal |

تا ابد بغض من تبزده کال است عزیز
دیدن گریه تمساح محال است عزیز!

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط رامین |

كسي ما را نمي جويد،

 

كسي ما را نمي پرسد،

 

كسي تنهايي ما را نمي گريد،

 

دلم در حسرت يك دست،

 

دلم در حسرت يك دوست،

 

دلم در حسرت يك بي رياي مهربان مانده است،

 

كدامين يار ما را مي برد،

 

تا انتهاي باغ باراني؟

 

كدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي كند مارا؟،

 

و اما با توام اي آنكه بي من مثل من تنهاي تنهايي،

 

تو كه حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي،

 

تو حتي روزهاي تلخ نامردي،نگاهت،

 

التيام دست هايت را دريغ از ما نميكردي،

 

من امشب از تمام خاطراتم،با تو خواهم گفت،

 

من امشب با تمام عشق تو را خواهم خواند.

 

كه تويي تنها معبودم....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 توسط رامین |
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
.خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی

. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت
. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط رامین |

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميکشي به گربه ها سلام کني و براي پرنده هايي که آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تکان بدهي ...خجالت ميکشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي که مادرشان برنگشته
فکرميکني آبرويت ميرود اگر يک روز مردم ــ همانهايي که خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي که نکند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت کوهها سرک بکشي و خانه خورشيد را از نزديک ببيني
ديگر دعا نميکني براي آسمان که دلش گرفته ، حتي آرزو نميکني کاش قدت ميرسيد و اشکهاي آسمان را پاک ميکردي !
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت کوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست که توي کوچه پس کوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميکنند
آنها آنقدر دورند که حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر کمرنگ ميشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميکني !
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميکشي وتمام پروانه ها را بيرون ميکني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شرکت ميکني
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
ويک روز يادت مي افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده اي ودستانت را در کوچه هاي کودکي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاک ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط رامین |

 نامت چه بود؟     آدم

فرزند؟      من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت 

محل تولد؟    بهشت پاك 

اینك محل سكونت؟     زمین خاك 

آن چیست بر گرده نهادی؟    امانت است 

قدت؟    روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك 

اعضاء خانواده؟    حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك 

روز تولدت؟     روزجمعه، به گمانم روز عشق 

رنگت؟     اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه 

چشمت؟    رنگی به رنگبارش باران ، كه ببارد ز آسمان 

وزنت ؟   نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین كه نشینم بر این خاك 

جنست ؟    نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا 

شغلت ؟   دركار كشت امیدم 

شاكی تو ؟    خدا 

نام وكیل ؟    آن هم خدا 

جرمت؟     یك سیب از درخت وسوسه 

تنهاهمین ؟    همین!!!! 

حكمت؟     تبعید در زمین 

همدست در گناه؟   حوای آشنا 

ترسیده ای؟    كمی 

زچه؟     كه شوم اسیر خاك 

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟    بلی 

كه؟     گاهی فقط خدا 

داری گلایه ای؟    دیگر گلایه نه؟، ولی ... 

ولی چه ؟     حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ 

دلتنگ گشته ای ؟     زیاد 

برای كه؟    تنها خدا 

آورده ای سند؟    بلی 

چه ؟     دو قطره اشك 

داری تو ضامنی؟    بلی 

چه كسی ؟     تنها كسم خدا 

در آ خرین دفاع؟     می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط باران |

 

 

روزگار غریبیست …

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت رو می پویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین

روزگار غریبیست

و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

و در این بن بست کج و پیچ

سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبیست نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنان قصابانند بر گذرگاه ها مستقر ، با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر  سفره نشسته                    

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبیست نازنین

روزگار غریبیست …

                                                                         احمد شاملو

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط دریا |

 

مرغ محبتم من، کی آب و دانه خواهم

با من یگانگی کن، یار یگانه خواهم

شمعی فسرده هستم، بی عشق مرده هستم

روشن گرم بخواهی، سوز شبانه خواهم

افسانه محبت، هر چند کس نخواند

من سرگذشت خود را، پر زین فسانه خواهم

بام و دری نبینم، تا از قفس گریزم

بال و پری ندارم، تا آشیانه خواهم

تا هر زمان به شکلی، رنگی به خود نگیرم

جان و تنی رها از، قید زمانه خواهم

می آنقدر بنوشم، تا در رهت چو بینم

مستی بهانه سازم، گم کرده خانه خواهم

گر شاخه امیدم، بشکسته ریشه دارم

باران رحمتی کو، کز نو جوانه خواهم.

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط صبا |

داستان کوه نوردی که تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید:ازمن چه می خواهی؟. . .ای خدا نجاتم بده! . . . واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . . البته باور دارم. . . اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . . [یک لحظه سکوت] . . .و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست ها یش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.

 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387 توسط رامین |
گوگل، سرویس مجازی گرافیكی و سه بعدی تازه ای را راه اندازی كرد كه شباهت فراوانی به امكانات سایت مشهور Second Life دارد.
از جمله امكانات جالب این سرویس چت روم های سه بعدی گرافیكی است كه Lively نام دارد و به راحتی می توان آنها را در وب سایت ها و وبلاگ ها گنجاند.
این سرویس كه از نشانی www.lively.com در دسترس است هنوز در مرحله آزمایشی است و بنا بر اعلام شركت گوگل تنها 20 درصد این پروژه تكمیل شده است. كاربران این فضای سه بعدی كه انسان را به یاد كارتون های ایام كودكی می اندازد می توانند اتاق هایی را ایجاد كرده و با استفاده از آوا تارهایی بسیار كامل تر از آوا تارهای نرم افزارهای مسنجر با دیگر كاربران به گفتگو بپردازند .كاربران می توانند به هر اتاق یك آدرس اینترنتی اختصاص بدهند تا دیگر كاربران به راحتی بتوانند به این فضای گرافیكی دسترسی پیدا كنند.
در حال حاضر این سرویس تنها برای كاربران نسخه های XP و ویستا از سیستم عامل ویندوز در دسترس است. همچنین فضای گرافیكی سرویس Lively تنها در مرور گرهای Internet Explorer و فایر فاكس به درستی به نمایش درمی آید. بنا بر اعلام گوگل نسخه های سازگار با سیستم عامل های لینوكس و مكینتاش این سرویس به زودی عرضه می شوند. همچنین محیط های گرافیكی چت روم های این سرویس با استفاده از نرم افزار فلاش طراحی شده اند.
هنگامی كه شما اتاقی را ایجاد كنید در آن امكانات و ابزار مختلفی قرار می گیرد كه كاربر می تواند با آنها تعامل محدودی داشته باشد. همچنین آوا توری كه كاربر به جای خود انتخاب می كند می تواند در اتاق راه برود، با دیگر افراد دست بدهد، آنها را در آغوش بگیرد و حتی با آنها جر وبحث كند.
بر طبق گفته منابع نزدیك به گوگل پیش بینی می شود برخی امكانات جستجوی پیشرفته و قابلیت های برخی شبكه های اجتماعی مجازی مانند فیس بوك در آینده نزدیك به این سرویس افزوده شود.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط tanish |

 

در جواب آن گلي كه گفت:

می دانم!

 

تمام اهالی این حوالی

 

گهگاه عاشق می شوند!

 

اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،

 

از انگشتان ِ دست هم بیشتر نیست!

آري راست مي گويي عاشقي ها چه آسان شده است و ليلي و مجنون ها فراوان .

چه آسان به خودشان اجازه مي دهند اسم هر نگاه وتپش وهوس را عاشقي بنامند

از تقدس عشق چيزي باقي نمانده ،به سادگي عشق را هم وزن هرزگي مي دانند. ساده و زود عاشق مي شوند و از آن ساده تر و زودتر فارغ.

 دل هاي گرانبهايشان محل رفت وآمد شده آن هم رفت وآمد هر بي سرو پايي.

 من نيز مثل تو به دنبال جرعه اي وفا مي گردم، چيزي كه اين روزها سخت مي شود پيدايش كرد...! آري اين روزها " آدمك هاي " الكي  گهگاه زياد هوس باز مي شوند !

