نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط Loyal
|
امروز مي خوام ترک ديار کنم ديار همون يار، بي وفام کنم مي خوام برم به سوي سرنوشت هموني که خدا برام نوشت برم و ديگه يادي از تو نکنم تو رو با تموم بي وفائيهات از خاطرم محو کنم برم جايي که ياري نباشه از عشق و عاشقي سراغي نباشه برم جايي که اميد باشه از زندگي و خوشي خبري باشه ميرم جايي که ديگه يادت نباشم اون حرفاي بي دليلت رو به خاطر نداشته باشم وقت رفتن رسيده از بي خبر گذاشتنم رنجيدي گفتي کجا داري ميري اي بي وفا اين بود رسم عشق و صفا گفتم دارم ميرم يه جاي دور جايي که از من نباشه نشوني حتي يه سوء کور ميرم که تنها باشم بي تو با ديگران در صفا باشم گفتي چه نامهربون شدي از شکستن دلا حرف مي زني تو که بي وفا نبودي هميشه و همه جا با من بودي چرا مي خواي بري بري و من و با غصه هام تنها بذاري کاشکي دوستت نداشتم از ترس رفتنت دلهر ه اي نداشتم چه کنم که دلم اسيرته اسير اون چشماي نازنينته مي خوام که پيشم بموني من و با غصه هام جا نذاري گفتم ميرم که تنها باشي با نازگلت فارغ از دنيا باشي بودنم ديگه لطفي نداره رفتن و موندنم برات فرقي نداره نشستي يه گوشه شروع کردي به گريه طاقت اشکاتو ندارم نمي تونم بارون چشماتو ببينم ميام کنارت دست مي کشم به اون اشکاي زلالت ميگي تو که مي خواي بري با اشکاي من چيکار داري ابروهام تو هم ميره دستام به حالت تهديد بالا و پايين ميشه ميگم نبينم غمگين باشي مثل گل بي بارون گريون باشي دارم ميرم چون نازگلت هست اون يار شيرين زبونت پيشت هست گفتم نازگلت رو دوست داري بدون اون لحظه اي آروم نداري دنيا رو با نازگلت مي خواي يه دنيا ارزوي خوب واسش مي خواي گفتي مثل اون رو تا به حال کسي نديده مثل پروانه آروم و سر به زيره گفتم پس برو باهاش خوش باش هميشه و همه جا مراقبش باش گفتي کاره هميشگيت همينه چشمات مثل سايه به دنبال اونه گفتم بيشتر موندنم فايده اي نداره رفتنم خنده به لبات مياره گفتي کجا ميري نازکم بي تو چي مياد به سرم من که جز تو نازگلي ندارم جز تو و چشماي خمارت کسي رو دوست ندارم نازگل من فقط توئي اين رو از تو چشمام مي توني بخوني...
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط Loyal
|
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود *** زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود *** تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: «تو دعای کوچک منی» بعد هم مرا مستجاب کرد *** پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت *** با خدا طرف شدن کار مشکلیست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط Loyal
|
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست بگوید کن فراموشم، نمیخواهم ، پشیمانم و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط Loyal
|
روزهای خوب باهم بودنمان چه زود تمام شد.. و من در حصار فاصله ها از تو تنها ماندم روزهای شیرین با هم بودن گذشت و امروز من تنهای تنهایم و اینک دلم هوای تو را کرده است... دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان ! دلم برای گرفتن دستان مهربانت ، ودیدن آن چشمان زیبا تنگ شده است... کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را از نزدیک بشنوم... عزیزکم دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است... روزهای با هم بودنمان مانند پلک بر هم گذاشتنی به سر رسیدو تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموششان کنم را بر جای نهاد... خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند.... دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزکم .... دلم برای لحظه های دیدار با تو ، تنگ شده است... چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه زیبا بود آن نگاه پر رمز و راز در دل کوه ، در آغوش برف و بوران ! عزیزکم دلم برای تاب بازی کودکانه تنگ شده... پاهایم مشتاقند تا دوباره سردی برف را حس کنند آبشار وجوت را از کجا بیابم تا بر آن اوج گیرم تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم... عزیزکم دلم برای با تو بودن تنگ شده...........
