Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط Loyal
|
تا ابد بغض من تبزده کال است عزیز تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟! عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط رامین
|
كسي ما را نمي جويد،
كسي ما را نمي پرسد،
كسي تنهايي ما را نمي گريد،
دلم در حسرت يك دست،
دلم در حسرت يك دوست،
دلم در حسرت يك بي رياي مهربان مانده است،
كدامين يار ما را مي برد،
تا انتهاي باغ باراني؟
كدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي كند مارا؟،
و اما با توام اي آنكه بي من مثل من تنهاي تنهايي،
تو كه حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي،
تو حتي روزهاي تلخ نامردي،نگاهت،
التيام دست هايت را دريغ از ما نميكردي،
من امشب از تمام خاطراتم،با تو خواهم گفت،
من امشب با تمام عشق تو را خواهم خواند.
كه تويي تنها معبودم.... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 توسط رامین
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط رامین
|
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميکشي به گربه ها سلام کني و براي پرنده هايي که آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تکان بدهي ...خجالت ميکشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي که مادرشان برنگشته فکرميکني آبرويت ميرود اگر يک روز مردم ــ همانهايي که خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي که نکند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت کوهها سرک بکشي و خانه خورشيد را از نزديک ببيني ديگر دعا نميکني براي آسمان که دلش گرفته ، حتي آرزو نميکني کاش قدت ميرسيد و اشکهاي آسمان را پاک ميکردي ! وقتي بزرگ ميشوي ، قدت کوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست که توي کوچه پس کوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميکنند آنها آنقدر دورند که حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر کمرنگ ميشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميکني ! وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميکشي وتمام پروانه ها را بيرون ميکني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شرکت ميکني وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني ! ويک روز يادت مي افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده اي ودستانت را در کوچه هاي کودکي جا گذاشته اي ! آنروز ديگر خيلي دير شده است .... فرداي آنروز تو را به خاک ميدهند و ميگويند : خيلي بزرگ شده بود. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط رامین
|
نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟ روزجمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگبارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟ دركار كشت امیدم شاكی تو ؟ خدا نام وكیل ؟ آن هم خدا جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه تنهاهمین ؟ همین!!!! حكمت؟ تبعید در زمین همدست در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ كمی زچه؟ كه شوم اسیر خاك آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی كه؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی ... ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟ زیاد برای كه؟ تنها خدا آورده ای سند؟ بلی چه ؟ دو قطره اشك داری تو ضامنی؟ بلی چه كسی ؟ تنها كسم خدا در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط باران
|
روزگار غریبیست … دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت رو می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد و در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست نازنین آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنان قصابانند بر گذرگاه ها مستقر ، با کنده و ساتوری خون آلود و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان کباب قناری بر آتش سوسن و یاس شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست … احمد شاملو نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط دریا
|
مرغ محبتم من، کی آب و دانه خواهم با من یگانگی کن، یار یگانه خواهم شمعی فسرده هستم، بی عشق مرده هستم روشن گرم بخواهی، سوز شبانه خواهم افسانه محبت، هر چند کس نخواند من سرگذشت خود را، پر زین فسانه خواهم بام و دری نبینم، تا از قفس گریزم بال و پری ندارم، تا آشیانه خواهم تا هر زمان به شکلی، رنگی به خود نگیرم جان و تنی رها از، قید زمانه خواهم می آنقدر بنوشم، تا در رهت چو بینم مستی بهانه سازم، گم کرده خانه خواهم گر شاخه امیدم، بشکسته ریشه دارم باران رحمتی کو، کز نو جوانه خواهم. نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط صبا
|
داستان کوه نوردی که تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید:ازمن چه می خواهی؟. . .ای خدا نجاتم بده! . . . واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . . البته باور دارم. . . اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . . [یک لحظه سکوت] . . .و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست ها یش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387 توسط رامین
|
گوگل، سرویس مجازی گرافیكی و سه بعدی تازه ای را راه اندازی كرد كه شباهت فراوانی به امكانات سایت مشهور Second Life دارد.
از جمله امكانات جالب این سرویس چت روم های سه بعدی گرافیكی است كه Lively نام دارد و به راحتی می توان آنها را در وب سایت ها و وبلاگ ها گنجاند. این سرویس كه از نشانی www.lively.com در دسترس است هنوز در مرحله آزمایشی است و بنا بر اعلام شركت گوگل تنها 20 درصد این پروژه تكمیل شده است. كاربران این فضای سه بعدی كه انسان را به یاد كارتون های ایام كودكی می اندازد می توانند اتاق هایی را ایجاد كرده و با استفاده از آوا تارهایی بسیار كامل تر از آوا تارهای نرم افزارهای مسنجر با دیگر كاربران به گفتگو بپردازند .كاربران می توانند به هر اتاق یك آدرس اینترنتی اختصاص بدهند تا دیگر كاربران به راحتی بتوانند به این فضای گرافیكی دسترسی پیدا كنند. در حال حاضر این سرویس تنها برای كاربران نسخه های XP و ویستا از سیستم عامل ویندوز در دسترس است. همچنین فضای گرافیكی سرویس Lively تنها در مرور گرهای Internet Explorer و فایر فاكس به درستی به نمایش درمی آید. بنا بر اعلام گوگل نسخه های سازگار با سیستم عامل های لینوكس و مكینتاش این سرویس به زودی عرضه می شوند. همچنین محیط های گرافیكی چت روم های این سرویس با استفاده از نرم افزار فلاش طراحی شده اند. هنگامی كه شما اتاقی را ایجاد كنید در آن امكانات و ابزار مختلفی قرار می گیرد كه كاربر می تواند با آنها تعامل محدودی داشته باشد. همچنین آوا توری كه كاربر به جای خود انتخاب می كند می تواند در اتاق راه برود، با دیگر افراد دست بدهد، آنها را در آغوش بگیرد و حتی با آنها جر وبحث كند. بر طبق گفته منابع نزدیك به گوگل پیش بینی می شود برخی امكانات جستجوی پیشرفته و قابلیت های برخی شبكه های اجتماعی مجازی مانند فیس بوك در آینده نزدیك به این سرویس افزوده شود. نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط tanish
|
در جواب آن گلي كه گفت: می دانم! تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند! اما شمار آنهایی که عاشق می مانند، از انگشتان ِ دست هم بیشتر نیست! آري راست مي گويي عاشقي ها چه آسان شده است و ليلي و مجنون ها فراوان . چه آسان به خودشان اجازه مي دهند اسم هر نگاه وتپش وهوس را عاشقي بنامند … از تقدس عشق چيزي باقي نمانده ،به سادگي عشق را هم وزن هرزگي مي دانند. ساده و زود عاشق مي شوند و از آن ساده تر و زودتر فارغ. دل هاي گرانبهايشان محل رفت وآمد شده آن هم رفت وآمد هر بي سرو پايي. من نيز مثل تو به دنبال جرعه اي وفا مي گردم، چيزي كه اين روزها سخت مي شود پيدايش كرد...! آري اين روزها " آدمك هاي " الكي گهگاه زياد هوس باز مي شوند ! كو عاشقي كه ارزش دل را بداند، وفادار باشد و بماند با تو تا هميشه؟؟؟ نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط دریا
|
طبیبا بس کن این درمان، من بیمار می میرم مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، می میرم دمادم می شوم کاهیده تر زین عشق جان فرسا ز من شویید دست ای دوستان، کاین بار می میرم ندارم تاب دیدارت، که با آن شعله می سوزم نمی خواهم تو را بینم، کز آن دیدار می میرم من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم به شهر غم غریبم، روی بر دیوار می میرم گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گلچینی به خواری عاقبت در گوشه ای چون خار می میرم شکفتم بی هوس بر شاخه ی لرزان عمر، اما چنان نازک دلم کاخر به یک رگبار می میرم هزاران قصه گفتم، شاهکار شعر من دانی چه باشد آنکه من لب بسته از گفتار می میرم سخنهایم گرامی تر ز درّ باشد، ولیکن خود چه بی قدر آمدم دنیا، چه بی مقدار می میرم ز دست حاسدان و دوستان سودجو اکنون چنان عزلت گزین گشتم که بی غمخوار می میرم ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مأنوسم به خود زین درد می پیچم که دور از یار می میرم.
اگر می خواهی بدانی چه بوده ای، بنگر که چیستی؟ و اگر می خواهی بدانی که چه خواهی شد، بنگر که چه می کنی؟ نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط
|
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط دریا
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387 توسط
|
خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام ها* جواب ميده خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند تو آل* نمي كنه خدا رو دوست دارم چون هيچ كسي رو *ايگنور* نمي كنه
نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم تیر 1387 توسط دریا
|
نباشم گر در این محفل، چه غم دیوانه ای کمتر خوش آن روزی ز خاطرها روم، افسانه ای کمتر بگو برق بلاخیزی بسوزد خرمن عمرم بگرد شمع هستی، بی خبر پروانه ای کمتر تو ای تیر قضا، صیدی ز من بهتر کجا جویی به کنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگویی نوایی کم، غمی کم، ناله ی مستانه ای کمتر ز جمع خود برانیدم که همدردی نمی بینم میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو پرستویی نهان، در تیرکوب خانه ای کمتر چه حاصل زین همه شور و نوای عاشقی ای دل نداری تاب مستی جان من، پیمانه ای کمتر چو مستی بخش گفتاری ندارم، دم فرو بستم سبو بشکسته ای در گوشه ی میخانه ای کمتر. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دریا
|
این چه شوریست، این چه شیداییست؟ این چه عشقی است، این چه رسواییست؟ این چه طوفان موج خیزی بود؟ رفتم از دست، این چه دریاییست؟ این چه دیوانگی است من کردم؟ این چه دلبستگی به دنیاییست؟ این چه موی است و روی و چشم و نگاه؟ این چه حسن است، این چه زیباییست؟ من که دانم به وصل او نرسم این چه امروزی و چه فرداییست؟ سر به زانو نهاده می گریم این چه دردی است، این چه تنهاییست؟ با نگه بی قرار هم شده ایم این چه مجنونی و چه لیلاییست؟ تا قیامت به انتظارم من این چه رسم و ره شکیباییست؟ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دریا
|
غم فزون دارم، به سیلی چهره گلناری کنم ترس دشمن شادی است و خویشتن داری کنم هیچکس آگه ز دردم نیست، این خود نعمتی است دم به دم شکرانه از این بی پرستاری کنم در قبال دوستی ها، می کشم آزارها زندگی اما حرامم باد اگر زاری کنم تا بیاسایم ز رنج نامرادی های خویش در پناه باده گاهی ترک هشیاری کنم همچو بیدی در کنار صخره ها روییده ام این همه خواری کشیدم، تا سبکباری کنم تن بکاهم آنقدر از قیدها، تا همچو کاه با نسیمی در فنای خویشتن یاری کنم ای صدف در پهنۀ دریا دهانی باز کن تا به جای گریۀ خونین گهرباری کنم بر مزارم لاله ها روید ز داغ سینه سوز ذوق من را بین، کجاها فکر گلکاری کنم! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دریا
|
من چه گویم، که به راز دل من پی ببرید ره به سر منزل شوریده دلان، کی ببرید ساز، آن سوز ندارد که بنالد با ما بهر تسکین دل سوختگان، نی ببرید هرکجا محفل گرمی است که رنگی خواهد قدحی خون دل ما، عوض می ببرید در چمن غنچه ی پرپر شده ای گر دیدید پی به بی برگی ما، از ستم دی ببرید بهر تنبیه کریمان زمان، به که همان پیش سلطان یمن، هدیه سر طی ببرید خون به دل هرکه چون من رفت و دگر باز نگشت شاخه ای لاله به آرامگه وی ببرید سوز من سوز دل و، رنج شما رنج جهان من چه گویم که به راز دل من پی ببرید. نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط دریا
|
کردی آهنگ سفر، اما پشیمان می شوی چون به یاد آری پریشانم، پریشان می شوی گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا آنچه من هستم کنون در عاشقی، آن می شوی سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی من که می دانم تو هم چون شمع، گریان می شوی گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت همچو ابر نوبهاران، اشکریزان می شوی بشکند پیمانه ی صبرم، ولی در چشم خلق چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن پای تا سر آتش و سر تا به پا جان می شوی مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد آن زمان، بی همزبان در این گلستان می شوی. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط
|
تنهاتر از پيراهنم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط صبا
|
غرق شدن در خوبيهاي زندگي چيزي فراتر از يك انديشه ي نا پاك آبگونه است ندانستن يك حرف در موسيقي متن زندگي هيچ تاثيري ندارد ،اما براي يك پرنده آواز يعني زندگي و براي من همدم يعني پرشي به وسعت مرگ و بهشتي به اندازه عشق نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط دریا
|
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند، شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند، ابر بی باران اندوهم، خار خشک سینه کوهم، سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم، نغمه پرداز جمال و عشق بودم، -آه- حالیا، خاموش خاموشم، یاد از خاطر فراموشم!... نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط دریا
|
کسی بی عاطفه – مثل تو را – هرگز نمی بخشم و می دانی گناهت را چرا هرگز نمی بخشم به عمرم لحظه ای با خود چنین خلوت نمی کردم تو را – آغاز درد انزوا – هرگز نمی بخشم غزلهایی که بال افشان مرا هر روز می بردند از اینجا – خانه ام – تا ناکجا هرگز نمی بخشم نگاه ساده ات دست از خیالم برنمی دارد من آن را – بانی این ماجرا – هرگز نمی بخشم غریبی را گمان کردم که با تو می برم از یاد تو را آری – به ظاهر آشنا هرگز نمی بخشم گناه چشمهایت را از آن روزی که با احساس مرا می خواند بیتابانه تا... هرگز نمی بخشم تمام برگهای دفترم پر می شود امشب از این شعری که می گوید تو را هرگز نمی بخشد. نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط
|
اگر قصرهای خود را در آسمان بنا نهادی کارت عبث نبوده که جای قصر در آسمان است و اکنون وقت آن است که ستونهای کاخهایت را در زمین استوار سازی .
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم فروردین 1387 توسط صبا
|
در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز به وجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن . نوشته شده در تاريخ جمعه دوم فروردین 1387 توسط صبا
|
روش های نوشتاری: نوشتن روی کف پا، پس کله، پشت گوش و... نوشتن روی میز، پشت نیمکت، زیر نیمکت، پشت مانتوی دختر جلویی و... نوشتن روی دستمال کاغذی، پاکت نامه و... نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازی آن در سوراخهای مختلفی از جمله دماغ، دهن، فک پایین، دریچهی آئورت و ... روش های با کلاسی: استفاده از ماشین حسابهای مهندسی استفاده از آیینه، موچین، لوازم آرایش، فیلم، عکس روش های جوادی: خر نمودن یک فقره بچه خرخون خم کردن سر به روی ورقهی طرف به صورت تابلو. روش شیمیایی: بدین معنی که مراقب را با انواع و اقسام مواد شیمیایی از هستی ساقط کنید و بعد با خیال راحت دست به کار شوید. در صورتی که در این کار مهارت لازم را ندارید لطفا به همون نمره _0_ اکتفا کنین. موفق باشین (در صورت لو رفتن اینجانب هیچ گونه مسولیتی را نمی پذیرم ) نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387 توسط دریا
|
محبت سونسوزدور، عومورسه قیسا نه اولار صداقت ابدی قالسا! کیمین اوره ییندن بیر تئل قیریلسا منیم اوره ییم دیر، منیم اوره ییم اوزلرده، گوزلرده سئوگی اوخونور محبت اوره ک دن اوره یه قونور گوزه لر گوزونده او آتش، اونور منیم اورهییم دیر، منیم اوره ییم بولاغام، سویومدان دویونجا ایچین چمنم، مهربان – مهربان کئچین مین چیچک ایچینده بیر لاله سئچین منیم اوره ییم دیر، منیم اوره ییم. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387 توسط صبا
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 توسط دریا
|
حسرت ده قالدیم گله سن گلمه دین یاخشی نی پیسدن سئچه سن سئچمه دین موشتاق ایدیم نازین چکه م تکجه من آرزی باغین گوللندیریب گئچمه دین سئوال ائتدیم لالا داغی نه دن دیر جاواب وئردی یاندیم غمدن بیلمه دین غربت سوردوم عومروم باشا غربتده سوروشمادی کیمسه حالین جومردین کونلوم سئویر وفا گوره دوست دان دوست گوروشو بارات اولسون دینمه دین. نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط دریا
|
خدایا، آن چنان در عالم تسلیم، خشنودم که با درد تو، درمان، با غمت، شادی نمی خواهد اگر مهر تو پرتو افکند، هر تلخ، شیرین است وگر خواهی مرا ویرانه، «آبادی» نمی خواهم. نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386 توسط رامین
|
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند.حيف من زاده ي امروزم. خدايا،جهنمت فرداست.پس چرا امروز مي سوزم؟
|
|