 كو عاشقي كه ارزش دل را بداند، وفادار باشد و بماند با تو تا هميشه؟؟؟

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط دریا |

 

طبیبا بس کن این درمان، من بیمار می میرم

مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، می میرم

دمادم می شوم کاهیده تر زین عشق جان فرسا

ز من شویید دست ای دوستان، کاین بار می میرم

ندارم تاب دیدارت، که با آن شعله می سوزم

نمی خواهم تو را بینم، کز آن دیدار می میرم

من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم

به شهر غم غریبم، روی بر دیوار می میرم

گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گلچینی

به خواری عاقبت در گوشه ای چون خار می میرم

شکفتم بی هوس بر شاخه ی لرزان عمر، اما

چنان نازک دلم کاخر به یک رگبار می میرم

هزاران قصه گفتم، شاهکار شعر من دانی

چه باشد آنکه من لب بسته از گفتار می میرم

سخنهایم گرامی تر ز درّ باشد، ولیکن خود

چه بی قدر آمدم دنیا، چه بی مقدار می میرم

ز دست حاسدان و دوستان سودجو اکنون

چنان عزلت گزین گشتم که بی غمخوار می میرم

ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مأنوسم

به خود زین درد می پیچم که دور از یار می میرم.

 

 

اگر می خواهی بدانی چه بوده ای، بنگر که چیستی؟

و اگر می خواهی بدانی که چه خواهی شد، بنگر که چه می کنی؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط  |

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط دریا |
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط رامین |
انگار دیگر هیچ اتفاق شوق انگیزی نمی افتد.

روز ها شب می شوند و شب ها روز، آدم ها عادت می کنند و

زندگی تکرار می شود.

                    تكرار  و تكرار   و تكرار ...
                               همین!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387 توسط  |

خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه خدا رو دوست

دارم چون به همه *پي ام ها* جواب ميده خدا رو دوست دارم

چون حرفاي آدم رو *سند تو آل* نمي كنه خدا رو دوست دارم

چون هيچ كسي رو *ايگنور* نمي كنه

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم تیر 1387 توسط دریا |

 

نباشم گر در این محفل، چه غم دیوانه ای کمتر

خوش آن روزی ز خاطرها روم، افسانه ای کمتر

بگو برق بلاخیزی بسوزد خرمن عمرم

بگرد شمع هستی، بی خبر پروانه ای کمتر

تو ای تیر قضا، صیدی ز من بهتر کجا جویی

به کنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر

چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگویی

نوایی کم، غمی کم، ناله ی مستانه ای کمتر

ز جمع خود برانیدم که همدردی نمی بینم

میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر

تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو

پرستویی نهان، در تیرکوب خانه ای کمتر

چه حاصل زین همه شور و نوای عاشقی ای دل

نداری تاب مستی جان من، پیمانه ای کمتر

چو مستی بخش گفتاری ندارم، دم فرو بستم

سبو بشکسته ای در گوشه ی میخانه ای کمتر.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دریا |

 

این چه شوریست، این چه شیداییست؟

                             این چه عشقی است، این چه رسواییست؟

این چه طوفان موج خیزی بود؟

                             رفتم از دست، این چه دریاییست؟

این چه دیوانگی است من کردم؟

                             این چه دلبستگی به دنیاییست؟

این چه موی است و روی و چشم و نگاه؟

                             این چه حسن است، این چه زیباییست؟

من که دانم به وصل او نرسم

                             این چه امروزی و چه فرداییست؟

سر به زانو نهاده می گریم

                             این چه دردی است، این چه تنهاییست؟

با نگه بی قرار هم شده ایم

                             این چه مجنونی و چه لیلاییست؟

تا قیامت به انتظارم من

                             این چه رسم و ره شکیباییست؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دریا |

 

غم فزون دارم، به سیلی چهره گلناری کنم

ترس دشمن شادی است و خویشتن داری کنم

هیچکس آگه ز دردم نیست، این خود نعمتی است

دم به دم شکرانه از این بی پرستاری کنم

در قبال دوستی ها، می کشم آزارها

زندگی اما حرامم باد اگر زاری کنم

تا بیاسایم ز رنج نامرادی های خویش

در پناه باده گاهی ترک هشیاری کنم

همچو بیدی در کنار صخره ها روییده ام

این همه خواری کشیدم، تا سبکباری کنم

تن بکاهم آنقدر از قیدها، تا همچو کاه

با نسیمی در فنای خویشتن یاری کنم

ای صدف در پهنۀ دریا دهانی باز کن

تا به جای گریۀ خونین گهرباری کنم

بر مزارم لاله ها روید ز داغ سینه سوز

ذوق من را بین، کجاها فکر گلکاری کنم!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دریا |

 

من چه گویم، که به راز دل من پی ببرید

                                     ره به سر منزل شوریده دلان، کی ببرید

ساز، آن سوز ندارد که بنالد با ما

                                     بهر تسکین دل سوختگان، نی ببرید

هرکجا محفل گرمی است که رنگی خواهد

                                     قدحی خون دل ما، عوض می ببرید

در چمن غنچه ی پرپر شده ای گر دیدید

                                     پی به بی برگی ما، از ستم دی ببرید

بهر تنبیه کریمان زمان، به که همان

                                     پیش سلطان یمن، هدیه سر طی ببرید

خون به دل هرکه چون من رفت و دگر باز نگشت

                                     شاخه ای لاله به آرامگه وی ببرید

سوز من سوز دل و، رنج شما رنج جهان

                                     من چه گویم که به راز دل من پی ببرید.

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط دریا |

 

کردی آهنگ سفر، اما پشیمان می شوی

                                       چون به یاد آری پریشانم، پریشان می شوی

گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا

                                       آنچه من هستم کنون در عاشقی، آن می شوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب

                                       چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی

                                       من که می دانم تو هم چون شمع، گریان می شوی

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت

                                       همچو ابر نوبهاران، اشکریزان می شوی

بشکند پیمانه ی صبرم، ولی در چشم خلق

                                       چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی

بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن

                                       پای تا سر آتش و سر تا به پا جان می شوی

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

                                       آن زمان، بی همزبان در این گلستان می شوی.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط  |
تنهاتر از پيراهنم


که درونش کسي نيست
و رنگي
براي باختن ندارد
لباسي بزرگم
به قد بيابان کشيده
که در بي کسي‌اش
دراز مي‌کشد خورشيد
و زود مي‌ميرد
نگاه طولانيم
چشم تا همه جا مي‌برد
الا خودم
که دستم نمي‌رسد از دوري
و تنهام
آن قدر که با سنگ ها سپري شده‌ام
و در هر سلامم
کسي ناپديد شد و رفت
با ريشه هاي سوخته‌ام
در خاکي متلاشي
و نگاهي ايستاده در دور
چه داري بگويي ؟
جز سخني به نرمي آب
برهنه‌تر از سکوت
در هر شيار

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط صبا |

غرق شدن در خوبيهاي زندگي چيزي فراتر از يك انديشه ي نا پاك آبگونه است ندانستن يك حرف در موسيقي متن زندگي هيچ تاثيري ندارد ،اما براي يك پرنده آواز يعني زندگي و براي من همدم يعني پرشي به وسعت مرگ و بهشتي به اندازه عشق

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط دریا |

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند،

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند،

ابر بی باران اندوهم،

خار خشک سینه کوهم،

سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم،

نغمه پرداز جمال و عشق بودم، -آه-

حالیا، خاموش خاموشم،

یاد از خاطر فراموشم!...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط دریا |

 

کسی بی عاطفه مثل تو را هرگز نمی بخشم

و می دانی گناهت را چرا هرگز نمی بخشم

به عمرم لحظه ای با خود چنین خلوت نمی کردم

تو را آغاز درد انزوا هرگز نمی بخشم

غزلهایی که بال افشان مرا هر روز می بردند

از اینجا خانه ام تا ناکجا هرگز نمی بخشم

نگاه ساده ات دست از خیالم برنمی دارد

من آن را بانی این ماجرا هرگز نمی بخشم

غریبی را گمان کردم که با تو می برم از یاد

تو را آری به ظاهر آشنا هرگز نمی بخشم

گناه چشمهایت را از آن روزی که با احساس

مرا می خواند بیتابانه تا... هرگز نمی بخشم

تمام برگهای دفترم پر می شود امشب

از این شعری که می گوید تو را هرگز نمی بخشد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط  |
اگر قصرهای خود را در آسمان بنا نهادی کارت عبث نبوده که جای قصر در آسمان است و اکنون وقت آن است که ستونهای کاخهایت را در زمین استوار سازی .

                                               

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم فروردین 1387 توسط صبا |

در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز به وجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .


۱
ـ روش کوزه ای : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی ... چرا ظرف مرا بشکست لیلی

نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

۲
ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن می کنی شکلات بین مردم تقسیم می کنی تا مرد آرزوهات بیاد.

نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع می تونین فانوس هم روشن کنین .

۳
ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی می تونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم می پری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه .

نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .

۴
ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده می کنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی می کنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه .

نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه !

۵
ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس می شی بالاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی .

نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.

۶
ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که می تونی شرکت می کنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه .

نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

۷
ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت می کنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بالاخره یه شوهر گیرت بیاد .

نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .

۸
ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر می داری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک می کنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب می کنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی .

نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین

۹
ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو می گیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (س ان س ور ) می گیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه. البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند.

نتیجه گیری : در تعهد نامه کلانتری حتما مقدار مهریه را ذکر کنین

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم فروردین 1387 توسط صبا |

روش های نوشتاری:

نوشتن روی کف پا، پس کله، پشت گوش و...

نوشتن روی میز، پشت نیمکت، زیر نیمکت، پشت مانتوی دختر جلویی و...

نوشتن روی دستمال کاغذی، پاکت نامه و...

نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازی آن در سوراخ‌های مختلفی از جمله دماغ، دهن، فک پایین، دریچه‌ی آئورت و ...

 

روش های با کلاسی:

استفاده از ماشین حسابهای مهندسی

استفاده از آیینه، موچین، لوازم آرایش، فیلم، عکس

 

روش های جوادی:

خر نمودن یک فقره بچه خرخون

خم کردن سر به روی ورقه‌ی طرف به صورت تابلو.

 

روش شیمیایی:

بدین معنی که مراقب را با انواع و اقسام مواد شیمیایی از هستی ساقط کنید و بعد با خیال راحت دست به کار شوید.

 

در صورتی که در این کار مهارت لازم را ندارید لطفا  به همون نمره _0_ اکتفا کنین.

موفق باشین (در صورت لو رفتن اینجانب هیچ گونه مسولیتی را نمی پذیرم )

 

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387 توسط دریا |

 

محبت سونسوزدور، عومورسه قیسا

نه اولار صداقت ابدی قالسا!

کیمین اوره ییندن بیر تئل قیریلسا

منیم اوره ییم دیر، منیم اوره ییم

اوزلرده، گوزلرده سئوگی اوخونور

محبت اوره ک دن اوره یه قونور

گوزه لر گوزونده او آتش، اونور

منیم اورهییم دیر، منیم اوره ییم

بولاغام، سویومدان دویونجا ایچین

چمنم، مهربان مهربان کئچین

مین چیچک ایچینده بیر لاله سئچین

منیم اوره ییم دیر، منیم اوره ییم.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387 توسط صبا |
  • بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي ( در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است)

  •  _بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند .
  •   _بچه مثبت ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است .
  •   _بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .
  •  _در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .
  •  _کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق .
  •   _کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .
  •  _بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد .
  •  _بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .
  •  _کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست .
  •  _بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .
  •  _معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 توسط دریا |

حسرت ده قالدیم گله سن گلمه دین

یاخشی نی پیسدن سئچه سن سئچمه دین

موشتاق ایدیم نازین چکه م تکجه من

آرزی باغین گوللندیریب گئچمه دین

سئوال ائتدیم لالا داغی نه دن دیر

جاواب وئردی یاندیم غمدن بیلمه دین

غربت سوردوم عومروم باشا غربتده

سوروشمادی کیمسه حالین جومردین

کونلوم سئویر وفا گوره دوست دان

دوست گوروشو بارات اولسون دینمه دین.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط دریا |

خدایا، آن چنان در عالم تسلیم، خشنودم

که با درد تو، درمان، با غمت، شادی نمی خواهد

اگر مهر تو پرتو افکند، هر تلخ، شیرین است

وگر خواهی مرا ویرانه، «آبادی» نمی خواهم.

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386 توسط رامین |

 

 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند.حيف من زاده ي امروزم.

خدايا،جهنمت فرداست.پس چرا امروز مي سوزم‌؟

 

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin