تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط رامین |
سلام به همه دوستای گلم

من که دلم واسه همتون تنگ شده

دیگه وبلاگمون مثله قدیما نیس  مثل اینکه همون وبلاگ نیست

دیگه هیچکس نمینویسه جز دریا - تایماز و خودم

بیایید همه باهم دوباره این وبلاگ را سرپا کنیم

البته خواهشاْ

منتظرما

نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط رامین |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط رامین |

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

  به بتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

  مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط دریا |

 

به چشمای خودت قسم

دیگه بهت نمی رسم...

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 توسط رامین |

گر خدا كفيل رزق است غصه چرا


اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا


اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا


اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا


اگر قبر حق است ساختمانهاي مجلل چرا


اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا


اگر حساب حق است جمع مال چرا


اگر قيامتي هست خيانت چرا؟؟؟

نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اسفند 1387 توسط دریا |

کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی

دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی

سوال کردم از خدا، نشان خانه ی تو را

سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387 توسط رامین |

 

 

من دیدم اشک های پدری را که دردانه خود را با هزاران آرزو در آغوش با چشم های گریان بدرقه می کرد

من اشکهایی را دیدم که از چشمهای مادری می چکید که طفل شیر خواره او دیگر ناله نمی کند دیگر شیر نمی خواهد

شاید همان پدر آرزوی پدرهای ما را داشت

و شاید همان مادر

آن پدر چه آرزویی برای پسرش داشت  اما اکنون چشمهای اشک بار تنها راه اوست

پس تو هم گریه کن برای آن کسی که مثل تو زندگی را دوست دارد مثل تو و مثل من

برای دردهایی که شاید درد خودمان بود

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 توسط tanish |
یکشنبه 8 دی1387 ساعت: 23:2 توسط:loyal
من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی. ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم
باخ باخ بیر منه باخ

یکشنبه 8 دی1387 ساعت: 21:1 توسط:loyal
بهترین چیزها قابل دیدن نیستند

با چشمان بسته عشق را می طلبم

شاید در رویایم به آن دست یابم
خدا...!

یکشنبه 8 دی1387 ساعت: 20:51 توسط:loyal
بانويي يک غزل بهانه کشيد

روز را مثل شب، شبانه کشيد

ياد دوران کودکي افتاد

هي زمين و درخت و خانه کشيد

حس دلتنگي عجيبي داشت

آه سردي از اين زمانه کشيد

سالها ، هي فريب خود را داد

خار را شکل يک جوانه کشيد

بارها روي تخت خسته شب

درد و فرياد مخفيانه کشيد

ديد ديگر نمي شود اما

تاب اين اشک را به شانه کشيد

مثل آتش به زير خاکستر

با کمي باد هي زبانه کشيد

آخرش سوخت تا برنده شود

سوخت تا از خود يک نشانه کشيد
 
يكي نيست به خودم بگه!



پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت: 23:11 توسط:loyal
خاطرم نیست تو از بارانی، یا که از نسل نسیم؟ هر چه هستی گذرا نیست هوایت، بویت، فقط آهسته بگو: با دلم می مانی؟..
...

چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت: 21:35 توسط:loyal
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت
Azizami
 
...

چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت: 20:38 توسط:loyal
کاش آبی بودی به رنگ آسمان .......... آنوقت تمام عمر سر به هوایت بودم
به قول خودت يه دل كوچيك اينجا برات دلتنگه
 
...



چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 19:54 توسط:loyal
انگار ولگرد شده بودم به جستجوي نشاني ات به تمام جهان سر زدم اما نبودي به دور رفتم حتي به سرزمين خوشبختي در افسانه هاي پدربزرگ كه حقيقت نداشت هيچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودي
 
عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه!

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 19:46 توسط:loyal
صداقت و مهربانیت را می ستایم صداقت را از کلامت و مهربانیت را از نگاهت
 
من صبورم اما ...

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 19:44 توسط:loyal
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی...
آخر دنياست


چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 19:34 توسط:loyal
بگذار شیطنت عشق چشمان ترا به برهنگی خویش بگشاید. هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد.اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
 
عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه!


چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 18:57 توسط:loyal
يك عشق عروج است و رسيدن به كمال ، يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال ، يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم ، يك عشق خيال است و....خيال است و....خيال
يكي بود يكي نبود...اون كه بود من بودم...اون كه.....................

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 18:47 توسط:loyal
چه انتظار عجیبی!! تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی

عجیب‌تر كه چه آسان ، نبودنت شده عاد ت

نه كوششی نه وفایی ؛ فقط نشسته و گوییم : خدا كند كه بیایی
غروب آخرين جمعه انتظار
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم دی 1387 توسط tanish |

 

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:

1. بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن

2.هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن

3. حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط tanish |


چون لبهایم برای نخستین بار آماده ی سخن گفتن شدند و جنبیدند، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:

پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام. مشیت پنهان تو شریعت من است. تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد. اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد.

یک هزار سال بعد. برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم:

تو مرا از خاک زمین آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام کردی، پس همه ی وجودم به تو مدیون است. اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پرواز درآمد و از من گذشت.

یک هزار سال بعد. از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم:

ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم. با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی. با محبت و عبادت ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم نداد و همچون مه که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد.

یک هزار سال بعد. از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم:

ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته ی تو و تو فردای من هستی. من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنایی آسمانها هستی.

در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژگانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت؛ چنانکه دریا، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد، خداوند مرا در اعماق خود فرو برد! و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم، خدا نیز آنجا بود!

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط دریا |

 

هرچه بینا چشم، رنج آشنایی بیشتر

هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر

هرچه جان کاهیده تر، نزدیک تر پایان عمر

هرچه دل رنجیده تر، سوز جدایی بیشتر

هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون

هرچه سر آزاده تر، افتاده پایی بیشتر

هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگتر

هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر

هرچه دانش بیشتر، وامانده تر در زندگی

هرچه کمتر فهم، کبر و خودنمایی بیشتر

هرچه بازار دیانت گرم، دل ها سردتر

هرچه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر

هرچه تن در رنج و زحمت، ناامیدی عاقبت

هرچه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر.

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم آذر 1387 توسط دریا |
  

 Call Me Glitter 

رسد روزی که زارت بینم ای دوست
غم و حسرت به کامت بینم ای دوست
سراسر چهره ات پر چین و اشکی
به چشمان خمارت بینم ای دوست
شکستی قلب پر مهرم الهی
زمستان بهارت بینم ای دوست
دلم را خون و چشمم تر نمودی
همیشه پست و خوارت بینم ای دوست


 Glitter Heart 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط رامین |

 

 

آدمک آخر دنياست بخند، آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد، شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني، کل دنیا سراب است بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي ،بخدا مثل تو تنهاست بخند


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط رامین |
 

 

 

اینم قسمتی دیگر از کفرنامه

برید ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط رامین |

 

 

 

 

 کفر نامه قسمت سوم

حتماْ بخونید

 

برید ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط رامین |
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم  

در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش ، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

 

واسه خونده همش برین ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط رامین |
خداوندا...
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
"غرورت را"
به زیر پای به هم ریزی
و
شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را كفر میگویی
نمی گویی!
خداوندا...
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
زمین و آسمان را كفر می گویی
نمی گویی!
خداوندا...
اگر با مردم آمیزی
پس روزی ز پیشانی عرق ریزی
زمین وآسمان را كفر می گویی
نمی گویی
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط دریا |

دلا شب ها نمی نالی به زاری سر راحت به بالین می گذاری


تو صاحب درد بودی ناله سر کن  خبر از درد بیدردی نداری


بنال ای دل که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است


میاد آندم که چنگ نغمه سازت ز دردی بر نیانگیزد نوایی


میاد آندم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی


دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد


به فریادی سکوت جانگزا را  بهم زن در دل شب های و هو کن


و گر یاری فریادت نمانده است چو مینا گریه پنهان در گلو کن


صفای خاطر دل ها ز درد است دل بی درد همچون گور سرد است.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم مهر 1387 توسط دریا |

«خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

 

«نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهائی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست»

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387 توسط دریا |

 

آیری دوشدوم من آرازدان آنام ائتدیگیم نازدان

او لای لایدان او آوازدان سئوینج دولو دیلیم قالیب

یادیمدایدی عزیز آنام سؤیله ردی ای حسن بالام

سن یاتاندا لای لای چالام لای لایلی بولبولوم قالیب

کینه نی دیلدن پوزارام غم لری کوک دن قازارام

عشقینده دیوان یازارام چونکی سنده گولوم قالیب

عشقین دیلده قاناد چالیر وصفینده هرکس مات قالیر

سنده ن «شفق» الهام آلیر سنده داشقین سئلیم قالیب.

                                                شعر از حسنعلی نظرزاده

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم شهریور 1387 توسط دریا |

 

سلطان سرزمین کوچکی مدام از خود درباره هدف و معنای زندگی می پرسید. این سوالات به حدی ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود. موضوع را با پیشکارش مطرح ساخت. پیشکار گفت: "این سوال پیچیده ای است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسیم کنید و بعد نزد حکیم کهنسال و گوشه گیری بروید که در کوهستان زندگی می کند و از او جواب سه سوال خود را بگیرید. سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در این سه پرسش خلاصه کرد:

1-     بهترین زمان برای هر چیز کدام است؟

2-     مهمترین افراد در زندگی ما چه کسانی هستند؟

3-     مهمترین کار چیست؟

پیشکار به سلطان کمک کرد تا به جستجوی حکیم پیر که در لباس یک روستایی ساده در کوهستان زندگی می کرد، برود. سلطان که از این فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتی به نزدیک محل زندگی پیرمرد رسید، محافظانش را متوقف کرد و به تنهایی به طرف خانه حکیم رفت.

حکیم، درحالیکه از سر و رویش عرق می ریخت، زمین کوچکش را بیل می زد. این کار برای پیرمردی به سن و سال او بسیار طاقت فرسا بود. سلطان با دیدن او بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.

حکیم با دقت به او گوش کرد. سپس لبخندی زد و دوباره به بیل زدن مشغول شد. سلطان متعجب به حکیم گفت: "این کار برای شما سنگین است. اجازه دهید کمی به شما کمک کنم."

حکیم بیل را به او داد و خود در گوشه ای نشست. پادشاه بعد از ساعتی دست از کار کشید، رو به حکیم کرد و دوباره سوالاتش را پرسید.

حکیم بدون اینکه جوابی بدهد، بلند شد و به او گفت: "حالا شما کمی استراحت کنید. من به کار ادامه می دهم."

اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بیل زدن مشغول شد و با اینکه به این کار عادت نداشت، چند ساعتی روی زمین پیرمرد کار کرد. بالاخره بیل را کنار گذاشت و از حکیم پرسید: "من اینجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگیرم. اگر نمی توانید به من پاسخ دهید، بگویید تا به قصر برگردم؟"

در همین لحظه، مردی مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پیش پای سلطان از حال رفت. زخم بزرگی در سینه او بود که به شدت خونریزی داشت. سلطان ظرف آبی آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پیراهن تمیز خود را بر تن مجروح کرد. بعد به کمک حکیم او را روی تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روی زمین دراز کشید. وقتی چشم باز کرد، خورشید کاملأ در آسمان بالا آمده بود. او حکیم را در حال غذا دادن به مجروح دید. مرد با دیدن سلطان گفت: "مرا عفو کنید. تقاضا می کنم مرا عفو کنید!"

سلطان با تعجب پرسید: "چرا این تقاضا را می کنی؟"

و غریبه ماجرای عجیب خود را چنین بیان کرد: "شما مرا نمی شناسید. اما من شما را به خوبی می شناسم. من دشمن شماره یک شما هستم. در یکی از جنگها، شما پسر مرا کشتید و تمام اموال مرا به غنیمت گرفتید. وقتی فهمیدم قصد دارید به دیدن حکیم بروید، تصمیم گرفتم شما را به قتل برسانم. ساعتها انتظار کشیدم تا از نزد حکیم برگردید، اما وقتی خبری از شما نشد، به سمت خانه حکیم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و به من حمله کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اینجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمی کردید مرده بودم. اکنون من زندگی خود را مدیون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهیم بود."