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط Loyal
|
آرزوی من اینست که دو روز طولانی درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی آرزوی من اینست یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی لحظه تر گریه
آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من اینست هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری ،مستی تو من باشم
آرزوی من اینست تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من اینست در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من اینست از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط Loyal
|
بس شنيدم داستان بي کسي ، بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي ، گفته اند از ني حکايتهابسي حال از من بشنو اين افسانه را داسـتان اين دل ديوانـه را چشمهايش بويي از نيرنگ داشت ، دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت با دلـم انگار قـصد جنگ داشت ، گويـي از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست ليک با عاشق نشستن عار نيست کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن مـن خريدن نـاز ، او نفروختن.. باز آتـش در دلـم افـروختن سوختن در عشق را ازبر شديم آتشي بوديم و خاکستر شديم از غم اين عشق مردن باک نيست ، خون دل هر لحظه خوردن باک نيست آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم واي بر اين صيد و آه از آن کمند..پيش رويم خنده، پشتم پوزخند بر چنـين نامهـربانـي دل مبند، دوستان گفتند و دل نشـنيد پند پيش از اين پند نهان دوستان حال هـم زخم زبان دوستان خانه اي ويران تر از ويرانه ام ، من حقـيقت نيستم، افـسانه ام گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام ، فاش مي گويم که من ديوانه ام تا به کي آخر چنين ديوانگي؟ پيلگي بهـتر از اين پروانگي! گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه دل شبي دور از خيالش سر نکرد گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟ بس کشيدم آه از دل بردنش آه! اگـر آهم بگيرد دامنش با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم دل سپردن دست او ديوانگي ست آه!غير از من کسي ديوانه نيست گريه کردن تا سحر کار من است ، شاهد من چشم بيمار من است فکر مي کردم که او يار من است.. نه، فقط در فکر آزار من است نيت اش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغـي فاحش است يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟ وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟ مذهب او هر چه بادابـاد بود ، خوش به حالش کاين قدر آزاد بود بي نياز از مستي مي ، شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت بيست و.. سالم بود، پيرم کرد و رفت
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط Loyal
|
داني که چرا مهر جبين خاک حسين است؟ چون قبله ي دل پيکر صد چاک حسين است داني که چرا چوب شود قسمت آتش؟ بي حرمتيش بر لب و دندان حسين است داني که چرا آب فرات است گل آلود؟ شرمنده زلعل لب عطشان حسين است داني که چرا کعبه ي حق گشته سيه پوش يعني که خدا هم ، عزادار حسين است
نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط Loyal
|
دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقیاست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . » لا به لای هق هقش گفت: «اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد!؟ » خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
« حالا برو و زندگی کن»
او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند …او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما … اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آذر 1387 توسط Loyal
|
اگه از ياد تو رفتم اگه رفتي تو زدستم اگه ياد ديگروني ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اينكه گفتي ...ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگي هام/ گفتم اما.... به سلامت. شايد اين خوابه كه ديدم ...هر چه حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم! پيش از اين نگفته بودي ... غير من كسي رو داري توي گريه توي شادي ….سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم.... برو زيباي عزيزم ... تو گروني ... من چه مفتم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط Loyal
|
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اوّل که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه ی زیبایی و زشتی به روی یکدیگر، ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد وگر نه من به جای او بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط Loyal
|
همه هیاهوی این دنیای هزار رنگ، نزد من سکوتی بیش
نیست. اما هر گاه تو را در پیش روی دارم، چشمانت فریادم میزنند و مرا به
آن چه مشتاقم، مشتاقتر میکنند. سختترین لحظه برای من، هنگامی است که تو
را میخواهم، اما توان با تو بودنم نیست.
هر آن چه از تو میگیرم، نیکترینی است که ممکن است
داشته باشم. آن قدر خوبی، که حاضر نیستم حتی به خاطر تو نیز، تو را فراموش
کنم، و آن قدر دوستت دارم که حاضرم به خاطر تو، حتی تو را نیز از دست
بدهم. تو را که با ارزشترین و بهترین لحظاتم با عشق تو گره خوردهاند.
تقدیم به عزیزی که خیالم را به زلفش گره زدهام تا جانم آویزه یادش باشد.
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط Loyal
|
هَلا اي فرشتگان آسمان ، سفره ها را بگسترانيد که
ميهمانان خدا در راهند ! ميهماناني که چشم به کرامت ميزبان دوخته اند ،
کوله بارهايي از گناه سوغات عالم خاک، به همراهشان هست ، ملامتشان نکنيد
تشنه اند و گرسنه ،پذيرايشان باشيد !
هلا اي فرشتگان ،دست ما را بگيريدما مشتاق
آسمانيم ، عقال از پايمان بگشاييد ، ميخواهيم آن شب قدر که به طواف
اماممان به زمين مي آييد ما هم همراهتان باشيم ، به کوله بار گناهمان نگاه
نکنيد ما بي قرار اوييم ، اي فرشتگان اينجا مثل آسمان نيست ، هر چيزي
اينجا يافت مي شود تعجب نکنيد ، گناهکار عاشق يا عاشق گناه کار !!
هلا اي فرشتگان ، از ملکوت چه خبر ؟ آنجا درباره
ما چه حرفهايي مي زنند ؟ اميدي هست ؟ يا برگرديم ؟ او مي خواهد حرفهاي ما
را بشنود يا از صداي ما متنفر است ؟ آنجا سخن اندر رضا مي رود يا هنوز بر
ما غضب دارد ؟ بگوييد فرشتگان ، بر گرسنگي و تشنگي ما ترحمي مي شود يا
تقديرمان چيز ديگري است ؟ بنا نداريد که بگوييد گريه ها و دعاهاي اماممان
اثري بر بخشش ما ندارد ؟ آنها پيش خدا خيلي عزيزند،نه فرشتگان...خدا حرف آنها را زمين نمي اندازد ، هلا اي فرشتگان ، شما چه ميدانيد ؟ ميدانيد نامه
از فاطمه داشتن يعني چه ؟ ميدانيد سفارش شده عباس يعني چه ؟ ميدانيد قسم
به فرق بشکافته يعني چه؟ ميدانيد دست به چادر خاکي آويختن يعني چه؟
ميدانيد پشت سر بريده قايم شدن يعني چه؟نه نمي دانيد ، اينها ديگر از قدرت
درک شما بيرون است .
او بر گرسنگي ما ترحم مي کند و سلام بر گرسنگي
براي خدا ، او به چشم هاي خسته از بي خوابيمان آرامش مي دهد و سلام بر شب
زنده داري براي خدا ، به دعاي سحر به ابوحمزه ، و سلام بر شب طواف فرشتگان
به دور مهدي و سلام بر شاهد شهيد شبهاي قدر ،علي !
سلام بر لحظه هاي بک يا الله در دل شب به شوق بخشيده شدن
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط Loyal
|
چه لحظه شیرینی
است شنیدن حرف دل و چه آرامش بخش است آن هنگام. آن هنگام که عشق خشت اول را می نهد. خشت اول را می نهد تا نشانی باشد برای امروز و تکیه گاهی برای
فردا. برای فردایی که می آید وهیچ یک را از آن گریزی نیست. فردایی که
امروزت آن را می سازد. فردایی که دلهایی در حسرت آمدنش می سوزند. چه زیبا می شود
آن بنا و زیباتر زمانی که
....
خشت هایش همراه
با یاد تنها محبوب شکل گرفته باشد. چه زیبا می شود
آن بنا و زیباتر زمانی که به لرزه درآید...
چرا که " تنها بنایی که
اگر به لرزه درآید ، محکم تر میشود دل است " کاش می شد
فریاد زد: هان ای کسی که در غرفه هایی که عشق را به حراج گذاشته اند دلت را محک می زنی، ارزانش مفروش ارزش و بهای دل
بالاتر از این است که به نگاهی آلوده سازیش نگاهی که از روی هوس باشد که اگر چنین
باشد سخت مغبون گشته ای
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط Loyal
|
خودم را ساخته ام تا
بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم
كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم
آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم
مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه
دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من
زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده
شده بود بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه
كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم
نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به
يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او
جدا نخواهد نشد . يادگار او سوالي است بي انتها :
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط Loyal
|
بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را. صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی شاید هم بیگانه می روی اگر ، بگذار؛ صدایت هم بیگانه بماند . تو ماهی رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها. و گرفتارت خواهد ساخت روزی ، میدانی چرا؟؟؟ چون محبت ساختگی ات، همانند سندی جعلیست؛ میفهمی که . خیال کردی پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت و التماست کنم؟ نههههههه؛؛ این ممکن نیست! شکستنی نیست وقارم.. همانند قلبم روزگار خوشی نیست ! یعنی اصلا خوش نیست نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو نمی گویم درمانم در دستان توست. نه چون میدانم محبت پول خردیست در دستان تو و نه من .........، آن گدا ی دست گشوده فرا روی تو. می خواهی بروی... این راه و این جاده ، این هم تو ... تنهایک جفت چشم بدرقه ات خواهد کرد . اگر رفتی ، خوب بدان ، خواستی برگردی هر گاه بسترت بالشی خاردار خواهد بود. برای خوابیدنت می خواهی بروی نه حرفی بزن ، نه چیزی بگو ! نیست شو چون غریبه ها در مه و دود می خواهی بروی ؟بی بهانه برو... برای همیشه برو راستی :مرا ببخش که پنداشتم شادی پرواز پرستو ها از شوق حضور توست آن ها بهار را با تو اشتباه می گیرند آخر کوچک اند. کوچکم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط Loyal
|
از تو گذشتم و به دنبال بهترين انسان گشتم. به دنبال يك كوه استقامت يك
دريا صداقت . من متبرك ترين انسان ها را پوييدم . تا خدا گونه انساني را
ببينم و با او از عشق بگويم . از زمين گذشتم تا در آسمان سقفي كاهگلي
بسازم . از تو گذشتم تا عاشق تري چون تو بيابم و حالا بعد از اين همه گشتن
در گذر از عقربه هايي كه به دنبالشان رفتم . در عبور از دردهايي كه مرا
فرسوده كردند بعد از همه انسان ها ي شناخته و ناشناخته زندگيم تبرك نسل
انسان ها را در تو يافتم . حالا كه نمي دانم كجاي اين زمين زير كدام سقف
آسمان نگاهت رو به كيست؟ براستی نمیدانم . حالا به يقين مي دانم كه تو
تنها انسان سرنوشت من بودي . همه دل ها را پوييدم همه گل ها را بوييدم .
از صداقت از محبت از زهد شنيدم . درد و رنج و افسوس و هوس را لمس كردم . و
تو را پيامبر گونه اي ديدم عاشق تر از پروانه ها . ، بهترين را برای خود
در وجود تو يافتم . در عمق نگاه عشق مي گریستی و دست هايت پر بود از پاكي
و صفاي شاخه هاي مريم و یاس . تو با من چه کردی؟!! . هر چند نيستي و
نمی دانم شاید هرگز نخواهي بود و هرگز نمی آیی.هرچند دوري و نمي دانم
دختري تاريك تر ازعمق آسمان شب راميشناسي يانه؟ میدانم خسته ای و من
خسته تر اما من خوشحالم چون تو را شناختم هر چند دير . تو را رها
كردم سفر كردم به دور از هر چه نشاني از تو داشت . گشتم و گشتم بهتر از تو
را ميخواستم. پاك تر از همه ، عاشق ترين انسان ،. همه جا را گشتم وقتي
به نقطه اول رسيدم تو را يافتم . ولي تو .. تو چه ؟دنبالم میگردی؟ ای کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من می سپردم که مواظب باشی...جنس این جام بلور است... پر از عشق و غرور مباد بازیچه شود میشکند میشکند
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط Loyal
|
باران نفرت با تمام عظمتش بی وقفه میبارد؛؛و بذر وحشت در بطن خاک ریشه میکند در زمین جز سنگ حاصلی نیست؛ چون بذر ی جز سنگریزه در بطن این خاک پاشیده نشده پا بر آسمان میگذارم ؛ فریب زمان را نمیخورم؛ دیگر میدانم چه زود دیر میشود و انسان را این اشرف مخلوقات عالم را ؛؛ با اسطوره هایش رها میکنم . میدانی چرا؟ تا بتواند از خشونت؛؛ دست مایه ای برای تجاوز تدارک کند؛؛ و به یقین میتواند ؛ مطمئنم .چراغ ها را باید خاموش کرد شاید.... خورشید برای روشنایی کفایت کند ؛ البته اگر این ابرهای دهشت زا کنار روند بر پایم از عادت ؛ زنجیری نهاده اند؛ به ضخامت تاریخ ؛؛ ومن پاره میکنم این زنجیر نفرین شده را من؛ دیگر اینجا کاری ندارم . میروم تا خانه ای نو بنا کنم . اشتباه نکن فرار نمیکنم فقط دور میشوم از این همه نکبت و........ ..... خانه ی من میان وحوش است. از این آدمک ها بیزارم . میانشان بودن بیهوده است پگاه با آوا ی وحوش بیدار میشوم.و با روشنای افتاب سجده شکر بجا می آورم می شنوم : یک سمفونی بکر و ماندنی ؛؛؛ چون آدمیزاد دخالتی در ساختار آن ندارد گوشم به صدای جغد ؛به زوزه ی شغال؛ به نعره دیو ؛ به غار غار کلاغان است زمزمه ی جویبار و نجوای رود؛؛؛ و آواز پرندگان مهاجر را نمی شنود. آخر ساختگیست به وحوش جنگل دل داده ام.... که از عشق سخن نمی گویند چون خود سرا پا عشقند آری دل داده ام به این هیاهو؛؛؛ چون میا ن این وحوش جایی برای ... کینه ؛نفرت ؛ ریا ؛ خیانت ووووو...... نیست در این عصر طاعون زده بهترین جا برای زندگی همین جاست . شک نکن پس بیدار شو و همراهیم کن ؛ میتوانی ؟؟؟
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط Loyal
|
گر آشنا شود مه دیر آشنای من بیگانگی تهی کند ازخود برای من هرگزنکرد پرسشی ازحال من بلطف وزانتظار سوخت دل بینوای من
محبوب عزیز من :
همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده صبحگاهی
زودگذر باشد ، می ترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند ازمیان ابرهای تیره وتار
بگذرد وروان مرا روشن سازد.بدینجهت این روزها احساس می کنم نگاه تو در عین
اینکه پرازخنده و شادی است غم عمیقی را همانند اسراراعماق دریاهای بیکران درخود
حفظ میکند با اینکه درخشش چشمان زیبایت جان به بی جان می بخشد ولی از یک دوری مبهم
احساس رنج واندوه میکنم. تو خوب دانسته ای که دیگر جسم وجانم قدرت دوری
توراندارد و تا من امید دیدار ترا شب وروز درمخیله نپرورانم هرگز نمی توانم دقایقی
چند در آسایش باشم بگذار مردم هرآنچه می خواهند بگویند زیرا عشق من اگر بیش از عشق
لیلی نباشد کمتر از او نیست. عزیزم نمی خواهم هیچوقت چشمان زیبای ترا در زیر پرده
ای از غم و اندوه مستور ببینمبخود رنجی
بده و همیشه خوشحال وخندان باش اگرچه برای بدست آوردن شادمانی مجبور باشی مرافدا
کنی .....بهترینم من به عشق آسمانی خود سوگند یاد می کنم که دربرابر سعادت آینده
تو دست از وصال و جان هر دوبشویم . آنوقت بجای تو ازآسمان الهه عشق بدیدارم خواهد آمدوهمانند
تودر نظرم مجسم خواهد شد ومن مجذوب زیبایی و درخشندگی او میشوم وبهرکجا که برود
باچشم گریان بدنبالش روان خواهم بود!!ولی بازازمرگ ونیستی عشق زمینی خودمینالم زیرا
روح من هنوزآرزومند وصال تواست پس بیا مراترک مکن بمن فرصت بده تا ترا تاواپسین
لحظه حیات ببینم تا بتوانم آنچه دردل دارم برایت بیان کنم .. عزیزم مرا ازتماشای
چشمان قشنگت محروم نکن من درتاریکی به مسافرت پرداخته ام که پایانش رانمی
شناسم و هیچ روشنایی دراین صحرای بی پایان ظلمت باربجز پرتودیدگان دلفریب تو وجود
ندارد .بهترینم بیا زندگی مرا بعنوان
هدیه ای بپذیروازنیستی نجاتم ده یا اشارتی کن تا ازهستی چشم بپوشم و بیصدا بجانب
گور سرد و آرام که خودبادست خویشتن ساخته ام بروم و از خدا بخواهم هنگامیکه من
نیستم رحمت خود را ازتو دریغ ندارد!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط Loyal
|
ای خدای بزرگ
ترا به شهادت می طلبم که در تمام عمر بحقیقت یکبار
عشق ورزیدم و او عزیزترینم شد. خدایا عزیزم را به تو می سپارم بهترین ها را در این دنیا
براو ارزانی دار، نعمتش را فزونی دهو
غمهایش را بر دل غمگسار ما ارزانی دارو یارو یاورش باش و اما روزیکه به امر تو سر
بر بالین خاک نهادیم ورستاخیز برپا شد وخفتگان سرزمینهای ناشناس سر از خاک برداشتند
تو بخاطر دل سوخته من به او رحمت آور وعزیزترینم را عزیزبدار، گرچه درعالم
مردگان دلدادگان یکدیگر را بازنشناسند ولی تو که کاشف هر رازی ما را درکنارهم
بخوبی خواهی شناخت از تو تمنا می کنم آنموقعیکه همه چیز حتی خورشید و ماه و
ستارگاه بخواب ابدی فرورفته اند وامواج دریاها درسکون وحشت زائی بسرمی برند باورحمت آور. چون می ترسم در آن دنیای ظلمانی و پر ازسکوت محبوبم
را نشناسم اورا به تو می سپارم. اگر او مرا بگذارد وبگذرد و به دیگری پیوندد تو به آه
و ناله و ضجه من توجهی نکن و پرتو رحمت خود را از او دریغ مدار آنوقت است که دیار
مرگ برای من دیار خوشبختی و سعادت خواهد شد.!!
عزیزم
هر صبح و شام که از خواب برخیزی ترانه های حزن انگیز
من که به صورت نامه های سحر آمیزی جلوه گر است بدن لطیف تو را چون گلهای بهاری
شستشو می دهند! بیاد داشته باش آبی که چون گلهای ارغوانی لبانت را
سرخ فام و چهره ات را گلگون می سازد ((اشک مرگ )) نام دارد و این اشک از دیدگان
خونبار من جاری است. اینست اعجاز سحرآمیزیکه از قلم من بشکل نامه های
رویایی بخاطر تو بوجود آمد!! لاجرم نام وسیمای تو را ابدی و جاودان ساخت؟
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط Loyal
|
مادرم، قشنگ تر از حضور تو در هيچ جايي از كره
خاكي نديده و نخواهم ديد. حضور
تو آشيانه گرم كودكي و آرامش دوران جواني ام
است، مادرم نگاه مهربان اما بي فروغت كه
زيبا ترين چراغ زندگانيم است را دوست دارم. دلم
مي گيرد، آن زماني كه براي برخاستن از زمين
ياري مي طلبي يا آن زماني كه موهاي سپيدت بر
روي پيشنايي ات خودنمايي مي كند. خطهاي
زيبا و مهربان زير چشمانت غم را بر دل جوانم
مهمان مي كند، غمي كه گاه نشان از جدايي دارد.
تو
ياري گر ديروزم بودي و دستان ناتوان، ظريف و
كوچكم را در دستان گرمت مي فشردي و بي ريا و
بي هيچ چشم داشتي تمام وجودت را نثارم مي كردي
تا فقط،
بخندم
.
وجود مقدس و الهي ات را غبار پيري و ناتواني
فرا گرفته اما باز نگاهت همان نگاه و دستانت
همان دستان مهربان ديروز است. با
چه زباني تو را وصف كنم، از کجاها سخن گويم،
كه خود سراسر عشق، محبت و مهرباني هستي. مادر
وجودم را از محبت سيراب كردي، مرا پروراندي،
عشق و ايثار و محبت را چون ذراتي در نهادم
روياندي، و در راه رشد و تعالي ام شكستي و به
شكستنت افتخار كردي. قد
خميده ات نشان از سال ها رنج و محنت دارد، رنج
و محنت هايي كه حال براي تو پيري و فرسودگي به
ارمغان آورده است.
مادر الماسي است گرانبها که در روز ازل، در
ظلمات و تاريکي روز اول خلقت به هر انسا ني
عطا شده.
موهبت خدايي که بدون در نظر داشتن مرزهاي
خاکي، بي خبر از همه رفتارهاي نژاد پرستانه، به
دور از هر گونه اختلافات طبقاتي و فرهنگي به
مستمند و ثروتمند به يک نوع بخشوده شده.
مادر رنگ نميشناسد.
سياه و سفيد نميشناسد. در پيشگاه مادر رنگ
نيست، فرق نيست.
مادر تکه اي از خداست.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط Loyal
|
تو آشناترین برای من بودی و تنها باده عشقم که از جام نگاهت سیراب می شدم دریغ که در یک غروب بی انتها بار سفربستی و رفتی. خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم سفر کردی. هرچه
نگاهت کردم هر چه صدایت کردم هر چه فریاد کشیدم هر چه بر سروسینه کوفتم و
نامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم خاموش نگاهم کردی و رفتی. آن روز
غنچه های بغض در گلویم شکفت و آسمان ابری چشمانم بارانی شد.آنروز پر زدی و
رفتی و پیش از آنکه تو را ببویم در میان نگاه مبهوتم پرپر شدی و غمی به
وسعت دریا در وجودم طوفانی شد. شاید یک روز وقتی که من تنها در دشت
غروب آفتاب را تماشا می کنم از پشت تپه ها با یک سبد پر از یاس و نرگس
پیدا شوی.بیایی و به سبزه های دشت شوق شکفتن دهی. من هر شب دعا می کنم
که تو هر چه زودتر از مهمانی فرشتگان خدا باز گردی.من هر روز صدای گامهایت
را می شنوم که ازآسمانها می آیی و در محراب گلها نماز صداقت می خوانی. و می بینم اطلس ها و مریم ها را که در این نماز به معصومیت اشکهای تو اقتدا می کنند. ای کاش بیایی نه برای پرندگان رها شده از قفس غربت بلکه برای دل تنها و عریان من!!!منتظرممم
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1387 توسط Loyal
|
من تو را به کسي هديه دادم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. من تو را به کسي دادم که صداي تو را از دور،... در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد. من تو را به کسي هديه دادم که راز معصوميت گل مريم... و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد. او بايد از نگاه تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که از آن من بود سرد و باراني است. من تو را به کسي هديه دادم که... قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... تو را به او خواهم بخشيد؛ یعنی بخشیده ام ولي آيا او براي تو مهربان تر است؟ آيا او بيشتر از من ........؟ نه... هرگز...هرگز
بهترینم، بهترینها رابرایت آرزو دارم پس برایم باقی بمان... Azizami
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط Loyal
|
آنگاه که از تمام روزمرگی ها خسته می شوی سراغ از که می گیری؟ آنگاه که هنگامه دلتنگی از راه می رسد به که می اندیشی؟ آنگاه که شباهنگام پریده رنگ از خواب برمی خیزی خواب که را دیده ای؟ شباهنگام که از کوچه باغ می گذری برای که شعر کوچه مشیری را زمزمه می کنی؟ در آن باران شبانه که کوچه را طی می کردی یاد که همراه تو بود؟ در آن مهمانی شاد به یاد که افتادی که بضغ کردی؟ چرا زمانی که سخن از عشق می آید گونه هایت به نرمی خیس می شود؟ چرا پیشنهاد آن دوستی را به سادگی رد کردی؟ اری این سخنان اوست که همراه من است و من با نگاه به او می گویم دیگر چیزی نگو. اینها را نگفتم که دلت را نرم کنم عشق من اینها فقط از سر دلتنگی به سراغم می آید قصد از نوشتن آرامش است هر چند این گونه نوشتن تازه شروع طوفان است. طوفانی که از دل برمی خیزد وتو را تا اوج روح بلندهستی می برد انجایی که تنها خود را می بینی وخدای خودرا
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط Loyal
|
از نیمه
شب گذشته بود که هیولای مرگ مرا از خواب خوش برانگیخت ، خوابی که تو درآن با نهایت
کرشمه و ناز ، یکه تاز آن بودی ! دیده
گشودم او را که نمی توانم بگویم چگونه جلوه داشت در برابرم یافتم :
راستی نمی
دانی این سایه مرگ تا چه حد به من دل بسته است ماهی نمی گذرد که چند بار بسراغ من
می آید تو گوئی دلتنگ است که نمی تواند و یا نمی خواهد جسد بی جان دختری را به
گورستان بفرستد ؟
پرسیدم :
ای یار دیرین چگونه است که جانم نمی گیری ؟
لبخند محزونی
زد و در حالیکه اشکال مبهمی در فضا ترسیم می کرد از نظرم دور شد گوئی سایه مرگ نیز
به من دلسوخته ترحم می کرد و از من می گریخت تا شاید بتوانم از آخرین ساعات زندگی
ام شور و نشاطی بدست آورم !
آنشب تا
سپیده صبح خواب به چشمم نیامد زیرا با نهایت تعجب خطوط درهمی را که سایه مرگ در
فضا ترسیم می کرد با دیدگان متعجب خود تعقیب می کردم.
هیکل تو
چون سروی که از سایه و یا ابرهای بهاری باشد در فضا معلق زنان به من نزدیک می شد
از دور اشعه درخشنده مهتاب بمانند یک ستون روشن پرتوی خیره کننده بر تو میافکند و
ترا از همه حال زیباتر نشان می داد . دیده بر هم نهادم تا هرگز این شبح دلربا از
نظرم محو نشود مثل این بود که هیولای مرگ نیز از دلدادگی من باخبر شده و دقایقی
چند از گرفتن جانم صرفنظر کرده است !!!!!!!!!!
گر عشق من
از پرده عیان شد عجبی نیستپوشیدن این آتش سوزنده محال است
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط Loyal
|
دلهای پرغم همیشه به دنبال تکیه گاهی استوار هستند .چشمان پر حسرت همیشه
در راه بازگشت محبوب خود لحظه شماری می کنند انگشتانم خسته از درد زندگی
است. وجودم. جسمم که تحمل از کف داده در حال فروریختن است. حیف که همه چیز
را نمی توان نوشت .ای کاش درعالم دیگری زندگی می کردیم عالمی به جز این
دنیای........ نازنین
یار نمیدانم تو رویا بودی یا دشمن جانم. دوست بودی یا ستیزه گر وجودم.
قلبت برایم مانند اتشکده ای بود که وجودم را می سوزاند وخاکستر میکرد وتو
...تویی که با او بودن برایم ارزوها بود ان را لگد مال میکردوبی اعتنا از
کنارش می گذشت ومن می ماندم ومن ....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط Loyal
|
دوستش داشتم همچنانکه باغبان گل زیبایش را دوست می دارد میپرستیدمش
همچنانکه عاشقی معشوقه اش را می پرستد.......... واینک من در قمار عشق
بازنده ام واینک هیچ ندارم جز دل بی حرارتی که به خاموشی میرود و لب از لب
تکان نمی دهد تا مبادا کسی به راز درونیش پی ببرد ........ولی..........
او رفت از عذاب رفتن تو میسوزم تو اوج غربت....... واسه بودن با تو ندارم یک لحظه فرصت........ این جا اشک تو چشمامو به کسی نشون ندادم.......... اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم.......... وقتی نیستی هر چی غصه ست تو صدامه........... وقتی نیستی هر چی اشک تو چشمامه.......... از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتنت می سوزم........ کاشکی بودی و میدیدی چی آوردی به روزم......... حالا عکست تنها یادگار از تو.......... خاطراتت تنها باقی مونده از تو .............. وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتش میزنه به این وجودم......... کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم..............
نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط Loyal
|
بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی، نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی در خانه چو ببستم ،دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم