نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط Loyal
|
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی!!!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط رامین
|
پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط Loyal
|
امروز مي خوام ترک ديار کنم ديار همون يار، بي وفام کنم مي خوام برم به سوي سرنوشت هموني که خدا برام نوشت برم و ديگه يادي از تو نکنم تو رو با تموم بي وفائيهات از خاطرم محو کنم برم جايي که ياري نباشه از عشق و عاشقي سراغي نباشه برم جايي که اميد باشه از زندگي و خوشي خبري باشه ميرم جايي که ديگه يادت نباشم اون حرفاي بي دليلت رو به خاطر نداشته باشم وقت رفتن رسيده از بي خبر گذاشتنم رنجيدي گفتي کجا داري ميري اي بي وفا اين بود رسم عشق و صفا گفتم دارم ميرم يه جاي دور جايي که از من نباشه نشوني حتي يه سوء کور ميرم که تنها باشم بي تو با ديگران در صفا باشم گفتي چه نامهربون شدي از شکستن دلا حرف مي زني تو که بي وفا نبودي هميشه و همه جا با من بودي چرا مي خواي بري بري و من و با غصه هام تنها بذاري کاشکي دوستت نداشتم از ترس رفتنت دلهر ه اي نداشتم چه کنم که دلم اسيرته اسير اون چشماي نازنينته مي خوام که پيشم بموني من و با غصه هام جا نذاري گفتم ميرم که تنها باشي با نازگلت فارغ از دنيا باشي بودنم ديگه لطفي نداره رفتن و موندنم برات فرقي نداره نشستي يه گوشه شروع کردي به گريه طاقت اشکاتو ندارم نمي تونم بارون چشماتو ببينم ميام کنارت دست مي کشم به اون اشکاي زلالت ميگي تو که مي خواي بري با اشکاي من چيکار داري ابروهام تو هم ميره دستام به حالت تهديد بالا و پايين ميشه ميگم نبينم غمگين باشي مثل گل بي بارون گريون باشي دارم ميرم چون نازگلت هست اون يار شيرين زبونت پيشت هست گفتم نازگلت رو دوست داري بدون اون لحظه اي آروم نداري دنيا رو با نازگلت مي خواي يه دنيا ارزوي خوب واسش مي خواي گفتي مثل اون رو تا به حال کسي نديده مثل پروانه آروم و سر به زيره گفتم پس برو باهاش خوش باش هميشه و همه جا مراقبش باش گفتي کاره هميشگيت همينه چشمات مثل سايه به دنبال اونه گفتم بيشتر موندنم فايده اي نداره رفتنم خنده به لبات مياره گفتي کجا ميري نازکم بي تو چي مياد به سرم من که جز تو نازگلي ندارم جز تو و چشماي خمارت کسي رو دوست ندارم نازگل من فقط توئي اين رو از تو چشمام مي توني بخوني...
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط Loyal
|
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود *** زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود *** تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: «تو دعای کوچک منی» بعد هم مرا مستجاب کرد *** پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت *** با خدا طرف شدن کار مشکلیست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط دریا
|
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید : یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن ، آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ، باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم نتوانم
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ... اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ... بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط Loyal
|
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست بگوید کن فراموشم، نمیخواهم ، پشیمانم و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط Loyal
|
روزهای خوب باهم بودنمان چه زود تمام شد.. و من در حصار فاصله ها از تو تنها ماندم روزهای شیرین با هم بودن گذشت و امروز من تنهای تنهایم و اینک دلم هوای تو را کرده است... دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان ! دلم برای گرفتن دستان مهربانت ، ودیدن آن چشمان زیبا تنگ شده است... کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را از نزدیک بشنوم... عزیزکم دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است... روزهای با هم بودنمان مانند پلک بر هم گذاشتنی به سر رسیدو تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموششان کنم را بر جای نهاد... خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند.... دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزکم .... دلم برای لحظه های دیدار با تو ، تنگ شده است... چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه زیبا بود آن نگاه پر رمز و راز در دل کوه ، در آغوش برف و بوران ! عزیزکم دلم برای تاب بازی کودکانه تنگ شده... پاهایم مشتاقند تا دوباره سردی برف را حس کنند آبشار وجوت را از کجا بیابم تا بر آن اوج گیرم تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم... عزیزکم دلم برای با تو بودن تنگ شده...........
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط Loyal
|
آرزوی من اینست که دو روز طولانی درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی آرزوی من اینست یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی لحظه تر گریه
آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من اینست هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری ،مستی تو من باشم
آرزوی من اینست تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من اینست در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من اینست از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط رامین
|
هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي .. صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط دریا
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط Loyal
|
بس شنيدم داستان بي کسي ، بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي ، گفته اند از ني حکايتهابسي حال از من بشنو اين افسانه را داسـتان اين دل ديوانـه را چشمهايش بويي از نيرنگ داشت ، دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت با دلـم انگار قـصد جنگ داشت ، گويـي از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست ليک با عاشق نشستن عار نيست کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن مـن خريدن نـاز ، او نفروختن.. باز آتـش در دلـم افـروختن سوختن در عشق را ازبر شديم آتشي بوديم و خاکستر شديم از غم اين عشق مردن باک نيست ، خون دل هر لحظه خوردن باک نيست آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم واي بر اين صيد و آه از آن کمند..پيش رويم خنده، پشتم پوزخند بر چنـين نامهـربانـي دل مبند، دوستان گفتند و دل نشـنيد پند پيش از اين پند نهان دوستان حال هـم زخم زبان دوستان خانه اي ويران تر از ويرانه ام ، من حقـيقت نيستم، افـسانه ام گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام ، فاش مي گويم که من ديوانه ام تا به کي آخر چنين ديوانگي؟ پيلگي بهـتر از اين پروانگي! گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه دل شبي دور از خيالش سر نکرد گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟ بس کشيدم آه از دل بردنش آه! اگـر آهم بگيرد دامنش با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم دل سپردن دست او ديوانگي ست آه!غير از من کسي ديوانه نيست گريه کردن تا سحر کار من است ، شاهد من چشم بيمار من است فکر مي کردم که او يار من است.. نه، فقط در فکر آزار من است نيت اش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغـي فاحش است يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟ وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟ مذهب او هر چه بادابـاد بود ، خوش به حالش کاين قدر آزاد بود بي نياز از مستي مي ، شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت بيست و.. سالم بود، پيرم کرد و رفت
نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط Loyal
|
دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقیاست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . » لا به لای هق هقش گفت: «اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد!؟ » خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
« حالا برو و زندگی کن»
او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند …او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما … اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط دریا
|
خدا حافظ همین حالا،همین حالا کهمن تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاداون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ، نهاینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظواسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم ایندنیا.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آذر 1387 توسط Loyal
|
اگه از ياد تو رفتم اگه رفتي تو زدستم اگه ياد ديگروني ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اينكه گفتي ...ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگي هام/ گفتم اما.... به سلامت. شايد اين خوابه كه ديدم ...هر چه حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم! پيش از اين نگفته بودي ... غير من كسي رو داري توي گريه توي شادي ….سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم.... برو زيباي عزيزم ... تو گروني ... من چه مفتم
نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط رامین
|
سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمي داني ... نمي دانم با چه کلماتي نامه را آغاز کنم ، چون نمي دانم حرف هاي دلم را به تو که دوستت دارم ، به تو که تنها کسي هستي که دريچه هاي قلبم را به سويت مي گشايم چگونه بگويم ... آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشي بر آن نيست ... حالا که نيستي مثل مرداب تنهايم ، مثل مرداب آرام و ساکت و غمگين ... اما اين را هم بدان که اگر کنار من باز نيايي مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا مي گيرد ! مرداب تنهاست و من تنها تر ... بدون تو در آسمان عشق من نوري نمي تابد و تمام زندگيم را يکدم رنج و غم فرا گرفته ، بيا و برگرد و حرف هايم را در نگاهم بخوان ... بخوان و بدان که بي تو شمعي بي پروانه شده ام ... و نمي دانم طوفان عشق سرکشم را بي تو چه کنم ؟! تو نيستي تا حرف هايم را به تو بگويم پس غم بي هم زبانيم را به باد مي گويم تا شايد آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ... خواهش خاموشم را در چشم هاي خسته ام ببين ... ديشب خيال روي تو به من گفت که تو باز خواهي گشت ! آيا تو اين روياي دور را رنگ واقعيت مي بخشي ؟ " ... تو با شب رفتي و با شب مياي از ديار غربت ، توي قلب من مي موني پر غرور و پر نجابت ... " مي دانم باز مي گردي و تمام کوچه پس کوچه هاي قلبم را لبريز از آمدنت خواهي کرد ... مرا همانگونه ببين که هستم ، همانگونه که تو را دوست مي دارم ... من از تو آمدن و برگشتنت را مي خواهم ، پس بيا و دست مرا بگير و از اين شهر غربت زده ، از اين شهر غم زده به روياهاي خود ببر ... و بدان که دوستت دارم و آمدنت را مي خواهم ... به انتهاي احساسي آرام مي انديشم ، به آنچه که آرامشي بزرگ است و تو همان آرامشي ... پاکي احساس و قلبت ، روحم را نوازش مي دهد ... با وجود تو طراوتي را در وجودم حس مي کنم خالي از هوي و هوس ... اما حالا تنها تصوير خياليم از توست که همراه با آرامش به من زجر دوري تو را يادآور مي شود ... تو همچون باران پاکي ، پاک و زلال ... بيا و مرا از عشق سيراب کن ... تصوير برگشتن تو مرا تا اوج مي برد و آرام ميکند ... پس بيا و با من باش .. برگرد و باز با من باش و با من بمان ...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط Loyal
|
چه لحظه شیرینی
است شنیدن حرف دل و چه آرامش بخش است آن هنگام. آن هنگام که عشق خشت اول را می نهد. خشت اول را می نهد تا نشانی باشد برای امروز و تکیه گاهی برای
فردا. برای فردایی که می آید وهیچ یک را از آن گریزی نیست. فردایی که
امروزت آن را می سازد. فردایی که دلهایی در حسرت آمدنش می سوزند. چه زیبا می شود
آن بنا و زیباتر زمانی که
....
خشت هایش همراه
با یاد تنها محبوب شکل گرفته باشد. چه زیبا می شود
آن بنا و زیباتر زمانی که به لرزه درآید...
چرا که " تنها بنایی که
اگر به لرزه درآید ، محکم تر میشود دل است " کاش می شد
فریاد زد: هان ای کسی که در غرفه هایی که عشق را به حراج گذاشته اند دلت را محک می زنی، ارزانش مفروش ارزش و بهای دل
بالاتر از این است که به نگاهی آلوده سازیش نگاهی که از روی هوس باشد که اگر چنین
باشد سخت مغبون گشته ای
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط صبا
|
اوج یک احساس ، ابراز آن است
به گفته ی سعدی : آنکه دست از جان بشوید ، هر چه در دل دارد بگوید .
در مسیر عشق باید همیشه مسافری بود که آماده ی کوچ کردنیم .
اوج یک احساس و شکوه عشق ، در انعکاس و ابراز آن است .
یک انسان سالم ، عمیق ترین احساسات باطنی خود را بروز می دهد و انسانی ناسالم ، قدرت ابراز و بیان عشق و عواطفش را در خود نمی بیند .
جامعه ای که در آن فرد نتواند از عمیق ترین احساسات درونی اش با خود بگوید و پدر و مادر نتوانند در مقابل دیگر اعضای خانواده ، عشق و محبت خود را بروز دهند ، اجتماعی مرده و کالبدی بی جان از انسان های به شدت نیازمند مهر و محبت و عشق است .
ابراز احساسات ، ما را در عمق وجود همدیگر غوطه ور می سازد و به ما فرصتی می دهد تا که نواقص و موانع خود را بیشتر بشناسیم و به یاری همدیگر ، بهتر به سوی رشد و تعالی و موفقیت حرکت کنیم .
ابراز عشق و محبت ، جریان آن را در وجود و زندگی مان تسریع می بخشد و هر لحظه اثرات نفرت و درد و رنج و مشکلات را از روح و جسم و جان ما می زداید و با خود می برد .
ثروتمند بودن و احتکار ثروت حماقت است . ثروت را می بایست به جریان انداخت تا به جای اینکه ثابت بماند ، رشد کند . و مثال عشق هم چنان است . عشقی که در قلب بماند و ابراز نشود ، درد و بلا است و زندگی آدمی را نه تنها رشد نمی دهد بلکه آن را به رکود می کشاند . هنگامی که عشق ما عیان شد ، می توانیم قدرت و خلوص و اثرات مثبت آن را ببینیم . کسی که با تمام وجود عشق خود را ابراز می کند ، می تواند انسان واقعا مسئولیت پذیر و موفقی باشد .
ابراز عشق ، باعث جریان بیشتر عشق و عاشق تر شدن عشاق می شود . ابراز و بیان عشق حتی باعث جاری شدن عشق و مهر و محبت در جامعه هم می شود .