تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط Loyal |

تا ابد بغض من تبزده کال است عزیز
دیدن گریه تمساح محال است عزیز!

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط باران |

 

 

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه

آخه می ترسه که با من با دل من دربدر شه

هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو کلبه ی سوتو کورو تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

می دونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط Loyal |

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی!!!

Azizami

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط رامین |
 

پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط دریا |

درمانده از این دنیا

من بی تو و تو تنها

تو گم شده ی صحرا

من تشنه ی گشتن ها

من خسته ی رفتن ها

تو قفل همه درها

من ریشه ی این خاکم

تا لحظه ی چیدن ها

بوئیدن و بگذشتن از باغ اقاقی ها

از اشک گل لاله

پیوستن دریاها

من لحظه ی دیدارم

تو وقت گذشتن ها

من ناله ی گفتن ها

در ساکت چشمانت

فریاد شکستن ها

من زائر درگاهم

تو عضو رسیدن ها.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط دریا |

وقتی تو رو یادم میاد میمیرم و زنده می شم
خوب می دونی که بعد تو عاشق هیچکس نمی شم

بعضی شبها یادم میاد یه روز بودی کنار من
حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من

حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم
تا عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم

بعضی شبها ستاره ها بهم می گن میاد یه روز
دل سیاه و بی کسم تا اون بیاد به پاش بسوز

بعضی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری
چشمهای خیسم تا ابد باید از دوریش بباری

اینو بدون من همیشه دوستت دارم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط دریا |

خود را به که بسپارم

وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل

دلها همه از سنگ است

گویا که در این وادی

از عشق نشانی نیست

گر هست یکی عاشق

آلوده به صد رنگ است

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط رامین |

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ، ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج میخواهی ! تماشا کن! تماشا کن ، دروغین بودم از دیروز مرا امروز تو حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال من ، همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم ، دلم چون دفتری خالی قلم خشکیده در دستم

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند ، به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم ، به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند ، همه خود درد من بودندگمان کردم که هم دردند
 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط دریا |
در دیـــــــر مغان آمـد یارم قدحـــــــــی در دســـــت

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

وز قد بلنـد او بالای صنوبر پســت

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیسـت با وی نظرم چون هسـت

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

وافغان زنظربازان برخاســت چـو او بنشست

گـر غالیه خوشبو شــد در گیسـوی او پیچید

وروسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بـازآی کـه بـازآیـد عمـــــر شــــده حافـظ

هر چند که ناید تیری که بشد از شست

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط Loyal |
امروز مي خوام ترک ديار کنم
ديار همون يار، بي وفام کنم
مي خوام برم به سوي سرنوشت
هموني که خدا برام نوشت
برم و ديگه يادي از تو نکنم
تو رو با تموم بي وفائيهات از خاطرم محو کنم
برم جايي که ياري نباشه
از عشق و عاشقي سراغي نباشه
برم جايي که اميد باشه
از زندگي و خوشي خبري باشه
ميرم جايي که ديگه يادت نباشم
اون حرفاي بي دليلت رو به خاطر نداشته باشم
وقت رفتن رسيده
از بي خبر گذاشتنم رنجيدي
گفتي کجا داري ميري اي بي وفا
اين بود رسم عشق و صفا
گفتم دارم ميرم يه جاي دور
جايي که از من نباشه نشوني حتي يه سوء کور
ميرم که تنها باشم
بي تو با ديگران در صفا باشم
گفتي چه نامهربون شدي
از شکستن دلا حرف مي زني
تو که بي وفا نبودي
هميشه و همه جا با من بودي
چرا مي خواي بري
بري و من و با غصه هام تنها بذاري
کاشکي دوستت نداشتم
از ترس رفتنت دلهر ه اي نداشتم
چه کنم که دلم اسيرته
اسير اون چشماي نازنينته
مي خوام که پيشم بموني
من و با غصه هام جا نذاري
گفتم ميرم  که تنها باشي
با نازگلت فارغ از دنيا باشي
بودنم ديگه لطفي نداره
رفتن و موندنم برات فرقي نداره
نشستي يه گوشه
شروع کردي به گريه
طاقت اشکاتو ندارم
نمي تونم بارون چشماتو ببينم
ميام کنارت
دست مي کشم به اون اشکاي زلالت
ميگي تو که مي خواي بري
با اشکاي من چيکار داري
ابروهام تو هم ميره
دستام به حالت تهديد بالا و پايين ميشه
ميگم نبينم غمگين باشي
مثل گل بي بارون گريون باشي
دارم ميرم چون نازگلت هست
اون يار شيرين زبونت پيشت هست
گفتم نازگلت رو دوست داري
بدون اون لحظه اي آروم نداري
دنيا رو با نازگلت مي خواي
يه دنيا ارزوي خوب واسش مي خواي
گفتي مثل اون رو تا به حال کسي نديده
مثل پروانه آروم و سر به زيره
گفتم پس برو باهاش خوش باش
هميشه و همه جا مراقبش باش
گفتي کاره هميشگيت همينه
چشمات مثل سايه به دنبال اونه
گفتم بيشتر موندنم فايده اي نداره
رفتنم خنده به لبات مياره
گفتي کجا ميري نازکم
بي تو چي مياد به سرم
من که جز تو نازگلي ندارم
جز تو و چشماي خمارت کسي رو دوست ندارم
نازگل من فقط توئي
اين رو از تو چشمام مي توني بخوني...

سفر به سلامت    Azizami

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط Loyal |
زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
***
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
***
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

Azizami

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط دریا |
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط Loyal |
زمان را چه کنم ای تمام دلخوشی ام
ببین که پیر می شوم به پای زندگی ام
شبی به یاد تو باده باده نوشیدم
تو با من از تو بگو ای پناه بی کسی ام
ز هر فسانه جدایی تورا چه حاجت من
منم که بی تو تباهم غزال خانگی ام
بگو چگونه سرایم بدون گفتن تو
زبان واژه غریب است به شعر و شاعری ام
تو شهسوار دلیر هزار قاصدکی
منم که سایه نشینم هماره پاپتی ام
سخن مگو که ز چشم خمار بی سحرت
هزار واژه شنیدم و هنوز مشتری ام
به کس مگو که چه ها گفته ام به خلوت تو
کسی به جز تو نداند که من چه منزوی ام
به درگه تو نماز و به پای تو سجده
زخیل دلشدگانت همیشه آخری ام
بهانه میکند این دل که باتو بگریزد
همین بهانه ی اندک گواه عاشقی ام
شب و حدیث من و تو دگر چه حاجت می
خراب باده ی شبگیرو مست کودکی ام
مرا زنو بیاغاز در این سرای غریب
هزار بار شکستم به پای ساده گی ام
تو هم به یاد منی؟ یا که از دلت رفتم
بگو صداقت تو بس برای زندگی ام

Azizami

نوشته شده در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط دریا |

وقتی نم نم بارون از روزهای رفته ميگه

وقتی قطره ی اشکی از دلی شکسته ميگه

وقتی بوی خاک کوچه شوق کودکی مياره

وقتی باد سرد پاييز تو رو ياد من مياره

به خودم ميگم که بر من چی گذشت

چی برام مونده به جزء يه سرگذشت.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط دریا |

به روی سنگ مزارم، بنویس یه دل شکسته

بنویس که قلب تنهاش، به غریبه دل نبسته

بنویس که آرزوهاش، زیر این مزار سرده

رفته دنبال نیازش، رفته و بر نمی گرده

به روی سنگ مزارم، بنویس یه بی ستاره

اونیکه سکوت تلخش، تا همیشه موندگاره

بگو تا دنیا بدونه که من از بی کسی مردم

همه ی آرزوهامو، به یه خاک دیگه بردم.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط Loyal |

من عروسكم

عروسك كسي كه پشت پرده است

دست هاي او مرا

درست كرده است

من عروسكم

عروسك خدا

دوست عزيز و كوچك خدا

يك عروسك نخي كه شب به شب

توي دامن خدا به خواب مي رود

روي بال نازك فرشته ها سوار مي شود

تا دم حياط آفتاب مي رود

صبح ها خدا به من نان داغ و آفتاب مي دهد

شب كه مي شود مرا

توي ننوي سپيد ماه

تاب مي دهد

راستي خدا خودش براي من

يك لباس تازه دوخته

جاي دگمه هاي آن ولي

چند تا ستاره كاشته

يك كمي هم از خودش

توي جيب من گذاشته

قلب يك عروسك نخي نمي زند

ولي خدا

قلب شد ، توي سينه ام تپيد

تيله هاي چشم من

اشك را بلد نبود

يك شب او

قطره قطره از كنار چشم من تپيد

اين عروسك نخي

كاردستي خداست

خنده هاي او چقدر

مثل خنده فرشته هاست !

Azizami

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 توسط Loyal |

من کیم ، عاشق و سرگشته لحظه های تو

تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو

کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من

جونمو هدیه کنم ، فقط باشی تو  یار من

تولدت مبارک ای تو به دل نشسته

با رفتنت عزیزم قامت من شکسته

وای چی می شد که امشب بشینی در کنارم

به جای گریه کردن واست هدیه بیارم

تولدت مبارک ای تو عزیز رفته

کاشکی می شد که امشب بشی مثل گذشته

آره امشب شب میلاد قشنگه یار من

شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من

Azizami

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط دریا |

چه جوری از عشق تو دل بکنم؟، برم و دلو به دریا بزنم، چه جوری خاطره هامو گم کنم؟، شیشه ی آرزوهامو بشکنم

تو میگی جدایی کاری نداره، میشه دل یارشو تنها بذاره، هر کسی می تونه بعد عاشقی، یه جوری روی دلش پا بذاره

اما نه! نمیشه باور بکنم، با غم دوری تو سر بکنم، نمیشه که بعد عمری عاشقی، شعر تنهایی رو ازبر بکنم

تو می دونی که دلم نمی تونه، یه ترانه از جدایی بخونه، نمی تونه مثل قلبای سیاه، تا ابد بی کس و تنها بمونه.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط Loyal |

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی

تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم


ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم، نمیخواهم ، پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم

تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

                                                                               شعر از کارو

Azizami

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط Loyal |

روزهای خوب باهم بودنمان چه زود تمام شد..
و من در حصار فاصله ها از تو تنها ماندم
روزهای شیرین با هم بودن گذشت و امروز من تنهای تنهایم
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن دستان مهربانت ، ودیدن آن چشمان زیبا تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را از نزدیک بشنوم...
عزیزکم دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است...
روزهای با هم بودنمان مانند پلک بر هم گذاشتنی به سر رسیدو تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموششان  کنم را  بر جای نهاد...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزکم ....
دلم برای لحظه های دیدار با تو ، تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه
زیبا بود آن نگاه پر رمز و راز در دل کوه ، در آغوش برف و بوران !
عزیزکم دلم برای تاب بازی کودکانه تنگ شده... پاهایم مشتاقند تا دوباره سردی برف را حس کنند
آبشار وجوت را از کجا بیابم تا بر آن اوج گیرم
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزکم دلم برای با تو بودن تنگ شده...........

Azizami

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط Loyal |

آرزوی من اینست
که دو روز طولانی
درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه

آرزوی من اینست
نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری ،مستی تو من باشم

آرزوی من اینست
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا

آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها

Azizami

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط دریا |

 

   توی تنهایی و گریه توی اشک و توی ناله

توی سردی زمستون تو نگاه خیس بارون

تو طلسم تار شبها تو سکوت و مرگ دریا

تو صدای گنگ ابرا توی تک تک نفسها

توی مرگ اشک چشمام   تو سراب مات فردام

توی تک بیابون شعر توی این دنیای بی مهر

توی اون باغچه خشکم توی این دل شکستم

تو غبار سرنوشتم توی مرگ سرخ عشقم

توی جاده خشک خاموش تو دل عاشق بی هوش

همه جا میگم با فریاد منم اون مثال فرهاد

تشنه وقار عشقم زنده با شرار عشقم

شدم یه پروانه خاموش نمیشم هرگز فراموش.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط Loyal |

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن

آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن

وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن

تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه

شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه

دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دوروغكي

عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي

آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن

دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن

ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن

به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن

عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن

پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !

مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن

دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن

رو دنده حسادتا ، زندگي رو مي گذرونن

عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن

قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

تو بهترینی Azizami

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط Loyal |

آخرین لحظه سالی که گذشت

بی تو و با تو گذشت

با تو چون عکس تودر دستم بود

بی تو چون با من دیوانه نبودی

برگ پائیزیم و خسته دل از باد خزان

باغبان هم که نیامد پی دلداری من

آخرین لحظه سالی که گذشت

ای بهارم همه آلوده زتنهایی خویش

بی تو و با تو گذشت

Azizami

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم فروردین 1388 توسط دریا |

پر شده از گلایه، دوباره قلب خسته م

مثل یه بغض بی تاب، با یه نگا شکستم

تو لحظه ی عاشقی، تو رو ندیدم انگار

برام یه سایه بودی، تو اون سیاهی تار

تو از نگاه خیسم، یه باره پر کشیدی

هق هق گریه هامو، ندیدی که ندیدی

از وقتی که تو رفتی، دل به شبا سپردم

اما بسم نمیشه، هر چی که غصه خوردم

فقط یه بار دیگه، می خوام تو رو ببینم

کاشکی می شد دوباره، کنار تو بشینم.

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اسفند 1387 توسط رامین |

 

زود رفتی اما هنوز با یادت با خاطراتت با تمام بودنت روز را شب میکنم و شبها در غم نبودنت می گریم

رفتنت را هیچ گاه باور نخواهم کرد چون تو را در اعماق وجود خود همیشه شاد و زنده می یابم

شمع های تولدت هنوز روشن است به این امید که بیایی...

به این امید که تک تک شمع ها را تو خاموش کنی

اولین شمعی را که خاموش کنی تمام غم ها محو میشوند و دیگر جایی برای غصه خوردن نیست

با اولین شمع گرچه وجودم فنا می شود ولی روحم آنجایی ست که همیشه آرزویش را داشتم...

می دانم که توام احساس تنهایی میکنی...همیشه از غربت و غریب بودن می ترسیدم...

اما اکنون تورا در میان این همه انسان غریب می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی...

عجیب دلم هوایت را کرده

کاش می دانستی که با رفتنت تمام امیدهایم را با خود بردی

چندی است که عجیب احساس دلتنگی میکنم

چندی است که تمام روزهایم با حسرت سپری می شوند

نمی دانم این روزگار شوم بد سرشت دیگر چه برایم رقم خواهد زد

دیگر از تمام بودن ها و نبودن ها بیزارم...

کاش معجزه شود...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط صبا |
در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو غافله ای نیست    

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط رامین |

 

 

هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي .. صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط دریا |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط دریا |

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید

دلتنگی مرا

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387 توسط رامین |


آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست


حق با سکوت بود صدا در گلو شکست


ديگر دلم هواي سرودن نمي کند


تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست


سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم


وان گريه هاي عقده گشا در گلو شکست


اي واي کس به داغ دل باغ دل نداد


اي داده هاي عزا در گلو شکست


تا خواستم که با تو خداحافظي کنم


بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط Loyal |

بس شنيدم داستان بي کسي ، بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي ، گفته اند از ني حکايتهابسي

حال از من بشنو اين افسانه را

داسـتان اين دل ديوانـه را

چشمهايش بويي از نيرنگ داشت ، دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت

با دلـم انگار قـصد جنگ داشت ، گويـي از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست

ليک با عاشق نشستن عار نيست

کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن

مـن خريدن نـاز ، او نفروختن.. باز آتـش در دلـم افـروختن

سوختن در عشق را ازبر شديم

آتشي بوديم و خاکستر شديم

از غم اين عشق مردن باک نيست ، خون دل هر لحظه خوردن باک نيست

آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم

بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم

واي بر اين صيد و آه از آن کمند..پيش رويم خنده، پشتم پوزخند

بر چنـين نامهـربانـي دل مبند، دوستان گفتند و دل نشـنيد پند

پيش از اين پند نهان دوستان

حال هـم زخم زبان دوستان

خانه اي ويران تر از ويرانه ام ، من حقـيقت نيستم، افـسانه ام

گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام ، فاش مي گويم که من ديوانه ام

تا به کي آخر چنين ديوانگي؟

پيلگي بهـتر از اين پروانگي
!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه

مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه

دل شبي دور از خيالش سر نکرد

گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد

چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم

خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟

بس کشيدم آه از دل بردنش

آه! اگـر آهم بگيرد دامنش

با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم

اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگي ست

آه!غير از من کسي ديوانه نيست

گريه کردن تا سحر کار من است ، شاهد من چشم بيمار من است

فکر مي کردم که او يار من است.. نه، فقط در فکر آزار من است

نيت اش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغـي فاحش است

يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت

پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت

اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟

وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟

مذهب او هر چه بادابـاد بود ، خوش به حالش کاين قدر آزاد بود

بي نياز از مستي مي ، شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود

يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت

بيست و.. سالم بود، پيرم کرد و رفت

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط Loyal |

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقیاست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . » لا به لای هق هقش گفت: «اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد!؟ » خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

« حالا برو و زندگی کن»

او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند …او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما … اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

بهترینم یک روز زندگی با تو زیبا بود۱۱/۱۰

Azizami

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط Loyal |
با یه شکلات شروع شد
 
من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
 
من بچه بودم،اونم بچه بود
 
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد
 
دید که منو می شناسه،خندیدم
 
گفت:"دوستیم؟" گفتم:دوستِ دوست
 
گفت:"تا کجا؟" گفتم:دوستی که " تا" نداره!
 
گفت:"تا مرگ؟" خندیدم و گفتم:من که گفتم "تا" نداره!
 
گفت:"باشه،تا پس از مرگ" گفتم:نه نه نه نننننننه،"تا" نداره!
 
گفت:"قبول،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ؛بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟"
 
خندیدم و گفتم:تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه " تا" بذار،اصلاً یه "تا" بکش از سر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلاً براش "تا" نمی ذارم
 
*****
 
نگام کرد،نگاش کردم،باورنمی کرد
 
میدونستم اون می خواست حتماً دوستی ما "تا" داشته باشه،دوستی بدون "تا" رو نمی فهمید!
 
گفت:"بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم." گفتم:باشه،تو بذار
 
گفت:" شکلات،هر بار که همدیگرو می بینیم،یه شکلات مال تو یه شکلات مال من؛باشه؟"
 
گفتم:باشه،هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من
 
باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم،دوستِ دوست
 
من تندی شکلاتمو باز میکردم،میذاشتم تو دهنمو و تند و تند می میکیدم
 
می گفت:"شکموووو! تو دوست شکموی منی"
 
بعد شکلات می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
 
می گفتم:بخووووووووورش
 
می گفت:"تموم میشه، می خوام تموم نشه؛برای همیشه بمونه"
 
صندوقش پرازشکلات شده بود،هیچ کدومشو نمی خورد،من همشو خورده بودم
 
گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چی کار می کنی؟
 
گفت:"مواظبشون هستم"
 
می گفت:"می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"
 
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو و می گفتم:نه نه ننننننه!!!"تا" نه، دوستی که "تا" نداره
 
*****
 
یک سال،دو سال،چاهار سال،هفت سال،ده سال؛بیسسسسسس سال شده
 
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
 
من همه شکلاتامو خوردم،اون همه شکلاتاشو نگه داشته
 
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه،می خواد بره؛بره اون دور دورا
 
میگه:"می رم اما زود بر می گردم!"
 
من که می دونم میره و برنمی گرده،یادش رفت شکلات به من بده؛من که یادم نرفته
 
یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه
 
یه شکلاتم گذاشتم کفه اون دستش: اينم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
 
یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تاشو خورد
 
خندیدم،می دونستم دوستی من "تا" نداره،می دونستم دوستی اون "تا" داره،مثل همیشه
 
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟

عزيزكم توهم يه روز مي خواي بري ؟؟خوبه تو هم يه صندوقچه پر از خاطره داري كه با خودت ببري مگه نه؟؟؟؟ ولي بهترينم دوستيه من "تا" نداره

Azizami
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط دریا |

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آذر 1387 توسط Loyal |

اگه از ياد تو رفتم اگه رفتي تو زدستم اگه ياد ديگروني ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اينكه گفتي ...ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگي هام/ گفتم اما.... به سلامت. شايد اين خوابه كه ديدم ...هر چه حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم! پيش از اين نگفته بودي ... غير من كسي رو داري توي گريه توي شادي ….سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم.... برو زيباي عزيزم ... تو گروني ... من چه مفتم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط صبا |

 

دوستت دارم بیشتر از خودم کمتر از خدایم

زبرا که به تو اعتقاد و ایمان دارم

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط رامین |
 

نمی گویم فراموشم مکن هرگز

ولی گاهی به یاد آور آنکس را که میدانی نخواهی رفت از یادش

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط دریا |

 

 باز تو آمدی                                باز بهار آمد

              باز صدای خنده هایت گوش فلک را کر کرد

            باز درگوشم زمزمه کردی         دوستت دارم

                         و من باز باور کردم

                       باز ناباورانه باور کردم

                       بهار را، خنده را و تو را

                      باز رقص مرگ را پذیرفتم

                    باز تلخی ها را فراموش کردم

                      فراموش کردم که روزی

             به باغ دلتنگی هایم رنگ خزان پاشیدی

                      فراموش کردم که تو بودی

                      که به اشک هایم خندیدی

                        و به نگاهم پشت کردی

                      فراموش کردم خزان دیروز را

                 و باز ناباورانه باور کردم بهار امروز را...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط Loyal |

چرا رو نقاشی ها بی خودی سایه می زنی


این همه حرف خوب داریم حرف گلایه میزنی


اگه منو دوست نداری اینو راحت بهم بگو


چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط دریا |

خنده ی ظاهر چو بینی، اشک پنهان هم ببین

تن به صد پیرایه دیدی؟ مستی جان هم ببین

روی آرام چو من دریادلی دیدی اگر

باش تا طوفان کنم، موج خروشان هم ببین

برق را نیروی تابیدن ز جایی دیگر است

در مقام خودفروزی، شمع گریان هم ببین

در گلستان هر گلی زیباست چون پرورده گشت

این گل تنهای خودرو در بیابان هم ببین

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط صبا |

بمان بهانه من

غم غروب نگاهت نشست بر روحم

بمان ستاره که بي تو بهار مي ميرد

ميان دشت بنفشه کنار برکه عشق

براي شهر دلم انتظار ميميرد

دلم به وسعت آلاله هاي سرخ ست

وجود آبي احساس پاک و باراني ست

چگونه بي تو بمانم بدان بهانه من

دلم هنوز به دست تو زنداني ست

بدان که قصه احساس قصه نيلي ست

بيا و قصه او را دوباره باورکن

بجاي هجرت و اندوه و بي قراري و درد

بيا و از سر لطف تو فکر ديگر کن

پرنده از غم هجران تو چه بايد کرد

دلم براي نگاهت بهانه مي گيرد

دلم اگر بروي در خزان هجرانت

چو يک کبوتر بي آب و دانه مي ميرد

اگر چه قدر نگاه تو را ندانستمن

ولي هميشه به ياد تو شعر مي خوانم

کنون گر تو کنارم نماني و بروي ميان هاله اي از انتظار مي مانم

به جان برگ گل ياس باغ دل سوگند

قسم به عاطفه يک نگاه دريايي

قسم به بارش شمع وجود يک انسان

قسم به شهر پر از ساکنان رويايي

قسم به واژه کمرنگ عشق در مهتاب

قسم به ترجمه نيلي شکيبايي

قسم به عاطفه نقره فام چشمانت

قسم به هجي مفهوم يک شکوفايي

بمان هميشه که بي تو شکوفه خواهد مرد

دگر ميان گلستان گلي نخواهد ماند

بدون تو گل و گلدان غريب خواهد شد

دگر ميان چمن بلبلي نخواهد ماند

شکسته مي شود از دوريت بلور دلم

بدون تو تپش قلب من چه بي معناست

بدون تو دلم از تب هميشه خواهد سوخت

بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست

مرور خاطره انتشار احساست

دل مرا به تماشاي عشق خواهد برد

بمان هميشه که بي تو ترانه بودن

ميان قلب هزاران جوانه خواهد مرد

صداي نبض بنفشه صداي خنده ياس

ميان باغ نگاهت چو برکه اي جاريست

بدان اگر بروي کار باغ چشمانم

هميشه شکوه و اشک و شکستن و زاريست

ميان شبنم اشکم بلوري از عشقست

به ياد جاده سرسبز شهر چشمانت

بمان هميشه دلم بي تو زرد خواهد شد

تمام هستي اين دل فداي مژگانت

غم نبودن تو در کنار من سخت ست

حضور آبيت اينجا چه قدر زيبا بود

چگونه مي شود اکنون ميان غربت باغ

بدون زمزمه آبي تو اينجا تنها بود

چه لذتي ست درون نگاه پر نورت

بيا و زخم عميق مرا تو درمان کن

ببين چه درد بزرگي ست غربت دو نگاه

بيا ببار و مرا خيس عطر باران کن

بدون ياد تو قلبم کوير خواهد شد

بمان هميشه که بي تو نسيم غمناکست

تمام کلبه چشمم تمام شهر دلم

ز قطره قطره باران اشک نمناکست

ز سقف نيلي چشمم چکيد قطره اشک

ترا قسم به شقايق بمان ستاره من

بچين ز باغ دلت دسته اي گل پونه

بمان که نيست به جز اين مرام چاره من

بگو ستاره کنارم هميشه خواهي ماند

بگو که قلب من از انتظار لبريز است

بدون تو تپش قلب من چه بي معناست

بيا که بي تو وجودم هميشه پاييز ست

قسم به نغمه باران بمان بهانه من

بدون تو تپش آفتاب کم رنگست

به هر کجا که روي هر زمان و هر لحظه

دلم هميشه براي نگاه تو تنگ ست

مریم حیدر زاده

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387 توسط دریا |

خوب می دانی که بی تو زندگی یعنی عذاب

عشق یعنی هیچ، یعنی یک سوال بی جواب

کاش باران می شدی، یک لحظه بر این شوره زار

کاش من هرگز نبودن از نگاهت شرمسار

هیچکس قلب مرا اینگونه طوفانی نکرد

زندگی را با همه دلبستگی فانی نکرد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط دریا |

بلبلی شیفته میگفت به گل

که جمال تو چراغ چمن است

گفت، امروز که زیبا و خوشم

رخ من شاهد هر انجمن است

چونکه فردا شد و پژمرده شدم

کیست آنکس که هواخواه من است

همه جا بوی خوش و روی نکوست

همه جا سرو و گل و یاسمن است

عشق آن است که در دل گنجد

سخن است آنکه همی بر دهن است

بهر معشوقه بمیرد عاشق

کار باید، سخن است این، سخن است.

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط صبا |

و بعد از رفتنت

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس ازيک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را بروي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم که چرا رفتي

نمي دانم چرا شايد خطا کردم

و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي

دانم کجا تا کي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام

برگرد

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتي ما بين اشک و حسرتو ترديد

کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل

ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر

نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

"شعر از مریم حیدرزاده"

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط رامین |
سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمي داني ...
نمي دانم با چه کلماتي نامه را آغاز کنم ،
چون نمي دانم حرف هاي دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسي هستي که دريچه هاي قلبم را به سويت مي گشايم چگونه بگويم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشي بر آن نيست ...
حالا که نيستي مثل مرداب تنهايم ،
مثل مرداب آرام و ساکت و غمگين ...
اما اين را هم بدان که اگر کنار من باز نيايي
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا مي گيرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوري نمي تابد و
تمام زندگيم را يکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بيا و برگرد و حرف هايم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بي تو شمعي بي پروانه شده ام ...
و نمي دانم طوفان عشق سرکشم را بي تو چه کنم ؟!
تو نيستي تا حرف هايم را به تو بگويم
پس غم بي هم زبانيم را به باد مي گويم
تا شايد آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم هاي خسته ام ببين ...
ديشب خيال روي تو به من گفت که تو باز خواهي گشت !
آيا تو اين روياي دور را رنگ واقعيت مي بخشي ؟
" ... تو با شب رفتي و با شب مياي از ديار غربت ،
توي قلب من مي موني پر غرور و پر نجابت ... "
مي دانم باز مي گردي و تمام کوچه پس کوچه هاي قلبم را
لبريز از آمدنت خواهي کرد ...
مرا همانگونه ببين که هستم ،
همانگونه که تو را دوست مي دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را مي خواهم ،
پس بيا و دست مرا بگير و از اين شهر غربت زده ،
از اين شهر غم زده به روياهاي خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را مي خواهم ...
به انتهاي احساسي آرام مي انديشم ،
به آنچه که آرامشي بزرگ است و تو همان آرامشي ...
پاکي احساس و قلبت ، روحم را نوازش مي دهد ...
با وجود تو طراوتي را در وجودم حس مي کنم خالي از هوي و هوس ...
اما حالا تنها تصوير خياليم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوري تو را يادآور مي شود ...
تو همچون باران پاکي ، پاک و زلال ...
بيا و مرا از عشق سيراب کن ...
تصوير برگشتن تو مرا تا اوج مي برد و آرام ميکند ...
پس بيا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم مهر 1387 توسط دریا |

اگر عشق نبود، چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم،

چگونه به لحظه ی وصال بعد از هجران خوش بودیم،

به کدامین بهانه می گریستیم

و به کدامین بهانه لبهایمان برای خنده باز می شد؟

آری!

بی گمان پیش از اینها مرده بودیم،

اگر عشق نبود.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط Loyal |

چه لحظه شیرینی است شنیدن حرف دل و چه آرامش بخش است آن هنگام.
 
آن هنگام که عشق خشت اول را می نهد.
 
خشت اول را می نهد تا نشانی باشد برای امروز و تکیه گاهی  برای فردا.
 
برای فردایی که می آید وهیچ یک را از آن گریزی نیست.
فردایی که امروزت آن را می سازد. فردایی که دلهایی در حسرت آمدنش می سوزند.
چه زیبا می شود آن بنا و زیباتر زمانی که ....

خشت هایش همراه با یاد تنها محبوب شکل گرفته باشد.
چه زیبا می شود آن بنا و زیباتر زمانی که به لرزه درآید...

 چرا که " تنها بنایی که اگر به لرزه درآید ، محکم تر میشود دل است "
کاش می شد فریاد زد: هان ای کسی که در غرفه هایی که عشق را به حراج گذاشته اند
 
دلت را محک می زنی، ارزانش مفروش
ارزش و بهای دل بالاتر از این است که به نگاهی آلوده سازیش نگاهی که از روی هوس باشد
که اگر چنین باشد سخت مغبون گشته ای

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط دریا |

اولموشام بیزار عشقینده ن کی سودا اهلی سن

بیلمه سن بیر تشنه حالین سانکی دریا اهلی سن

من کی صحراده ن گلیردیم قطرییه محتاجیدیم

سنده کی آتدین دئدین گئت سنده صحرا اهلی سن

دوزدئدین دریا قووشماز هئچ زمان صحرائیلن

آنلادیم آخر کلاموندان کی معنا اهلی سن

گورمه دیم رویاده حتّی چهرۀ آرامووی

اونداکی بیلدیم منیم تک سنده رویا اهلی سن

عشق بازاریندا پایلیردیم محبّت گوللرین

سن باخارکن من خیال ائتدیم تمنّا اهلی سن

باخدین امّا آلمادین حتّی اونون بیر شاخه سین

سن اوزاخلاشدیقجا من بیلدیم تماشا اهلی سن

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط صبا |

اوج یک احساس ، ابراز آن است

 

به گفته ی سعدی : آنکه دست از جان بشوید ، هر چه در دل دارد بگوید .

در مسیر عشق باید همیشه مسافری بود که آماده ی کوچ کردنیم .

اوج یک احساس و شکوه عشق ، در انعکاس و ابراز آن است .

یک انسان سالم ، عمیق ترین احساسات باطنی خود را بروز می دهد و انسانی ناسالم ، قدرت ابراز و بیان عشق و عواطفش را در خود نمی بیند .

جامعه ای که در آن فرد نتواند از عمیق ترین احساسات درونی اش با خود بگوید و پدر و مادر نتوانند در مقابل دیگر اعضای خانواده ، عشق و محبت خود را بروز دهند ، اجتماعی مرده و کالبدی بی جان از انسان های به شدت نیازمند مهر و محبت و عشق است .

ابراز احساسات ، ما را در عمق وجود همدیگر غوطه ور می سازد و به ما فرصتی می دهد تا که نواقص و موانع خود را بیشتر بشناسیم و به یاری همدیگر ، بهتر به سوی رشد و تعالی و موفقیت حرکت کنیم .

ابراز عشق و محبت ، جریان آن را در وجود و زندگی مان تسریع می بخشد و هر لحظه اثرات نفرت و درد و رنج و مشکلات را از روح و جسم و جان ما می زداید و با خود می برد .

ثروتمند بودن و احتکار ثروت حماقت است . ثروت را می بایست به جریان انداخت تا به جای اینکه ثابت بماند ، رشد کند . و مثال عشق هم چنان است . عشقی که در قلب بماند و ابراز نشود ، درد و بلا است و زندگی آدمی را نه تنها رشد نمی دهد بلکه آن را به رکود می کشاند . هنگامی که عشق ما عیان شد ، می توانیم قدرت و خلوص و اثرات مثبت آن را ببینیم . کسی که با تمام وجود عشق خود را ابراز می کند ، می تواند انسان واقعا مسئولیت پذیر و موفقی باشد .

ابراز عشق ، باعث جریان بیشتر عشق و عاشق تر شدن عشاق می شود . ابراز و بیان عشق حتی باعث جاری شدن عشق و مهر و محبت در جامعه هم می شود .

و انسان ها چه بی فکرند و پندارند .............

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin