تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish |



نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط tanish |

ﻣﻰدانم بعد هر خنده من گریه ای طولانی است

من پس از هر خنده خود ﻣﻰترسم

که دگر اشک ندارم که رها سازم و در نوبت خنده دیگر باشم!

و ترکهای لبم

اشکهایم را به اسارت بردند!

ﻣﻰدانم...

ﻣﻰدانم قلب من خاموش است

و هرزگاهی ﻣﻰگردد تپشی

تا که من باشم و زجرم بدهد!

دنده های قفس سینه من

بطن من را بستند

خنده نلخ من آیا خبر از درونم دارد

تو نخواهی فهمید:

بطن من را بستند

اشکهایم را به اسارت بردند!!!

زیر لب ﻣﻰخندم...

در دلم ﻣﻰترسم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 توسط tanish |
یکشنبه 8 دی1387 ساعت: 23:2 توسط:loyal
من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی. ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم
باخ باخ بیر منه باخ

یکشنبه 8 دی1387 ساعت: 21:1 توسط:loyal
بهترین چیزها قابل دیدن نیستند

با چشمان بسته عشق را می طلبم

شاید در رویایم به آن دست یابم
خدا...!

یکشنبه 8 دی1387 ساعت: 20:51 توسط:loyal
بانويي يک غزل بهانه کشيد

روز را مثل شب، شبانه کشيد

ياد دوران کودکي افتاد

هي زمين و درخت و خانه کشيد

حس دلتنگي عجيبي داشت

آه سردي از اين زمانه کشيد

سالها ، هي فريب خود را داد

خار را شکل يک جوانه کشيد

بارها روي تخت خسته شب

درد و فرياد مخفيانه کشيد

ديد ديگر نمي شود اما

تاب اين اشک را به شانه کشيد

مثل آتش به زير خاکستر

با کمي باد هي زبانه کشيد

آخرش سوخت تا برنده شود

سوخت تا از خود يک نشانه کشيد
 
يكي نيست به خودم بگه!



پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت: 23:11 توسط:loyal
خاطرم نیست تو از بارانی، یا که از نسل نسیم؟ هر چه هستی گذرا نیست هوایت، بویت، فقط آهسته بگو: با دلم می مانی؟..
...

چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت: 21:35 توسط:loyal
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت
Azizami
 
...

چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت: 20:38 توسط:loyal
کاش آبی بودی به رنگ آسمان .......... آنوقت تمام عمر سر به هوایت بودم
به قول خودت يه دل كوچيك اينجا برات دلتنگه
 
...



چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 19:54 توسط:loyal
انگار ولگرد شده بودم به جستجوي نشاني ات به تمام جهان سر زدم اما نبودي به دور رفتم حتي به سرزمين خوشبختي در افسانه هاي پدربزرگ كه حقيقت نداشت هيچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودي
 
عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه!

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 19:46 توسط:loyal
صداقت و مهربانیت را می ستایم صداقت را از کلامت و مهربانیت را از نگاهت
 
من صبورم اما ...

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 19:44 توسط:loyal
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی...
آخر دنياست


چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 19:34 توسط:loyal
بگذار شیطنت عشق چشمان ترا به برهنگی خویش بگشاید. هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد.اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
 
عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه!


چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 18:57 توسط:loyal
يك عشق عروج است و رسيدن به كمال ، يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال ، يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم ، يك عشق خيال است و....خيال است و....خيال
يكي بود يكي نبود...اون كه بود من بودم...اون كه.....................

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت: 18:47 توسط:loyal
چه انتظار عجیبی!! تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی

عجیب‌تر كه چه آسان ، نبودنت شده عاد ت

نه كوششی نه وفایی ؛ فقط نشسته و گوییم : خدا كند كه بیایی
غروب آخرين جمعه انتظار
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم دی 1387 توسط tanish |

 

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:

1. بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن

2.هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن

3. حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط tanish |


چون لبهایم برای نخستین بار آماده ی سخن گفتن شدند و جنبیدند، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:

پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام. مشیت پنهان تو شریعت من است. تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد. اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد.

یک هزار سال بعد. برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم:

تو مرا از خاک زمین آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام کردی، پس همه ی وجودم به تو مدیون است. اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پرواز درآمد و از من گذشت.

یک هزار سال بعد. از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم:

ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم. با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی. با محبت و عبادت ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم نداد و همچون مه که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد.

یک هزار سال بعد. از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم:

ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته ی تو و تو فردای من هستی. من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنایی آسمانها هستی.

در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژگانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت؛ چنانکه دریا، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد، خداوند مرا در اعماق خود فرو برد! و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم، خدا نیز آنجا بود!

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آذر 1387 توسط tanish |

 

دعا مي كنم

                كه لبخند بزني وقتي امشب فال حافظت را مي خواني

دعا مي كنم

               تازه بماني مثل هندوانه اي كه سمبل امشب است

دعا مي كنم  

             كه با هر دانه اناري كه امشب تعارف مي شود يكي از غم هايت بپرد

دعا مي كنم

             كه شادي هايت طولاني بماند برايت ، مثل امشب

دعا مي كنم

           كه زندگي كني مثل يلدا...طولاني،سرخ،شاعرانه،به ياد ماندني.

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 توسط tanish |

 

به نام خداي تنهايي هايم

دخترك به دنبال نشانه اي مي گشت...آن روز دنبال جواب بود و به هر دري مي زد...آخر چگونه....چكار...اصلا چرا!؟عقلش به جايي قد نمي داد...ذهنش وحشتناك درگير بود...بالاخره دلش را زد به دريا... از پير دير خواست تا كمكش كند...و او سكوت كرد با همان مهرباني و تبسم هميشگي نگاهي به دخترك كرد بعد چشمانش را بست...زير لب زمزمه اي كرد، كتابش را باز كرد...  و از كتابش براي دخترك خواند: صبر...صبر...صبر

دخترك با خودش فكر كرد...كاري به جز اين از دستش بر نمي آمد...اما حرف پير، دل او را محكمتر مي كرد...

سعي كرد به روي خودش نياورد...خودش را محكم نگه داشت  نمي خواست كسي از بغضي كه لحظه لحظه ويرانترش مي كرد با خبر شود...

گاهي گلايه اي مي كرد ... نگاه كوچكي به آسمان مي انداخت...نه... فايده اي نداشت...با خودش غرولند مي كرد: واي چقدر ناتوانم من...واي خدا چقدر... زبانش را  مي گزيد. چشمانش پر از اشك مي شد و لبخند  تلخي مي زد و از ته دلش مي گفت : "خداي من شكرت"

حقيقتش اگر فاصله نمي بود هم كاري از دستش بر نمي آمد...اما براي دلداري خودش هم كه شده تقصير ها را گردن فاصله مي انداخت...بيچاره جاده...انگار ديوار كوتاهتري پيدا نمي شد كه تمام تقصيرها را بي ملاحظه انداخت گردنش!

و باز هم خورشيد رفت...با اين غروب مي شد شش روز. سرد...تلخ ...و  دور  دور!

چقدر...حرف ها ،مشكلات ديگران و حتي درد هاي خودش به نظرش مضحك مي آمدند...او نگران بود...فقط همين!

نگران كسي كه كه تمام زندگيش شده بود درد...به قول مهرباني: "امتحان"...امتحان هايي كه خدا از  فقط از بندگان عزيزش مي گيرد تا به آن ها يادآوري كند كه به يادشان هست... و آن گاه است كه اگر بخوانيش در آغوشت مي كشد و خورشيد به يك باره در عين سردي و تاريكي كه در آن گير كرده اي طلوع مي كند!

هوا تاريك تاريك بود...و دخترك سرگردان در افكار خودش غرق  شده بود...

ناگاه چشمش به آسمان افتاد... خداي من ماه كامل بود...كامل! آري ،دخترك ماه را در آسمان تاريك ديد.

چشمانش برقي زد...لحظه هايي را به ياد آورد كه زير سر همين ماه  درددل ها را شنيده بود...شايد مرهم كوچكي براي زخم كهنه اي شده بود...آري او هنوز هم فرشته بود...شايد فراموش كرده بود...نه !نه! فقط باور نكرده بود...

و حالا وقتش بود... بايد باور مي كرد... هر اتفاقي هم مي افتاد او ديگر دخترك نبود...او فرشته ي مهربان بود.

 

«آري گاهي خدا بهترينهايش را امتحان مي كند ،پس اگر گير كرده اي همين حالا يادش كن»

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط tanish |

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آذر 1387 توسط tanish |

 

روز قلم های تیز ,

                                                 روز فکر های خلاق,

روز اندیشه های نو,

                                   روز تو ,

                                        روز دانشجو مبارک

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 توسط tanish |
 

نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد

مگه فریادمو نشنید که داره دیر میشه برگرد؟

آی به گوشش برسونین کسی جز من نمیتونه

کوله بار قصه هاشو روی دوشش بکشونه

اینهمه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه

داره دلواپسی دنیامو به اتیش میکشونه

من که جاشو پر نکردم شاید اصلآ نمیدونه

ای به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه

نمیتونم بی تفاوت رو گذشته پا بزارم

اون که پاره ی تنم بود چه جوری تنها بزارم؟

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آذر 1387 توسط tanish |

 

ملاصدرا در مورد  خـــداوند  مي گويد:

 خـــداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان؛

اما به قدر فــهم تو کوچک مي شود. به قدر نيـــاز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود .به قدر ايمان تو کارگشا مي شود.

يتيمان را پدر مي شود و مادر،محتاجان برادری را برادر می شود.

عقیمان را طفل می شود و نا امیدان را امید می شود.گمگشتگان را راه مي شود،

در تاریکی ماندگان را نــــــــور می شود.

رزمندگان را شمشیر می شود،پیران را عصا می شود.

محتاجان به عشق را عشق مي شود...

خــداوند   همه چيز مي شود همه کس را...

به شرط اعتقاد،به شرط پاکي دل،به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس!

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه ی خلاف

و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها!

چنین کنید تا ببینید چگونه  خـــداوند

 بر سرسفره ی شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند

در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند!

و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي  خـــــــدا  يافت نمي شود؟!!

آیا  خـــدا  برای بنده اش کافی نیست؟!

 

پ ن ۱ :   عشق یعنی جز خدا را بی خیال ...

پ ن ۲ : برای تـــو نوشتم چرا که تنها تـــو   دلت به وسعت دریاست بین آدم ها ...

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آذر 1387 توسط tanish |

 

عشق من ناز نکن عمر ما پایان میگیره

یه روزی دست زمونه تو رو از من میگیره

وقتی تنها با توبودن  واسه من زندگیه

تورو دیدن تورو خواستن رو کی از من میگیره

عشق من قلب این عاشق با تو آروم میگیره

همه ناله های من از رو نگاه دوریه

تورو دیدن تورو خواستن تورو هر جا میبینم

 بی تو عشق تومن همیشه تنها میمونم

 عشق من عاشقتم تکرار هر شهادت

همه حرفام به خدااز عشق و سخاوت

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایت

 عشق من بی کسی با تو شب پایان میگیره

همه رگ هام از حرارت نگات خون میگیره

 با تو بدون توی دنیا واسه من نهایت

  توگمون کردی بری خاطره ها تمومی گیره

روزای رفته برام رنگ سیاهی میگیره

اگه صد بهار و پاییزواسه تو  گریه کنم

نمیتونم که  توروهمیشه از یاد ببرم

من همون عاشقتم تا که چشمام بارونیه

همه ناله های من از اون نگاهت دوریه

 با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

عشق من بی کسی شب با تو پایان میگیره

همه رگهام از حرارت نگات خون میگیره

 با تو بودن توی دنیا واسه من نهایت

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1387 توسط tanish |

يكي بود يكي نبود
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
زير گنبد كبود
شكايت از دلم دارم
متهمه به عاشقي
دلي كه پر كشيد و رفت
اما هنوز توو عاشقي
اين دل زندوني من
مجرمِ بند اوله
چي بگم از كجا بگم
فقط شكايت و گله
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
هيچكسي هم دم دلِ
تنها و بي كسم نبود
سفرت درد كمي نيست
واسه ي دلم ميدوني
راستي باورم نميشه تو ميري و نميموني
ريش ِ بازي توو تمومه تو لحظه هاي بي قراري
دلت از سنگه كه ميخواي دلموتنها بذاري
توو آخرين نگاه تو
من ديگه پيدا نبودم
كي جاي من بود توو چشات
هيچ وقت اينو نفهميدم
نذار كه بين من و تو هرچي بوده خاطره شه
تو بري و من بمونم قصه ي ما تموم بشه
يه عهدي بود ميون ما
اما حالا يه خاطره ست
از تو فقط مونده برام
يه خاطره همينو بس
خودت نگفتي كه ميري
اما نگات رفتني بود
هر چي ميگفتم كه نرو
بهونه هات تكراري بود
هر جا ميرم ياد چشات
توو قاب چشماي منه
صدات مياد اما خودت
نيستي دلم پر از غمه
ديگه دلت كه اينجا نيست
يادت ولي پيش منه
تو نيستي و شب گريه ها دربه دري كار منه
نذار كه ديوونه بشم
نذار از عشقت بسوزم
بارون چشمام ميباره از دوري تو هنوزم
اگه صدامو ميشنوي بدون يكي دوست داره
يكي كه چشماش ابريه
نيستي و بارون ميباره
اگه صدامو ميشنوي بدون يكي منتظره داره
يكي براي ديدنت نشسته پشت پنجره
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
هيچكسي هم درددلِ
تنها و بي كسم نبود

 
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم آذر 1387 توسط tanish |

 

هوالحق

سلام بر تنها دلتنگ كننده ي دل هاي بزرگ

بي قرار اين لحظه هاي طولاني انتظارم...چه غريب پشت در مانده ام...و راهم نمي دهند ميان منتظرانت

آري من همان كه هنوز در خم كوچه ي پشت درماندگانت در مانده ام...همانقدر كوچك و دل تنگ...بي لياقت بي لياقت

چه دست و دلم مي لرزد وقتي مي خواهم قصه ي دلبزرگان را بنويسم...قصه دل هاي منتظر،منتظر خورشيد پشت ابر...منتظر منجي...منتظر شما آقا جان.

و چه شيرين است اتنظار وقتي كه يقين داري روزي به پايان مي رسد اين همه تاريكي و رنج...

يك جمعه ي نزديك... جمعه اي كه غروبش تماشا دارد!

آه..........

باز جمعه ،غروب شد و...

و زمين

همچنان تشنه حضورتان است،آقا جان.

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط tanish |

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم

من صبورم اما...

چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!

و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما...

بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم

بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب

و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما...

آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست...

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط tanish |

 

فقط برگرد...

 

حالا چي عشق من باز تنهايي انگار،باز تويي كه موندي  بي من اين بار؟!

حالا چي عشق من ببين كي رو مي بيني واسش افسانه بچيني از اون عشق قديمي ؟

كي به جز من؟

 كي به جز من مي تونه بشه محرمه نگفته هاتو دقدقه هاتو دلتنگيات؟

كي به جز من مي تونه بياد دوباره به يك اشاره غمو از دلت برونه؟

كي به جز ...من فقط من  وارسه تمومه دلتنگياتم ،مرحمي براي خستگياتم .

من فقط من ...

ميگفتي خسته شدي، بي اون نمي توني، ميگفتي از بارون گريزوني،

ميگفتي از دستاي سردش  وقت جدايي، ﻣ ﻴ ﮔ    و منم

چشمامو رو حرفات ميبستم بغضت مي شكست و با تو من هم ميشكستم،

 اما

 اشكام واسه تو نبود همش  واسه خودم بود،براي اون روزايي كه من

بي تو دلم تنهاي تنها چشم انتظار يه دل بزرگ و پاك و موندني بود،

براي  اون  روزايي كه من بي ت......

كي به جز من مي تونه بشه محرمه نگفته هاتو دقدقه هاتو دلتنگيات؟

كي به جز من مي تونه بياد دوباره به يك اشاره غمو از دلت برونه ؟

كي  به جز ...

من فقط من،هم گريه وهم اندوه و هم سوز، هم غصه ي غصه هاي هر روز ،

من فقط من ،

من فقط من ،

من فقط من ...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط tanish |

 

حرفات حرفايه منن...دوسشون دارم.تورو هم دوست دارم...اما نمي دونم اوني كه بايد باشه چرا نيست...اوني كه بايد بخونه،چرا نمي خونه...اوني كه گفت مي مونه...چرا..........................................؟؟؟؟!!!!!

 

 

شنبه 18 آبان1387 ساعت: 21:22

توسط:loyal

 

 

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خرد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفه ات کرده ؛ شک نکن تنها مرحمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آورده

دلم واسه خودم تنگ شده

شنبه 18 آبان1387 ساعت: 21:2

توسط:loyal

 

گر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم

و تو نيز هرگز نديدن من را . . . آنگاه نميدانم براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت . . . ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه 18 آبان1387 ساعت: 21:0

توسط:loyal

 

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر..... ولی از همه دردناکتر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه 18 آبان1387 ساعت: 20:55

توسط:loyal

 

میان تو و من فاصله ایست به پهنای یک عمر شاید؛ زیاد که نیست ؟
چه رنجی میکشم من ... چه تحملی میکنی تو !!!
آغوشمان باز خواهد بود برای رسیدن خسته که نمیشوی ؟
چه اگر برسم ... چه اگر نرسی
چه اگر نیایم ...چه اگر نیایی
چه اگر نباشم ... چه اگر نباشی.
بگو که روزی به هم میرسیم . بگو که هستی . همین

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط tanish |

 

نمي دونم شايد اين منم كه لياقت يه تبريك ساده رو ندارم!

 

بگذريم...

 

تولد امام رضا (ع)  مبارك.

 

دعا مي كنم عيديتونو از آقا بگيريد   ...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط tanish |

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط tanish |

 

نذار باور کنم تنهای تنهام،نمی خوام با کسی غیــر از تــــو باشم

می خوام ازخوابی که لحظش یه ساله،برای دیدن روی تو پاشم

اگه تو باشی و دنیا نباشه ،می شه با تو همه دنیـا رو حس کـرد

همه دنیا بیاد و تـو نـباشی ، دلم دق می کنه با این هــــمـه درد

تمــوم زندگیمو زیر و رو کن ، که بی تــو دلخوشی هامم گناهــه

خودت باش و من و دیوونگی هام ، فقط با تو دل من رو به راهـه

بذار باور کنم اینو که با عشق ، حقیقــت میشه تو افسانـه باشه

می شه افسانه هارو زندگی کرد اگه حق با من دیوانــه باشه ...

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط tanish |

باز مي خواهم اين بار براي تو بنويسم!!!

    قلبم لبريز از شادي ست، شادي که تو به آن بخشيده اي، شادي كه وقتي هستي تمام وجودم را فرا مي گيرد...من قلبم را، دلم را، احساسم را، روحم را و وجودم را به نام تو مي کنم اينک اين تويي صاحب اختيار هر آنچه که دارم، تو از اين پس فرمانرواي قلب کوچک من هستي پس حکم کن،آنچه را که در دل داري، به زبان بياور آن همه احساس و دوست داشتن را...بگذار از شرم اين عشق لبريز از
سکوت گونه هاي قلبم گلگون شود، تو اکنون فرمانرواي اين قصر کوچکي که از تمام ديوارهايش صداي غم و غصه بگوش مي رسد مي خواهم اين بار براي تو بنويسم...
اين بار فارغ از همه ي دلتنگي ها و تنهايي ها با کلماتي مملو از احساس و دوست داشتن، مي خواهم براي تو بگويم بگويم که هستم، که همسفر جاده ي بي پايان عشق تو خواهم شد به چشمانم نگاه کن و شوق راهي شدن را از آنها درياب
من با کوله باري از اميد همراه و همسفر تو خواهم بود اين بار فارغ از همه ي دلمردگي و غم زدگي، براي تو مي نويسم....

   مي نويسم به تكرار تكراري ترين جمله ام...:

                                                  دوستت دارم!

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 توسط tanish |

 

درخت،درخت،درخت،

    و تصویر تو گم لای این همه درخت!   

برگ ها زرد نشده ، له می شوند و آوار روی شانه هامان.

نه تو درخت می شوی

                          و نه من!

 

تنها سایه هایمان روی زمین به هم می رسند.

 

" تو " را می نویسم؛

               که خودت را گم کردی و پیدا نشدی...

و من زیر این همه سایه ی این همه درخت ، دنبال تو گشتم!

فاصله هارا درخت بکار

             تا برسم به تو:

 

                            زیر این همه سایه سردم می شود!

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط tanish |

 

یکی یکی می ریزند

 

و مرا

 

یاد ثانیه های بر باد رفته ام می اندازند

 

چه قدر امواج غفلت

 

شانه های عمرم را می لرزاند !

 

نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط tanish |

 

تحقير مي شدم که تو قدّ جهان شدي ...
با روح بغض کرده ي من مهربان شدي ...
سرما گرفته بود دو دست مرا که تو ...
در اين دو قطب يخزده آتشفشان شدي ...
روح مرا حس غريبي گرفته بود ...
دريا شدي و باد شدي، بادبان شدي ...
تسخير کرده بود مرا دست هاي خاک ...
تو آمدي و بال مرا آسمان شدي ...
چيزي نداشتم همه از دست رفته بود ...
اما براي من تو زمين و زمان شدي ...
پس من تمام وسعت خود را دعا شدم ...
شايد تو مستجاب شوي، ناگهان شدي ...

 

آبجي لويال چه خوب نوشته...

اما گمانم من هنوز تمام وسعتم رو دعا نشده ام كه تو مستجاب شوي.....

......................................

 

نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط tanish |

 

اگر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد،
         اگر به حجله ی آشنايي،
              در حوالي خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند:
"كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد"،
تو حرفشان را
باور نكن!


تمام اين سال ها كنار من بودي!
                كنار دلتنگي دفترم!
در گلدان چيني اتاقم!

در قلبم ...

تو با من بودي و من با تو بودم!
  مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ی ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده ی
باران را
                            براي تو خواندم!
هر شب،
شب بخيري  به تو گفتم
و جواب تو را،
        از آن سوي سكوت خوابهايم شنيدم!

تازه همين عكسِ تو،
هم صحبت تمام دقايق تنهايي من بود...

 فرقي نداشت كه فاصله یمان
       چند فانوس ستاره باشد...

پس دلواپس  انزوای اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
        در حوالي خيابان خاطره برخوردي!

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دهم آبان 1387 توسط tanish |

 

ای عزیز جان من!

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانی بی تو بودنم مرگ است

بی تو بودنم هرگز ...

گر بهانه این باشد،من بهانه می گیرم

عاشقانه می میرم ...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دهم آبان 1387 توسط tanish |

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی...

چه بغض ها که در گلــــو رســـوب شد نیامدی...

خلیل آتشـین سخـــــن! تبــــر به دوش بت شکن!

خـــــدای مــــا دوباره سنگ و چوب شد نیامدی...

برای مــــــــا که خسته ایم و دل شکسته ایم نه!

ولی برای عـــــده ای چه خـــــــوب شد نیامدی...

تمــــــام طــــول هفته را به انتظـــــار جمعـــــــه ام

دوبــــــاره صبح ... ظهر ...نه!غروب شد نیامدی...

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387 توسط tanish |

 

نمي داني به چه اندازه نگرانت شده ام

 

...مي دانم كه من ارزشش را ندارم...اما به دلم فقط به خاطر دل بودنش رحم كن!

 

دلم نگران است!

 

و چه اندوهناكم من!

 

به هيچ تاب ندارم...

 

نه چشمانم و نه دستانم ....و نه وجودم...آرام نمي گيرند

 

چه كنم با بي خبريت عزيز من؟!

 

جواب نگاه هاي سنگين را چه بدهم؟

 

جواب حرف هاي عاشقانه اي كه از آن ها متنفرم؟

 

چقدر بي تو تاريكم...............................................................................................................

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط tanish |

 

 

 

امشب  غمگينم

 

شايد غمگين  بودن يعني گرفتگي دل

 

...صادقانه و رك مي نويسم

 

امشب دلم عميق گرفته است

 

6 6 6

 

ياد حرف هايت مي افتم...

 

_ زندگي را بايد سفت گرفت

 

مي خندم و مي گويم گمان نكنم!

 

بعد كه با خودم فكر مي كنم...

 

اما ...نه راست مي گويي شايد بايد آن را جدي تر گرفت...

 

...تو مي گويي

 

_ شايد حرف مسخره اي باشد اما دردهايم براي خودم است و به كسي مربوط نيست

 

و من با اعتراض ...

 

_حق با توست اما من كه " كسي" نيستم

 

نمي دانم حرفم را چقدر باور كردي

 

يا چقدر باور داري

 

براي من كه اينگونه است

 

درست است كه درد مال خود آدم است و نبايد آن را به " كسي" گفت

 

اما من كه دردهايم را فقط براي تو گفتم...

 

به آن خاطر است كه بر اين باورم فقط يك نفر هست كه مي تواند همرازت باشد

 

و حساب همراز از " كسي" جداست

 

اصلا قد زمين تا آسمان فاصله دارد

 

همراز همان همراهيست كه پا به پايت مي آيد

 

هماني  كه آنقدر از تو مي داند كه

 

اگر سوالي از او درباره تو  شود همان جوابي را مي دهد كه تو خواهي داد

 

اگر اينگونه باشد نمي توان درد را از او پنهان كرد

 

پس يا من همراز نيستم و يا ...

 

 آخر چگونه همرازي هستم كه لياقت شنيدن دردت را ندارم؟

 

6 6 6

مي بيني چگونه درگير حرف هايت مي شوم؟!

 

آنقدر عميق كه حتي گاهي گذر ثانيه ها را نمي فهمم

 

گاهي نيز به خودم شك مي كنم...نكند همين جايي

 

چشمانم را باز مي كنم...

 

نه...اين فقط خيال است!

 

خيالي كه لبخند را به روي لبانم مي نشاند...

 

مثل ديوانگان لابه لاي اشك هايم مي خندم!لا به لاي نبودنت هايت...

 

عجب فاصله اي دارد دست هايمان!!!

 

و چه نزديكند دل هايمان .

 

دلم گرفته است....

 

نكند دل تو هم غمگين است

 

؟

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آبان 1387 توسط tanish |

 

به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ زندگی تو بگذرد،

 

پیغام خواهم داد که هیچ چیز نمی تواند

 

مهرت را از دلم بیرون کند ؛

 

حتی فاصله ها!

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم آبان 1387 توسط tanish |

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم آبان 1387 توسط tanish |

 

اينجا، عزيز من!

خورشيد روبه رو را مي بينم هر عصر

در انتهاي سرخ شقايق وارش در خواب

و ماه را- كه بي رنگ

و شهر را- كه بي نام

اينجا هميشه ياد تو با من

از ابتداي سرخ شقايق وارش بيدار:

با آبها- كه جاري

و شهرها- كه روشن

اينجا تويي كه مي خندي،با تبسمي

در چشم سبز رهگذري آرام.

بيدار- خواب مستي دوشينش

با جامه هاي رنگين-

                          و آن نگاه كردن انديشناك،اما تاريك روشنش

مثل سپيده دم

مثل هميشه پاك

مثل هميشه  ياد  تو با من

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط tanish |

 

 

چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه

  نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه

  نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره

  نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از  روي اجبار

  بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 توسط tanish |

 

از تو سخن از به آرامي

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادي

وقتي سخن از تو مي گويم.

از نور و حس

                از لحظه

                                مي گويم

از دوستت دارم

                   از خواهم داشت

از فكر عبور در به تنهايي

من با گذر از دل تو مي كردم.

من با سفر سياه چشم تو زيباست

                                         خواهم زيست.

من با به تمناي تو

                     خواهم ماند.

من با سخن از تو

                          خواهم خواند

ما خاطره از شبانه مي گيريم

ما خاطره از گريختن در ياد

از لذت اركغان در پنهان،

ما خاطره ايم از به نجواها...

 

من دوست دارم از تو بگويم را

اي جلوه ي از به آرامي

من دوست دارم از تو شنيدن را

تو لذت نادر شنيدن باش.

تو از به شباهت، از به زيبايي

بر ديده ي تشنه ام تو ديدن باش.

   

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 توسط tanish |

 

همه جاي اينجاي تاريك و غمگين و دور ،دنبال نگاه آشنايت مي گردم،غريبه ي دور!

هرگاه به اين سمت مي آيم ، تقدس اينجا را با حضورت چراغاني مي كنم، در رويا، در تصوراتم و واي... وقتي مي آيم ... نيستي...

تو دوري ... خيلي دور...

و من چه تنهام! اينجا بي تو در شهر خودم غريبم... راستش هر جاي دنيا كه باشم اگر بي تو باشم تنهايم و غريب و غمگين !

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می رانداند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست می داشتند...

زن جوان: یواش برو می ترسم

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره

- خواهش می کنم، من خیلی می ترسم

- خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری

- دوست دارم، حالا میشه یواش تر برونی

- منو محکم بگیر

- خودم رو محکم گرفتم ، حالا میشه یواش تر بری؟

- باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم اذیتم می کنه

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز رخ داد یکی از دوسرنشین زنده ماندند و دیگری درگذشت

مرد جوان از بریدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

خيلي گشتم...تمام آرشيومو گشتم..تا يه چيزي پيدا كنم و ...بزارم تا...خودم ننوشته باشم! اما...چيزي كه راضيم كنه پيدا نكردم...

آخه ...خيلي دلم گرفته...خيلي...يه بغض سنگين راه گلومو بسته...

داغونم...خيلي داغون...

كاش جور بشه برم حرم... اونجا خفن آرومم مي كنه....

امروز دو تا عاشق رو ديدم... كل تابستون رو از هم دور بودن... اما اين يه هفته رو با هم و در كنار هم گذرونده بودن ...و الان يكيشون رفت.اون يكي خيلي گريه و بي تابي مي كرد...خيلي سعي كردم آرومش كنم... اما فايده اي نداشت... شنبه يارش مياد...واسه دو روز اينقدر بي تاب بود...خواست كه من از خودم بگم...اما من ...بهش گفتم حرفاي من همش غم ودرد....نمي خوام با حرفام حال خوشي كه داري خراب كنم...همه ي لحظه هامو مي دم تا عين تو عاشق كسي باشم كه اين طوري عاشقم باشه...دعا مي كنم واست بمونه بهار...آره بهار دعا مي كنم قد عاشقيش وفا داشته باشه...

امشب دلم گرفته...بغض راه گلومو بسته....امشب خيلي تنهام...تنهاتر از هميشه....خيلي تنها...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

چه بيهوده در غم ها غرق مي شويم و فراموش مي كنيم كه يكديگر را داريم...

من و تو را مي گويم غريبه...

غريبه ي دور من....سنگ صبور غم هاي جانگدازم...

همسفر تنهايي من...

نمي خواهم براي تو هم خودخواه شوم...اما گاه دوريت سخت مي آزاردم...

ببخشم اما گاهي فكر مي كنم...مي خواهي مثل او شوي...و روزي به نقطه اي برسم كه تو هم...اما نه...تو رنگ ديگري داري....تو... فرق داري...ببخشم كه گاهي در نبودن هايت به خاطر غلط بودن باورهايم از اين فكرها مي كنم...

ببخشم كه اندكي...گاهي...نبودنت اذيتم مي كند...

ببخشم كه گاهي اندكي دلم مي خواهد مهربانتر شوي....

ببخشم كه ....

هر وقت بد شدم...هر وقت بهانه گير شدم...يا به قول تو دلم گرفت و بهانه هايم زياد شد...فقط كافي ست ...يادم بيندازي كه هستي و مي ماني...نه اينكه شك دارم...نه!فقط گاهي شايد فراموش مي كنم...شايد هم وانمود مي كنم فراموش كرده ام!...شايد به اين خاطر وانمود مي كنم كه باز بگويي هستي ومي ماني...

جالب است نه؟!وقتي كه هستم و صدايت مي كنم ...تو جواب نمي دهي و وقتي تو هستي و صدايم مي كني من جواب نمي دهم...چقدر بد شده ايم من و تو!

نه تو نه...نه... بد نشده اي ...فقط سرت شلوغ است و من چه خوب معنايش را مي فهمم !

من...مي ترسم ...هميشه وقتي جواب مي دهم ...وقتي كه حرف دلم را گوش مي كنم و جواب مي دهم...تو گم مي شوي...انگار نوبت تو شده كه سكوت كني.....واي از سنگيني اين سكوت هايت...وقتي مي دانم ...يعني با خبرم مي كني و بعد سكوت مي كني....خيلي بهترم...اما امان از وقتي كه...................تمام سلام هايم بي جواب بمانند....مي دانم كه تقصير تو نيست اما به من هم حق بده وقتي بي خبرم!

حوصله ات را سر بردم؟ باز هم ببخشم...  

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

پانزدهم مهر ماه روز بخشايش و دوستي از قديمي ترين جشن هاي دنيا  جشن "مهرگان" فرخنده باد.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 توسط tanish |

 

سکوت عجیبی دارد این جا

دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت...

لبخندت و نوشته هایی که ...

با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟

دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت!

وقتی بلند بلند می خوانمت!

تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی.

وقتی می دانم  برق چشمانت را توان دیدن نیست ...

کاش این جا بودی، درست رو به روی من!

سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم یکدیگر را...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

غصه هايت را به من بسپار

 

دل من تاب ريختن اشك هايت را ندارد.

 

آن شب كه مهتاب به حرف هاي من و تو گوش سپرده بود،

 

تو از عشق گفتي و من از عاشقي!

 

تو براي عشق گريستي و دل من ويران شد،

 

نمي داني، هر بلور از اشك هايت

 

چه بي رحمانه به جانم خنجر مي زند،

 

اشك هايت را به من بسپار،

 

من مثل باران بهاري مي گريم

 

تا صداي خنده هاي تو

 

آسمان را به حيرت اندازد!

 

غم هاي تو خرمن وجود مرا آتش مي زند.

 

باز هم مي خواهي در آتش بسوزم؟!

 

هرگز اشك مريز

 

دل من طاقت ندارد!

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com
Blog Skin