Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط دریا
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط دریا
|
فرا رسیدن سال ۱۳۸۸ بر همه هموطنان مبارک
هر روزتان نوروز
امیدوارم سالی همراه با موفقیت داشته باشید سبز باشید و زندگی به کامتان شیرین باشد. نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط دریا
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط دریا
|
حضرت حقه طرف دوتموش اوزون دریای عشق غنچه سی الده توتوبدی قان گوزون دریای عشق یالواریب دی ربینه یا رب قبول ائت غنچه می مو به مو اجرا ائدیب حقین سوزون دریای عشق.
نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط دریا
|
دانی ای گل که ز هجران تو حالم چون است سینه آتشکده و چشم و دلم پر خون است داغ هجران تو آتش به نهادم زده است دلم از غصۀ هجر تو ز غم، مشحون است حسرت وصل تو دارم به دل ای جان عزیز داری ار قصد کرم وقت کرم اکنون است مهر غیر از تو دگر جای ندارد در دل غم غیر از تو ز کاشانۀ دل بیرون است چشم دل غیر تو در دیده نبیند هرگز بی گل روی تو گلزار جهان هامون است هر کسی را نبود بر غم معشوق توان آنکه بار غم لیلی بکشد مجنون است نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط دریا
|
دلم هوای بارانی است، پاییز دل می برد، باز، و من زیر این آسمان بی چتر، خیسم. کسی، جایی، منتظر است! دلم سمت اوست! تو کیستی که تو را می شنوم!؟ کسی در اتاق تنهایی اش در انتظار معجزه بی تاب است! دلم در خیابانهای شهر، گم شده. کجایی؟ ماه شب چهارده زیر ابرها پنهان است، می دانم به من خیره شده و می پرسد این مجنون شبزده کیست؟! نفس بکش و مرا لمس کن! نرم و آهسته به سراغت آمدم، تا تو را ملاقات کنم، آمدم تا بگویم: دوستت دارم. دلم هوای بارانی است، پاییز دل می برد باز، و من زیر این آسمان بی چتر، به دنبال یک کوچه ی بن بستم، تا از انتهای آن به وسعت خوشبختی پر بزنم. یکی مرا دید، یکی مرا نوشت، یکی مرا صدا زد، و زیر بارانی که هم اینک بی امان می بارد باز هم صدای او... صدای او... نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط دریا
|
افسوس که این عمر به افسوس گذشته چون شبروی از سایه ی کابوس گذشته دزدانه در این تیره سرا، از نظر خلق با شعله ی بی رنگ، چو فانوس گذشته ای صبح سعادت، به من این شام سیه فام همراه یکی کوکب منحوس گذشته واعظ چه کشی عربده کاین زندگی تلخ از من به تعب وز تو به سالوس گذشته مرغان سبکبال چمن را خبری نیست زآن عمر که بر طوطی محبوس گذشته. نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط باران
|
از ياد مي روند غريبان عاشقان نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط رامین
|
تمام روزها را هل می دهم ... تا به پنجشنبه می رسم، مولاجان،اما پنجشنبه ها هرچه می کنم بغضم را داخل دلم هل دهم،نمی شود. پنجشنبه هایم،اشک شوق در می آمیزد با اشکی که از ترس فردایش می ریزد... مولاجان... هیچ می دانی تقویم را چند بار ورق زده ام تا به جمعه برسم؟؟... و آن وقت خاطره های تنهایی و بی کسی ام را که گوشه ی تقویم ،جمعه ها نوشته ام،از نو بخوانم؟؟ چندین بار؟؟... چند بار آینه ی غبارزده ی دلم را پاک کرده ام و شسته ام تا لااقل عکس جمکرانت ، تنها امیدم باشد؟؟... یگانه ی آدینه هایم؛ چند بغل نرگس بچینم برایت و در خیابان های منتهی به جمکران ات بریزم تا نرگس ها بهانه ات را نگیرند و دردهاشان را به پنجره های اشکهایم گره بزنند؟ آقاجان، تا به کی غرور آسمان را به نظاره بنشینم که هم رنگی اش با آبی گنبد جمکرانت به رخم می کشد و آفتاب را نظاره گر هر روز تو می داند؟؟ مولای آیینه ها،دوست دارم دامنم را پر از نرگس هایی کنم که با آب اشک هایم آبشان داده ام و آن وقت ،دوان دوان و شتابان با کبوتران باصفایت ، پرواز کنم به گنبدبا صفای جمکرانت و دامن دامن نرگس هایم را به پای گنبدت بریزم... و بعداز آنجا به آسمان فخر بفروشم... مولایم، گوشه گوشه های دلم پر است از عکس های جمکرانت... کاش می دیدی نمایشگاهم را... کاش می دیدی که دلم را هر پنجشنبه مهمان نمایشگاهم می کنم!!... کاش می دیدی دلم اما چندین بار بهانه ی نرگس هایش را آورده... که نه ..نرگس هایم را نمی چسبانم به عکس ها... می خواهم صبح آدینه ، جمکران را غافلگیر کنم با نرگس هایم!!... نه عکس ها را... آقاجان، دلم را دریاب... دریاب که هر روز بهانه ی جمکرانت را می گیرد!... دریابش... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط رامین
|
خیلی حیف شد که ترکیه حذف شد حقش نبود ولی بازم طرف دارشیم
انشاالله دور بعد طرفدارهای آلمان بهتون تبریک میگم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط رامین
|
داداشی جواد تولدت مبارک ۱۰۰ سال زنده باشی نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387 توسط صبا
|
باري ديگر سالي را پشت سر گذاشتيم و به بهار و سر سبزي رسيديم به زندگي به آغاز طبيعت... اگر درختان جوانه مي زنند، اگر آسمان بي خبر مي بارد،اگر شكوفه ها صورتي و سپيد هستند و اگر طبيعت متولد مي شود.... اگر زمستان به پا يان مي رسد نقطه سر خط سر خط در انتظار جمله ي تازه اي است! يك جمله ي بعدي و نه قبلي! پس بنويسيم از سر خط...!!! چه كسي مي داند شايد اينبار هم كه شده براي اولين بار نمره ي با ارفاق بگيرم! ميخواهم جوانه بزنم، اگر شاخه هايم نشكند! با آرزوي سالي پر از شادي براي شما دوستان عزيزم، يه سبد پر از شكوفه هاي بهار تقديم وجود پر مهرتان،شكوفه هايتان آسيب پذيرند مراقبشان باشيد تا به بار بنشينند...! تشكر از اين كه تنهايم نزاشتيد و تنهاييمو پر كردين. دعا يادتون نره براي همه دعا كنيد،دعا كنيد خدا سلامتي رو به همه بده تا همه با هم سر سفره هاي ، بهاري نو را آغاز كنيم... سبز باشيد و بهاري، ميسپارمتون به خدا... |
|