سلطان از اینکه به راحتی یک دشمنی دیرینه به دوستی تبدیل شده بود، خوشحال شد و نه تنها او را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نیز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را برای درمان او بفرستد. سپس به محافظان دستور داد تا غریبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.

سلطان قبل از رفتن، تصمیم گرفت برای آخرین بار سوالاتش را از حکیم بپرسد.

پیرمرد نگاهی به او انداخت و گفت: "شما جوابهای خود را گرفتید!" پادشاه با تعجب پرسید: "کی؟ چگونه؟" حکیم گفت: "همین دیروز! اگر شما به ضعف و پیری من رحم نمی کردید و زمین را بیل نمی زدید، مورد حمله دشمنتان قرار می گرفتید. پس بهترین لحظه، همان زمان بیل زدن مزرعه بود و مهمترین شخص برای شما، من بودم و مهمترین کار، کمک کردن به من بود. وقتی غریبع مجروح نزد ما آمد، مهمترین لحظه، زمانی بود که شما به معالجه او پرداختید. اگر این کار را نمی کردید، زخم او خونریزی می کرد و تلف می شد و شما فرصت آشتی کردن با یک دشمن سرسخت را از دست می دادید. پس مهمترین شخص، همان مرد غریبه و مهمترین کار، مراقبت از او بود."

ای داستان درس مهمی به همه می دهد و آن این است که:

"به یاد داشته باشیم، تنها لحظه مهم زندگی ما همین الآن است و مهمترین شخص زندگی ما، کسی است که همین الآن در کنار او هستیم و مهمترین کار زندگی ما، عملی است که برای خوشحال کردن و سعادت این شخص می توانیم انجام دهیم. اگر این پند را بخاطر بسپاریم هدف و معنای زندگی را دریافته ایم!"

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط دریا |

 

بیش از این باده، به  پیمانه  مریز/ آبروی     من     دیوانه      مریز

مرغ  نالان   به   چه   کارت   آید/ دام  بردار   و    دگر    دانه    مریز

من صراحی نیم ای ساقی عشق/ خون  من   بر   در   میخانه   مریز

آتش حسرت  از  آن  برق  نگاه/ بر  دل   محرم   و   بیگانه    مریز.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط دریا |

 

ندارد    چشم    من    تاب    نگاه    صحنه سازی ها

من    یکرنگ    بیزارم    از    این    نیرنگ   بازی ها

زرنگی  نارفیقا  نیست  این،  چون  باز   شد   دستت

رفیقان    را    ز  پا    افکندن    و   گردن   فرازی ها

تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری

بنازم      همت     والای     باز     و     بی نیازی ها

به   میدانی   که   می بندند   پای   شهسواران   را

تو   طفل   هرزه پو،   باید   کنی  این  ترک تازی ها

تو  ظاهرساز  و  من  حق گو، ندارد غیر از این حاصل

من   و  از  کس  بریدن ها،  تو  و  ناکس  نوازی ها.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط دریا |

 

در سلسله ی عشق تو مغموم و صبورم

نازم بکش ای دوست که مظلوم و صبورم

رندان همگی فرصت دیدار تو دارند

غیر از من دل ساده که محروم و صبورم

در شهر تو ای دوست، چنین زار و غریبم

در دست تو امروز، چنان موم و صبورم

دل بد مکن، اندیشه ی پرواز ندارم

حاجت به قفس نیست که مصدوم و صبورم

هرگز نکنم عشق تو را پیش کسی فاش

در پرده ی اسرار تو مکتوم و صبورم

دنیای عجیبی است ز آلودگی خلق

گریانم از این درد که معصوم و صبورم.

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دریا |

 

بر بنای عدل کرد این چرخ را تکوین خدا

گر نگیرد داد من را از تو، حاشا زین خدا

تلخ کامی دیده ام، دیگر تو آزارم مکن

تا کند کام تو را در زندگی شیرین خدا

دوست می دارم من این اشک شب و آه سحر

عاشقان را در صبوری می کند تحسین خدا

در دل عشّاق اگر باشد امید وصل دوست

درد جانسوز جدایی را دهد تسکین خدا

عاشق آزاری مکن، وای از دعای نیمشب

بارها گفته است در این لحظه ها آمّین خدا

سر نپیچم هرگز از شکرانۀ وارستگی

در بیابانها کند سنگم اگر بالین خدا

غنچۀ باغ امید هیچکس را مشکنید

بشکند با چیره دستی، دست این گلچین خدا.

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دریا |

 

مدار چرخ، به کجداریش نمی ارزد

                                       دو روز عمر، به این خواریش نمی ارزد

سیاحت چمن عشق، بهر طایر دل

                                       به خستگی و گرفتاریش نمی ارزد

ز بامداد وصالم مگو، که شام فراق

                                       به آه و اشک و به بیداریش نمی ارزد

دلی ز خویش مرنجان که گر شوی سلمان

                                       جهان به طاعت و دینداریش نمی ارزد

نوازش دل رنجیده ام مکن ای عشق

                                       که خشم یار به دلداریش نمی ارزد

کنار بستر بیمار عشق، منشینید

                                       که محتضر به پرستاریش نمی ارزد

به نقش ظاهر این زندگی، چه می کوشید

                                       بنا شکسته، به گلکاریش نمی ارزد

بگو به یوسف کنعان، عزیز مصر شدن

                                       به کوری پدر و به زاریش نمی ارزد

در این زمانه مجویید از کسی یاری

                                       که خود به منت آن یاریش نمی ارزد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط دریا |
 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط دریا |
 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط دریا |
 

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط دریا |

 

من لاله ی ز خون جگر آب خورده ام

                                       نیلوفر به شاخه ی غم تاب خورده ام

من آن شقایقم که به جرم تبسّمی

                                       عمری دریده دامن و خوناب خورده ام

دانی چرا خمیده چو چنگ است قامتم؟

                                       در بزم غیر، سیلی احباب خورده ام

چون قایق شکسته به طوفان زندگی

                                       بی بادبان به سینه ی گرداب خورده ام

کج باوری، ز سایه ی خود هم رمیده ام

                                       از بس فریب مردم ناباب خورده ام

سازی شکسته هستم و بی تاروپود و باز

                                       از دست چرخ، لطمه ی مضراب خورده ام

جز با خدای خویش ندارم سر نیاز

                                       سوگندها، به خلوت محراب خورده ام.

نوشته شده در تاريخ جمعه دهم خرداد 1387 توسط  |
سلام به همه ی دوستان عزیزم من از ۱۳ خرداد تا ۲۲ خرداد دارم میرم مسافرت از همی  شما که لطف میکنین و به نوشته های من نظر میذارین تشکر میکنم و از همه خدا حافظی می کنم تا سلامی دیگر خدانگهدار همی شما رو به خدای بزرگم میسپارم شما هم منو دعا کنین.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 توسط دریا |
              

بشنو از نی چون حکایت می کند

                     از جدایی ها شکایت می کند...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط رامین |

 

 

 

گاهي اوقات دفعه ي بعدي وجود ندارد،نه شانس و نه فرصت دوباره اي

 گاه ... يا اكنون است يا هيچ وقت

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط دریا |
        
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط صبا |

 

 

 بسوزد آنكه سر بازي را بنا كرد    ستم بر ما نكرد بر دختران كرد

 تمام دختران را چشم به راه كرد   آنكه سربازي را بنا كرد

 

 تقدیم به دخترای گلی که دوست پسرشون رفتن سر بازی

 دوستتون دارم

 

 

                                                               از طرف صبا

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط  |

صبا این پاسخ من به نظر خواهی تو

۱-اگر در هندوستان زندگی میکند بله ولی در کشور های دیگر از جمله کشور ما چیز غیر عادی هست.

۲-از روی تجربیات شخصی می دانم که تعجب کرده و تا آخر عمر می گوید من پسری هستم که دختر ها بهش تقاضای ازدواج کردن و شاید در آینده این موضوع را به سر دختره بکوبه.

۳-اگه در فیلم دختر ایرانی باشد کار طبیعی و منطقی هست وگرنه کار غیر منطقی تلقی می شود.

 ۴-به فکر دیگری بیندیشد و از راه دیگر احساسات خود را نشان دهد اگر پسره خر نباشه میفهمه.

۵-دختره خیری از اون پسر نمی بره .(من دختر بودم با اون ازدواج نمی کردم)

۶-به احتمال زیاد خانواده پسر ‌اون دختر رو لایق خانواده خود ندانند به همین دلیل به دختره بگو منتظر پیشنهاد پسر بمونه ولی زیاد امیدوار نباشه باز هم نا امید نشه چون این نظر منه و مهم نظر پسره هست.

امیدوارم موفق باشی FLY BOY 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 توسط دریا |
 

تنها خودتان

 یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود: "دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 11 در سالن اجتماعات برگذار می شود دعوت می کنیم."

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت شدند ولی سر ساعت که به سالن رفتند و یکی یکی درون تابوت را نگاه کردند و زبانشان بند آمد.

 

 

آینه ای درون تابوت قرار داده شده بود و هرکس به دورن تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. در کنار آینه نوشته شده بود:

"تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگیتان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادیها، تصورات و موفقیتهایتان اثرگذار باشید. شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید."

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکاری که فرد قویأ به آنها اعتقاد دارد را به او بازمی گرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگی است.

                             ارسالی از: کیمیاگر

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 توسط صبا |
 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1387 توسط دریا |

 

پیرمردی عارف، در کنار کوه بزرگی نشسته بود و با خدای خود راز و نیاز می کرد. در همان حال از خدا درخواستی کرد که کوه را تبدیل به کوه طلا کند.

 

 

 

 

خداوند بلافاصله کوه را تبدیل به کوه طلا کرد. پیرمرد از برآورده شدن حاجتش خوشحال شد و گفت: امیدوارم هرکس از تو چیز کم بخواهد، چشمانش درجا کور شوند، پیرمرد بلافاصله کور شد!!!

                             ارسالی از:  کیمیاگر

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387 توسط دریا |

 

اول گونکی قدم قویدوم بازار محبت ده

گول مثلی قدرلندیم گولزار محبت ده

شمع روحا آنلاندیم هجرینده آلولاندیم

عشقینده سونوب یاندیم دیدار محبت ده

سن تک نه حبیب اولماز بو درده طبیب اولماز

بیر بویله نشیب اولماز گفتار محبت ده

ایسته ر اوره ییم قانسین، عشقیم کیمی اودلانسین

جیسمیم کیمی قوی یانسین، بو نار محبت ده.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387 توسط صبا |

1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند

2- اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!

3- یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه

4- یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!

5- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!

6- دخترا می خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن

8- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

9- دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.

10- دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!

11- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!

12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.

13- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.

14- دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن

15- دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا

16- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن!

17- یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.

18- پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!

19- یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!

20- یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

21- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!

22- دختر ترشیده میشه اما پسر بلعکس رسیده تر میشه نه!!!!

23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 توسط دریا |

از این دوست عزیز تشکر می کنم که مطلب زیبایی برای من ارسال داشته.(مطلب خیلی خوبیه، بخونین...):

 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.

بین راه، سر موضوعی اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند. یکی از آنان از سز خشم، بر چهره ی دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد.»

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات پیدا کرد، بر روی صخره ای سنگی، این جمله را حک کرد: «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.»

دوستش با تعجب پرسید: «بعد از آنکه من با سیلی، تو را آزردم، تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟»

دیگری لبخندی زد و گفت: «وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شنهای صحرا بنویسم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ببرد.»

ارسالی از: کیمیاگر

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin