تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط Loyal |
امروز مي خوام ترک ديار کنم
ديار همون يار، بي وفام کنم
مي خوام برم به سوي سرنوشت
هموني که خدا برام نوشت
برم و ديگه يادي از تو نکنم
تو رو با تموم بي وفائيهات از خاطرم محو کنم
برم جايي که ياري نباشه
از عشق و عاشقي سراغي نباشه
برم جايي که اميد باشه
از زندگي و خوشي خبري باشه
ميرم جايي که ديگه يادت نباشم
اون حرفاي بي دليلت رو به خاطر نداشته باشم
وقت رفتن رسيده
از بي خبر گذاشتنم رنجيدي
گفتي کجا داري ميري اي بي وفا
اين بود رسم عشق و صفا
گفتم دارم ميرم يه جاي دور
جايي که از من نباشه نشوني حتي يه سوء کور
ميرم که تنها باشم
بي تو با ديگران در صفا باشم
گفتي چه نامهربون شدي
از شکستن دلا حرف مي زني
تو که بي وفا نبودي
هميشه و همه جا با من بودي
چرا مي خواي بري
بري و من و با غصه هام تنها بذاري
کاشکي دوستت نداشتم
از ترس رفتنت دلهر ه اي نداشتم
چه کنم که دلم اسيرته
اسير اون چشماي نازنينته
مي خوام که پيشم بموني
من و با غصه هام جا نذاري
گفتم ميرم  که تنها باشي
با نازگلت فارغ از دنيا باشي
بودنم ديگه لطفي نداره
رفتن و موندنم برات فرقي نداره
نشستي يه گوشه
شروع کردي به گريه
طاقت اشکاتو ندارم
نمي تونم بارون چشماتو ببينم
ميام کنارت
دست مي کشم به اون اشکاي زلالت
ميگي تو که مي خواي بري
با اشکاي من چيکار داري
ابروهام تو هم ميره
دستام به حالت تهديد بالا و پايين ميشه
ميگم نبينم غمگين باشي
مثل گل بي بارون گريون باشي
دارم ميرم چون نازگلت هست
اون يار شيرين زبونت پيشت هست
گفتم نازگلت رو دوست داري
بدون اون لحظه اي آروم نداري
دنيا رو با نازگلت مي خواي
يه دنيا ارزوي خوب واسش مي خواي
گفتي مثل اون رو تا به حال کسي نديده
مثل پروانه آروم و سر به زيره
گفتم پس برو باهاش خوش باش
هميشه و همه جا مراقبش باش
گفتي کاره هميشگيت همينه
چشمات مثل سايه به دنبال اونه
گفتم بيشتر موندنم فايده اي نداره
رفتنم خنده به لبات مياره
گفتي کجا ميري نازکم
بي تو چي مياد به سرم
من که جز تو نازگلي ندارم
جز تو و چشماي خمارت کسي رو دوست ندارم
نازگل من فقط توئي
اين رو از تو چشمام مي توني بخوني...

سفر به سلامت    Azizami

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط Loyal |
زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
***
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
***
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

Azizami

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط Loyal |
زمان را چه کنم ای تمام دلخوشی ام
ببین که پیر می شوم به پای زندگی ام
شبی به یاد تو باده باده نوشیدم
تو با من از تو بگو ای پناه بی کسی ام
ز هر فسانه جدایی تورا چه حاجت من
منم که بی تو تباهم غزال خانگی ام
بگو چگونه سرایم بدون گفتن تو
زبان واژه غریب است به شعر و شاعری ام
تو شهسوار دلیر هزار قاصدکی
منم که سایه نشینم هماره پاپتی ام
سخن مگو که ز چشم خمار بی سحرت
هزار واژه شنیدم و هنوز مشتری ام
به کس مگو که چه ها گفته ام به خلوت تو
کسی به جز تو نداند که من چه منزوی ام
به درگه تو نماز و به پای تو سجده
زخیل دلشدگانت همیشه آخری ام
بهانه میکند این دل که باتو بگریزد
همین بهانه ی اندک گواه عاشقی ام
شب و حدیث من و تو دگر چه حاجت می
خراب باده ی شبگیرو مست کودکی ام
مرا زنو بیاغاز در این سرای غریب
هزار بار شکستم به پای ساده گی ام
تو هم به یاد منی؟ یا که از دلت رفتم
بگو صداقت تو بس برای زندگی ام

Azizami

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط Loyal |

من عروسكم

عروسك كسي كه پشت پرده است

دست هاي او مرا

درست كرده است

من عروسكم

عروسك خدا

دوست عزيز و كوچك خدا

يك عروسك نخي كه شب به شب

توي دامن خدا به خواب مي رود

روي بال نازك فرشته ها سوار مي شود

تا دم حياط آفتاب مي رود

صبح ها خدا به من نان داغ و آفتاب مي دهد

شب كه مي شود مرا

توي ننوي سپيد ماه

تاب مي دهد

راستي خدا خودش براي من

يك لباس تازه دوخته

جاي دگمه هاي آن ولي

چند تا ستاره كاشته

يك كمي هم از خودش

توي جيب من گذاشته

قلب يك عروسك نخي نمي زند

ولي خدا

قلب شد ، توي سينه ام تپيد

تيله هاي چشم من

اشك را بلد نبود

يك شب او

قطره قطره از كنار چشم من تپيد

اين عروسك نخي

كاردستي خداست

خنده هاي او چقدر

مثل خنده فرشته هاست !

Azizami

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 توسط Loyal |

من کیم ، عاشق و سرگشته لحظه های تو

تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو

کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من

جونمو هدیه کنم ، فقط باشی تو  یار من

تولدت مبارک ای تو به دل نشسته

با رفتنت عزیزم قامت من شکسته

وای چی می شد که امشب بشینی در کنارم

به جای گریه کردن واست هدیه بیارم

تولدت مبارک ای تو عزیز رفته

کاشکی می شد که امشب بشی مثل گذشته

آره امشب شب میلاد قشنگه یار من

شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من

Azizami

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط Loyal |

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی

تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم


ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم، نمیخواهم ، پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم

تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

                                                                               شعر از کارو

Azizami

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط Loyal |

روزهای خوب باهم بودنمان چه زود تمام شد..
و من در حصار فاصله ها از تو تنها ماندم
روزهای شیرین با هم بودن گذشت و امروز من تنهای تنهایم
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن دستان مهربانت ، ودیدن آن چشمان زیبا تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را از نزدیک بشنوم...
عزیزکم دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است...
روزهای با هم بودنمان مانند پلک بر هم گذاشتنی به سر رسیدو تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموششان  کنم را  بر جای نهاد...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزکم ....
دلم برای لحظه های دیدار با تو ، تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه
زیبا بود آن نگاه پر رمز و راز در دل کوه ، در آغوش برف و بوران !
عزیزکم دلم برای تاب بازی کودکانه تنگ شده... پاهایم مشتاقند تا دوباره سردی برف را حس کنند
آبشار وجوت را از کجا بیابم تا بر آن اوج گیرم
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزکم دلم برای با تو بودن تنگ شده...........

Azizami

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط Loyal |

آرزوی من اینست
که دو روز طولانی
درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه

آرزوی من اینست
نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری ،مستی تو من باشم

آرزوی من اینست
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا

آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها

Azizami

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط Loyal |

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن

آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن

وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن

تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه

شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه

دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دوروغكي

عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي

آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن

دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن

ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن

به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن

عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن

پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !

مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن

دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن

رو دنده حسادتا ، زندگي رو مي گذرونن

عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن

قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

تو بهترینی Azizami

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط Loyal |

آخرین لحظه سالی که گذشت

بی تو و با تو گذشت

با تو چون عکس تودر دستم بود

بی تو چون با من دیوانه نبودی

برگ پائیزیم و خسته دل از باد خزان

باغبان هم که نیامد پی دلداری من

آخرین لحظه سالی که گذشت

ای بهارم همه آلوده زتنهایی خویش

بی تو و با تو گذشت

Azizami

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط Loyal |

بس شنيدم داستان بي کسي ، بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي ، گفته اند از ني حکايتهابسي

حال از من بشنو اين افسانه را

داسـتان اين دل ديوانـه را

چشمهايش بويي از نيرنگ داشت ، دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت

با دلـم انگار قـصد جنگ داشت ، گويـي از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست

ليک با عاشق نشستن عار نيست

کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن

مـن خريدن نـاز ، او نفروختن.. باز آتـش در دلـم افـروختن

سوختن در عشق را ازبر شديم

آتشي بوديم و خاکستر شديم

از غم اين عشق مردن باک نيست ، خون دل هر لحظه خوردن باک نيست

آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم

بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم

واي بر اين صيد و آه از آن کمند..پيش رويم خنده، پشتم پوزخند

بر چنـين نامهـربانـي دل مبند، دوستان گفتند و دل نشـنيد پند

پيش از اين پند نهان دوستان

حال هـم زخم زبان دوستان

خانه اي ويران تر از ويرانه ام ، من حقـيقت نيستم، افـسانه ام

گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام ، فاش مي گويم که من ديوانه ام

تا به کي آخر چنين ديوانگي؟

پيلگي بهـتر از اين پروانگي
!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه

مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه

دل شبي دور از خيالش سر نکرد

گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد

چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم

خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟

بس کشيدم آه از دل بردنش

آه! اگـر آهم بگيرد دامنش

با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم

اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگي ست

آه!غير از من کسي ديوانه نيست

گريه کردن تا سحر کار من است ، شاهد من چشم بيمار من است

فکر مي کردم که او يار من است.. نه، فقط در فکر آزار من است

نيت اش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغـي فاحش است

يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت

پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت

اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟

وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟

مذهب او هر چه بادابـاد بود ، خوش به حالش کاين قدر آزاد بود

بي نياز از مستي مي ، شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود

يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت

بيست و.. سالم بود، پيرم کرد و رفت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط Loyal |

داني که چرا مهر جبين خاک حسين است؟
چون قبله ي دل پيکر صد چاک حسين است
داني که چرا چوب شود قسمت آتش؟
بي حرمتيش بر لب و دندان حسين است
داني که چرا آب فرات است گل آلود؟
شرمنده زلعل لب عطشان حسين است
داني که چرا کعبه ي حق گشته سيه پوش
يعني که خدا هم ، عزادار حسين است

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط Loyal |

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقیاست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . » لا به لای هق هقش گفت: «اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد!؟ » خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

« حالا برو و زندگی کن»

او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند …او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما … اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

بهترینم یک روز زندگی با تو زیبا بود۱۱/۱۰

Azizami

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط Loyal |
با یه شکلات شروع شد
 
من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
 
من بچه بودم،اونم بچه بود
 
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد
 
دید که منو می شناسه،خندیدم
 
گفت:"دوستیم؟" گفتم:دوستِ دوست
 
گفت:"تا کجا؟" گفتم:دوستی که " تا" نداره!
 
گفت:"تا مرگ؟" خندیدم و گفتم:من که گفتم "تا" نداره!
 
گفت:"باشه،تا پس از مرگ" گفتم:نه نه نه نننننننه،"تا" نداره!
 
گفت:"قبول،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ؛بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟"
 
خندیدم و گفتم:تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه " تا" بذار،اصلاً یه "تا" بکش از سر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلاً براش "تا" نمی ذارم
 
*****
 
نگام کرد،نگاش کردم،باورنمی کرد
 
میدونستم اون می خواست حتماً دوستی ما "تا" داشته باشه،دوستی بدون "تا" رو نمی فهمید!
 
گفت:"بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم." گفتم:باشه،تو بذار
 
گفت:" شکلات،هر بار که همدیگرو می بینیم،یه شکلات مال تو یه شکلات مال من؛باشه؟"
 
گفتم:باشه،هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من
 
باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم،دوستِ دوست
 
من تندی شکلاتمو باز میکردم،میذاشتم تو دهنمو و تند و تند می میکیدم
 
می گفت:"شکموووو! تو دوست شکموی منی"
 
بعد شکلات می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
 
می گفتم:بخووووووووورش
 
می گفت:"تموم میشه، می خوام تموم نشه؛برای همیشه بمونه"
 
صندوقش پرازشکلات شده بود،هیچ کدومشو نمی خورد،من همشو خورده بودم
 
گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چی کار می کنی؟
 
گفت:"مواظبشون هستم"
 
می گفت:"می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"
 
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو و می گفتم:نه نه ننننننه!!!"تا" نه، دوستی که "تا" نداره
 
*****
 
یک سال،دو سال،چاهار سال،هفت سال،ده سال؛بیسسسسسس سال شده
 
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
 
من همه شکلاتامو خوردم،اون همه شکلاتاشو نگه داشته
 
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه،می خواد بره؛بره اون دور دورا
 
میگه:"می رم اما زود بر می گردم!"
 
من که می دونم میره و برنمی گرده،یادش رفت شکلات به من بده؛من که یادم نرفته
 
یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه
 
یه شکلاتم گذاشتم کفه اون دستش: اينم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
 
یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تاشو خورد
 
خندیدم،می دونستم دوستی من "تا" نداره،می دونستم دوستی اون "تا" داره،مثل همیشه
 
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟

عزيزكم توهم يه روز مي خواي بري ؟؟خوبه تو هم يه صندوقچه پر از خاطره داري كه با خودت ببري مگه نه؟؟؟؟ ولي بهترينم دوستيه من "تا" نداره

Azizami
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آذر 1387 توسط Loyal |

اگه از ياد تو رفتم اگه رفتي تو زدستم اگه ياد ديگروني ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اينكه گفتي ...ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگي هام/ گفتم اما.... به سلامت. شايد اين خوابه كه ديدم ...هر چه حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم! پيش از اين نگفته بودي ... غير من كسي رو داري توي گريه توي شادي ….سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم.... برو زيباي عزيزم ... تو گروني ... من چه مفتم

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط Loyal |

چرا رو نقاشی ها بی خودی سایه می زنی


این همه حرف خوب داریم حرف گلایه میزنی


اگه منو دوست نداری اینو راحت بهم بگو


چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط Loyal |
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اوّل
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام مهر 1387 توسط Loyal |

از کجا آغاز کنم؟

خسته ام از این همه آغاز بی پایان

ابتدا چشم هایم را خط خطی می کنم

تا در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار شوم

این زندان جدید چقدر از قفس دنیا بزرگتر است

و من که روزی دریایی حماسه خوان بودم

وقتی وفاداری دست مهربانی را رها کرد

شدم قطره ای دربند و اسیر

شاید مهم نیست

حالا که بیشترین سرود غم است

 رازقی افسانه ای بیش نیست

و قلب شکنی برای زندگی بس است

ولی فردا را چه کنم؟

می دانم . . . شاید . . .

دیگر قافیه های شعر من پشت تلی از رنج گم نخواهند بود

دیگر دلم به اندازه تمام غروبها نمی گیرد

دیگر خبری از مهربانی گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

آن هنگام ، دوباره چون دریا می شوم

همین دریایی که در قلب هر قطره باران است

اما تو . . . بازهم نیستی

خیال می کردم تا آخر دنیا منتظرت می مانم

ولی عقربه های صبرم به بن بست رسیده اند

و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده

بهانه می آوری برای نیامدنت

چگونه عریان ترین حرفهایم را

شبیه هق هق پرنده های پر شکسته یادت بیاورم

من آنقدر طعم تلخ آفتاب های خشمگین را چشیده ام

که محرم ترین آشنای شب شده ام

باور نمی کنی؟

از تیرهای چراغ برق بپرس

که چرا از من خسته اند

و خیابانهای این شهر ، شبها زیر پایم می لرزند

ای کاش من و شب یکی شویم

تا تن بی جانم در سیاهی اش گم شود

Azizami

 

 
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط Loyal |

همه هیاهوی این دنیای هزار رنگ، نزد من سکوتی بیش نیست. اما هر گاه تو را در پیش روی دارم، چشمانت فریادم می‌زنند و مرا به آن چه مشتاقم، مشتاق‌تر می‌کنند. سخت‌ترین لحظه برای من، هنگامی است که تو را می‌خواهم، اما توان با تو بودنم نیست.

هر آن چه از تو می‌گیرم، نیک‌ترینی است که ممکن است داشته باشم. آن قدر خوبی، که حاضر نیستم حتی به خاطر تو نیز، تو را فراموش کنم، و آن قدر دوستت دارم که حاضرم به خاطر تو، حتی تو را نیز از دست بدهم. تو را که با ارزش‌ترین و بهترین لحظاتم با عشق تو گره خورده‌اند.


تقدیم به عزیزی که خیالم را به زلفش گره زده‌ام تا جانم آویزه یادش باشد.
Azizami
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط Loyal |

هَلا اي فرشتگان آسمان ، سفره ها را بگسترانيد که ميهمانان خدا در راهند ! ميهماناني که چشم به کرامت ميزبان دوخته اند ، کوله بارهايي از گناه سوغات عالم خاک، به همراهشان هست ، ملامتشان نکنيد تشنه اند و گرسنه ،پذيرايشان باشيد  !

هلا اي فرشتگان ،دست ما را بگيريدما مشتاق آسمانيم ، عقال از پايمان بگشاييد ، ميخواهيم آن شب قدر که به طواف اماممان به زمين مي آييد ما هم همراهتان باشيم ، به کوله بار گناهمان نگاه نکنيد ما بي قرار اوييم ، اي فرشتگان اينجا مثل آسمان نيست ، هر چيزي اينجا يافت مي شود تعجب نکنيد ، گناهکار عاشق يا عاشق گناه کار !!

هلا اي فرشتگان ، از ملکوت چه خبر ؟ آنجا درباره ما چه حرفهايي مي زنند ؟ اميدي هست ؟ يا برگرديم ؟ او مي خواهد حرفهاي ما را بشنود يا از صداي ما متنفر است ؟ آنجا سخن اندر رضا مي رود يا هنوز بر ما غضب دارد ؟ بگوييد فرشتگان ، بر گرسنگي و تشنگي ما ترحمي مي شود يا تقديرمان چيز ديگري است ؟ بنا نداريد که بگوييد گريه ها و دعاهاي اماممان اثري بر بخشش ما ندارد ؟ آنها پيش خدا خيلي عزيزند،نه فرشتگان...خدا حرف آنها را زمين نمي اندازد ، هلا اي فرشتگان ، شما چه ميدانيد ؟ ميدانيد نامه از فاطمه داشتن يعني چه ؟ ميدانيد سفارش شده عباس يعني چه ؟ ميدانيد قسم به فرق بشکافته يعني چه؟ ميدانيد دست به چادر خاکي آويختن يعني چه؟ ميدانيد پشت سر بريده قايم شدن يعني چه؟نه نمي دانيد ، اينها ديگر از قدرت درک شما بيرون است .

او بر گرسنگي ما ترحم مي کند و سلام بر گرسنگي براي خدا ، او به چشم هاي خسته از بي خوابيمان آرامش مي دهد و سلام بر شب زنده داري براي خدا ، به دعاي سحر به ابوحمزه ، و سلام بر شب طواف فرشتگان به دور مهدي و سلام بر شاهد شهيد شبهاي قدر ،علي !

سلام بر لحظه هاي بک يا الله در دل شب به شوق بخشيده شدن
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط Loyal |

چه لحظه شیرینی است شنیدن حرف دل و چه آرامش بخش است آن هنگام.
 
آن هنگام که عشق خشت اول را می نهد.
 
خشت اول را می نهد تا نشانی باشد برای امروز و تکیه گاهی  برای فردا.
 
برای فردایی که می آید وهیچ یک را از آن گریزی نیست.
فردایی که امروزت آن را می سازد. فردایی که دلهایی در حسرت آمدنش می سوزند.
چه زیبا می شود آن بنا و زیباتر زمانی که ....

خشت هایش همراه با یاد تنها محبوب شکل گرفته باشد.
چه زیبا می شود آن بنا و زیباتر زمانی که به لرزه درآید...

 چرا که " تنها بنایی که اگر به لرزه درآید ، محکم تر میشود دل است "
کاش می شد فریاد زد: هان ای کسی که در غرفه هایی که عشق را به حراج گذاشته اند
 
دلت را محک می زنی، ارزانش مفروش
ارزش و بهای دل بالاتر از این است که به نگاهی آلوده سازیش نگاهی که از روی هوس باشد
که اگر چنین باشد سخت مغبون گشته ای

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 توسط Loyal |

مهربانا

دریاب مرا

منم .... بنده ای از بندگانت

مرا خوب میشناسی

به بزرگیت کوچکیم را ببخشای

به رحمانیت از گناهانم درگذر

به رحیمیت چراغ مهری که در دلم روشن کردی خاموش مگردان

خدایا سخت دلتنگم ...

دلتنگ تو ... دلتنگ او .. دلتنگ خویشتن !

خدایا دریاب مرا که سخت پریشانم !

پریشان نه از سردرگمی

پریشان توام جانا و میدانم که میدانی !

دلم برای شیطنت های کودکانه ام در کنار تو تنگ است

دلخوش به یاد و خاطراتت

همین مرا بس

میدانی .. دارم بزرگ میشوم

میدانی ... هرچه میگذرد بیشتر احساس میکنم

کالبدم خالی از جان می شود

من به خدا گفته بودم هرگاه تورا دردی ببار آمد

از جانم بکاهد بر تو بیافزاید

گویی تو را غمی آمده ؟؟؟

سخت پریشان تو ام یارم

دلبرو دلدارم

برایت شمعی روشن کرده ام

نذر و نیاز کرده ام

او صدایم را میشنود

به زودی رها میشوی از غم ها و سختی ها

گفته تا پیش از خاموش شدن شمع جوابم خواهد گفت !

میخواهم بگویم :

سلام دلبرکم

دلم برایت تنگ شده

تو نیستی اما میدانم میدانی حالم و روزم را

پریشانی و شوریده سریم را

میدانی از برای خودم نگران نیستم

چرا که به آرزویم رسیده ام

عاشقی واقعی را خدای مهربان نصیبم کرد مهربانم

در عین شوریده سری شاکری را نصیبم کرد

گفته دستم را میگیرد در این راه

دارم یاد میگیرم در رهایی عاشق بودن را

عزیزکم ...

دلبرکم ...

دلتنگ توام ..

اما باید از عشق گذشت و عاشق ماند ...

نه اشتباه نکن

ترک دیار عاشقی نخواهم کرد

عاشقتر خواهم بود هر روز که خورشید طلوع میکند

و هر شام که مهتاب بر می آید

هر روز با نام خدا برای سلامتیت دعا میکنم

هر شام با دعای پیش از خواب برایت شمعی روشن میکنم

در قلبم ...

قلبم هر لحظه در یاد توست ...

دوستت دارم هر روز بیش از روز پیش ....

خدایا آماده ام !

میدانم از من نمیخواهی فراموشش کنم

میخواهی در عین عاشقی رهایش کنم و همراه تو بیایم

میخواهم راهی را شروع کنم که نمیدانم لیاقت دارم به آخرش برسم ؟؟؟؟

برایم دعا کن ای عشق

دعا کن همانطور که در راه تو ثابت قدم بودم

در راه آسمانی شدن نیز محکم و استوار پیش روم

میدانم خدایا ... گفته ای ره دشوار و صبر من اندک است

اما تو همراه منی ...

به من بیاموز صبور بودن را ..

Azizami

 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 توسط Loyal |

سلام مهربونترین

از کجا بگویم که سراسر تشویش و بی قراریست

خدایا

کاسه ی چه کنم چه کنم به دست گرفته ام و

سر درگم خیابانهای خیال را طی می کنم !

خسته ام خسته تر از تمام ایام

تو میدانی چرا !

هیچیک از سئوالاتم را جوابی نیست

جز جملات کلیشه ای که هیچیک تن تبدار مرا مرهم نیست

خدایا از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود !

وقتی به اطرافم مینگرم میبینم آدمیان سه دسته اند

برخی از آنها چنان سرمست و شاد غرق این دنیایند که گویی

آخرتی نیست ...

برخی چنان در ریاضت و سختی که گویی در دنیا

هیچ لذت سالمی نیست ...

برخی مثل من سرگردان در کوچه های خیال

نه دنیایی و نه آخرتی !

گفته بودم میخواهم عاشقت باشم

اما من کجا و عشق تو کجا !

گفته بودم میخواهم از زمینی بودن بگذرم و آسمانی شوم

اما من کجا و زمین و آسمان کجا !

آنقدر دلم سیاه است که حتی جواب ساده ترین سئوالاتم

را هم نمیدانم و سرگردانم !

عشق چیست !

چرا هرکه سفر کرده ی این دیار شد دل شکسته و نا امید

ترک این دیار می کند ؟؟؟

تو کیستی که همه کسی !

نمیتوان دیدت و یا صدایت را شنید !

از من به من نزدیکتری

از مادر مهربانتر و از پدر دلسوزتری اما باید از تو ترسید ؟؟؟

چگونه ترس از خدا را در دل بپرورانم در حالی که

از کودکی مادرم میگفت تو از او هم مهربانتری ؟؟؟

چگونه مهربانیت را رد کنم در حالی که همیشه خطاهایم را ندید گرفتی ؟؟

چگونه مهربانت بدانم در حالی که همیشه در اوج شادی غم را مهمان خانه ی دلم میکنی ؟؟؟

خدایا سخت گمراه و پریشان گشته ام !

چرا زمان شادی به ثانیه نمیرسد و زمان اندوه با سال تمام نمیشود ؟؟؟

خدایا خسته ام مثل دیگر مخلوقاتت

میدانم تویی که می آیی اینجا و میخوانی ،‌ مینویسی سخن دلم تکرار مکررات است

همگان مانند من هستند !

چرا ما فرزندان این زمانیم ؟؟؟

دلم میخواست درکت میکردم اما روحم کوچکتر از آن است که بتواند تو را بفهمد !

گاهی فکر می کنم وقتی ما بندگان که همجنس همیم

همه از یک قطره پدید آمده ایم

برتری بر یکدیگر نداریم اینگونه هر یک خود را تافته ی جدا بافته می داند

چگونه انتظار دارم تورا ،‌تویی که مالک منی

مالک آسمانها و زمین و کهکشانها

درک کنم ،‌بفهمم ،‌ حس کنم ؟؟؟

اویی که مرا از آن خود خواند و گفت بی من حتی ثانیه ای زندگانی نتواند کرد

به سادگی دم و بازدمی مرا نادید میگیرد

چگونه انتظار دارم خدایا تویی که من در حقت بندگی نکردم

هرچه گفتی نکن ، کردم !

هرچه گفتی بکن ،‌ نکردم !

چگونه انتظار دارم از میان آن صد صفتی که به اسماء حسنی

شهرت دارد به جای جبار بودن تو رحمانیت و رحیمیت و کریمیتت را ببینم ؟؟؟

من که خود میدانم چه هستم و چه کرده ام !

خدایا کمکم کن

از این گمراهی بیرون بیایم

خدایا کمکم کن

از این بی قراری رهایی یابم

خدایا کمکم کن

از این آشفتگی ها جدا شوم

خدایا مرا هدایت کن

خدایا مرا به راهی که حق است و راه توست هدایت کن

مرا از آشتفگی رها کن

رهایم کن !

خدایا عزیزم را عزیز بدار و آنچه از خوبی قرار است بر من روا بداری بر او ارزانی دار

Azizami

 
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم شهریور 1387 توسط Loyal |

در دلم با تو خلوت می کنم

به نظاره نشسته ای مرا

همیشه نگاهت مرا مست خود می کند

نگاهت زلال است

به زلالی آسمان کویر پر ستاره

برق نگاهت مرا مجذوب خود کرده

به یاد می آوری روزی را که بی اجازه عاشق شدیم ؟؟؟

یادم می آید آن لحظه ای را که روح مرا تسخیر کردی

وقتی به خود آمدیم در جای غریبی بودیم

انگار ابتدای جنگلی تاریک بود خیلی تاریک

صدایی آمد اینجا محل آزمودن عاشقان است

شما عاشقید ؟؟

محکم دستم را فشار دادی ؛ خیلی مصمم با هم گفتیم آری !

صدا گفت اگر پایان این راه را نیز با هم بودید آنگاه پذیرفته است جوابتان !

به راه افتادیم , باید از جنگل می گذشتیم , باید می فهمیدند ما واقعا عاشقیم ..

هرچه پیشتر می رفتیم جنگل تاریک و تاریکتر میشد

خیلی وحشتناک بود

صداهای غریب و نامأنوس , من میترسیدم اما تو کنارم بودی

تو دلگرمم ساختی , این فقط یک بازی است و ما حلش می کنیم

اینها را تو گفتی , انقدر لحنت مصمم بود که آرام شدم و مطمئن

خیلی راه رفته بودیم

پایم به تخته سنگی خورد و تعادلم را از دست دادم

برای لحظه ای دستم از دستت جدا شد

در آن تاریکی پیداکردن دستت محال بود محال

هرچه بیشتر می گشتم کمتر می یافتم

صدایت کردم , بغضم شکست و گریه سر دادم

صدای گریه ات را می شنیدم که دورو دورتر میشد

تو هم به دنبالم می گشتی , اما دور تر می رفتی ....

دیگر صدایت نمی آمد ...

هرچه فریاد کشیدم جز پژواک صدایم پاسخی نبود ...

نشستم , گریه کردم ...

امیدوار بودم به روزهای دیگر تا باز بیابمت چرا ؟؟

چون ایمان داشتم به عاشقیت , عاشقیم

آن صدا گفت اگر واقعا عاشق باشیم با هم به انتهای راه می رسیم !

ما واقعا عاشق بودیم پس حتما همدیگر را بار دیگر میافتیم ....

تو هم مانند من ایمان داری به عشقمان نه ؟؟؟

تو نیز مطمئنی که ما بازهم یکدیگر را میابیم و با هم این راه را به پایان می رسانیم ؟؟؟

 

Azizami

 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط Loyal |
فرسوده ام از ماندن

محصور در تمام ترس های کودکی ام

و اگر اراده ای بر این قرار گرفته که مرا ترک کنی

آرزو دارم به تمامی می رفتی

زیرا سایه ی سنگین حضورت هنوز این جاست

و مرا تنها نمی گذارد


می نماید این زخم ها نمی خواهند درمان شوند

این درد بیش از اندازه حقیقی است

و چیز های بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد


آن زمان که می گریستی

اشک هایت را از گونه می زدودم

آن زمان که فریاد می زدی

با تمام ترس هایت نبرد می کردم

و در تمامی اين سال ها

دیگر دستانت در دستم نیست

اما تو هنوز مالک تمام وجود منی

عادت داشتی با نور درخشانت فریبم دهی

اما اکنون من اسیر زندگی به جای مانده از تو هستم

این چهره ی توست که هر شب رویا های شیرینم را شکار می کند

این صدای توست که تمامی عقلانیت را از من می گریزاند


می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند

این درد بیش از اندازه حقیقی است

و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد

بسیار سخت تلاش کرده ام تا به خود بفهمانم که تو دیگر نیستی

و تو که هنوز ترکم نمی کنی

و من که برای بازمانده زندگی تنهایم

Azizami

 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط Loyal |

خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نخواهد نشد . يادگار او سوالي است بي انتها :

 آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

Azizami

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط Loyal |

نیمه شب آواره و بی حس وحال درسرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای اغازکردیم درخیال ، دل بیاد آورد ایام وصال

ازجدایی یک دو سالی میگذشت ، یک دو سال ازعمررفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول باررا ، خاطرات اولین دیداررا

آن نظربازی ، آن اسرار را ، آن دوچشم مست آهووار را

همچو رازی مبهمو سر بسته بود ، چون من ازتکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او، همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او ، نا توان بود و توان شود با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی ، این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر، وای ازآن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر، دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمدو درخلوتم دم ساز شد ،  گفتگوها بین ما آغازشد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر تو ذورقران شوی دریاست دل، بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق تو ویران شده ، درپی عشق تو سر گردان شده

گفت درعشقت وفادارم بدان ، من تورا بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور ....خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من ، با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده ، دل زجادوی رخت افزون شده

جزتو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ، طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

دیده جز روی او بینا نبود ، همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود ، درنجابت درنکوهی تاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت، بی گمان ازمرگ ما پروا نداشت

آخراین قصه هجران بود وبس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را ازجدایی غم نبود ، درغمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من ازعشق جزماتم نبود

با منه دیوانه پیمان ساده بست ، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوترعاقبت از بند رست ، رفت و با دلدار دگرعهد بست

بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ، با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم ، باد نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ، ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخرآتش زد دل دیوانه را ، سوخت بی پروا پرپروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر، بعد ازاین حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر، دیشب از کف رفت فردا را نگر

بهترینم یکبار ازمن بشنو پند ، برمنو برروزگارم دل مبند

گرچه آبه رفته بازآید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است ، باش با او، یاد تو مارا بس است

Azizami

 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط Loyal |
بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی شاید هم بیگانه
می روی اگر ، بگذار؛ صدایت هم بیگانه بماند .
تو ماهی رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی ، میدانی چرا؟؟؟
چون محبت ساختگی ات، همانند سندی جعلیست؛ میفهمی که .
خیال کردی پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماست کنم؟ نههههههه؛؛ این ممکن نیست!
شکستنی نیست وقارم.. همانند قلبم
روزگار خوشی نیست ! یعنی اصلا خوش نیست
نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو
نمی گویم درمانم در دستان توست.
نه چون میدانم محبت پول خردیست در دستان تو
و نه من .........،  آن گدا ی دست گشوده فرا روی تو.
می خواهی بروی...
این راه و این جاده ، این هم تو ...
تنها
یک جفت چشم بدرقه ات خواهد کرد  .
اگر رفتی ، خوب بدان ، خواستی برگردی هر گاه
بسترت بالشی خاردار خواهد بود. برای خوابیدنت
می خواهی بروی
نه حرفی بزن ، نه چیزی بگو !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود
می خواهی بروی ؟بی بهانه برو... برای همیشه برو
راستی :مرا ببخش که پنداشتم
شادی پرواز پرستو ها
از شوق حضور توست
آن ها بهار را
با تو اشتباه می گیرند
آخر کوچک اند. کوچکم
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط Loyal |
از تو گذشتم و به دنبال بهترين انسان گشتم. به دنبال يك كوه استقامت يك دريا صداقت . من متبرك ترين انسان ها را پوييدم . تا خدا گونه انساني را ببينم و با او از عشق بگويم . از زمين گذشتم تا در آسمان سقفي كاهگلي بسازم . از تو گذشتم تا عاشق تري چون تو بيابم و حالا بعد از اين همه گشتن در گذر از عقربه هايي كه به دنبالشان رفتم . در عبور از دردهايي كه مرا فرسوده كردند بعد از همه انسان ها ي شناخته و ناشناخته زندگيم تبرك نسل انسان ها را در تو يافتم . حالا كه نمي دانم كجاي اين زمين زير كدام سقف آسمان نگاهت رو به كيست؟ براستی نمیدانم . حالا به يقين مي دانم كه تو تنها انسان سرنوشت من بودي . همه دل ها را پوييدم همه گل ها را بوييدم . از صداقت از محبت از زهد شنيدم . درد و رنج و افسوس و هوس را لمس كردم . و تو را پيامبر گونه اي ديدم عاشق تر از پروانه ها . ، بهترين را برای خود در وجود تو يافتم . در عمق نگاه عشق مي گریستی و دست هايت پر بود از پاكي و صفاي شاخه هاي مريم و یاس . تو با من چه کردی؟!! .
هر چند نيستي و نمی دانم شاید هرگز نخواهي بود و هرگز نمی آیی.هرچند دوري و نمي دانم دختري تاريك تر ازعمق آسمان شب راميشناسي يانه؟ میدانم خسته ای و من خسته تر اما من خوشحالم چون تو را شناختم هر چند دير .
تو را رها كردم سفر كردم به دور از هر چه نشاني از تو داشت . گشتم و گشتم بهتر از تو را ميخواستم. پاك تر از همه ، عاشق ترين انسان ،. همه جا را گشتم وقتي به نقطه اول رسيدم تو را يافتم . ولي تو .. تو چه ؟دنبالم میگردی؟
ای کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مواظب باشی...جنس این جام بلور است... پر از عشق و غرور
مباد بازیچه شود میشکند میشکند
Azizami
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط Loyal |
باران نفرت با تمام عظمتش بی وقفه میبارد؛؛و بذر وحشت در بطن خاک ریشه میکند
در زمین جز سنگ حاصلی نیست؛
چون بذر ی جز سنگریزه در بطن این خاک پاشیده نشده
پا بر آسمان میگذارم ؛ فریب زمان را نمیخورم؛ دیگر میدانم چه زود دیر میشود
و انسان را این اشرف مخلوقات عالم را ؛؛ با اسطوره هایش رها میکنم . میدانی چرا؟
تا بتواند از خشونت؛؛ دست مایه ای برای تجاوز تدارک کند؛؛ و به یقین میتواند ؛ مطمئنم .چراغ ها را باید خاموش کرد شاید....
خورشید برای روشنایی کفایت کند ؛ البته اگر این ابرهای دهشت زا کنار روند
بر پایم از عادت ؛ زنجیری نهاده اند؛ به ضخامت تاریخ ؛؛ ومن پاره میکنم این زنجیر نفرین شده را
من؛ دیگر اینجا کاری ندارم . میروم تا خانه ای نو بنا کنم . اشتباه نکن فرار نمیکنم
فقط دور میشوم از این همه نکبت و........ .....
خانه ی من میان وحوش است. از این آدمک ها بیزارم . میانشان بودن بیهوده است
پگاه با آوا ی وحوش بیدار میشوم.و با روشنای افتاب سجده شکر بجا می آورم
می شنوم : یک سمفونی بکر و ماندنی ؛؛؛ چون آدمیزاد دخالتی در ساختار آن ندارد
گوشم به صدای جغد ؛به زوزه ی شغال؛ به نعره دیو ؛ به غار غار کلاغان است
زمزمه ی جویبار و نجوای رود؛؛؛ و آواز پرندگان مهاجر را نمی شنود. آخر ساختگیست
به وحوش جنگل دل داده ام....
که از عشق سخن نمی گویند چون خود سرا پا عشقند
آری دل داده ام به این هیاهو؛؛؛ چون میا ن این وحوش جایی برای ...
کینه ؛نفرت ؛ ریا ؛ خیانت ووووو...... نیست
در این عصر طاعون زده بهترین جا برای زندگی همین جاست . شک نکن
پس بیدار شو و همراهیم کن ؛ میتوانی ؟؟؟
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط Loyal |

گر آشنا شود مه دیر آشنای من
بیگانگی تهی کند ازخود برای من
هرگزنکرد پرسشی ازحال من بلطف
وزانتظار سوخت دل بینوای من

محبوب عزیز من :

همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده صبحگاهی زودگذر باشد ، می ترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند ازمیان ابرهای تیره وتار بگذرد وروان مرا روشن سازد . بدینجهت این روزها احساس می کنم نگاه تو در عین اینکه پرازخنده و شادی است غم عمیقی را همانند اسراراعماق دریاهای بیکران درخود حفظ میکند با اینکه درخشش چشمان زیبایت جان به بی جان می بخشد ولی از یک دوری مبهم احساس رنج واندوه میکنم.
تو خوب دانسته ای که دیگر جسم وجانم قدرت دوری توراندارد و تا من امید دیدار ترا شب وروز درمخیله نپرورانم هرگز نمی توانم دقایقی چند در آسایش باشم بگذار مردم هرآنچه می خواهند بگویند زیرا عشق من اگر بیش از عشق لیلی نباشد کمتر از او نیست.
عزیزم نمی خواهم هیچوقت چشمان زیبای ترا در زیر پرده ای از غم و اندوه مستور ببینم بخود رنجی بده و همیشه خوشحال وخندان باش اگرچه برای بدست آوردن شادمانی مجبور باشی مرافدا کنی .....بهترینم من به عشق آسمانی خود سوگند یاد می کنم که دربرابر سعادت آینده تو دست از وصال و جان هر دوبشویم .
آنوقت بجای تو ازآسمان الهه عشق بدیدارم خواهد آمدوهمانند تودر نظرم مجسم خواهد شد ومن مجذوب زیبایی و درخشندگی او میشوم وبهرکجا که برود باچشم گریان بدنبالش روان خواهم بود!!  ولی بازازمرگ ونیستی عشق زمینی خودمینالم زیرا روح من هنوزآرزومند وصال تواست پس بیا مراترک مکن بمن فرصت بده تا ترا تاواپسین لحظه حیات ببینم تا بتوانم آنچه دردل دارم برایت بیان کنم .. عزیزم مرا ازتماشای چشمان قشنگت محروم نکن
من درتاریکی به مسافرت پرداخته ام که پایانش رانمی شناسم و هیچ روشنایی دراین صحرای بی پایان ظلمت باربجز پرتودیدگان دلفریب تو وجود ندارد . بهترینم بیا زندگی مرا بعنوان هدیه ای بپذیروازنیستی نجاتم ده یا اشارتی کن تا ازهستی چشم بپوشم و بیصدا بجانب گور سرد و آرام که خودبادست خویشتن ساخته ام بروم و از خدا بخواهم هنگامیکه من نیستم رحمت خود را ازتو دریغ ندارد!

کسیکه غبارهای کالبد خاکیش هم ترا میپرستد

Azizami

 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط Loyal |

ای خدای بزرگ

ترا به شهادت می طلبم که در تمام عمر بحقیقت یکبار عشق ورزیدم و او عزیزترینم شد.
خدایا عزیزم  را به تو می سپارم بهترین ها را در این دنیا براو ارزانی دار، نعمتش را فزونی ده و غمهایش را بر دل غمگسار ما ارزانی دارو یارو یاورش باش و اما روزیکه به امر تو سر بر بالین خاک نهادیم ورستاخیز برپا شد وخفتگان سرزمینهای ناشناس سر از خاک برداشتند تو بخاطر دل سوخته من به او رحمت آور وعزیزترینم را عزیزبدار، گرچه درعالم مردگان دلدادگان یکدیگر را بازنشناسند ولی تو که کاشف هر رازی ما را درکنارهم بخوبی خواهی شناخت از تو تمنا می کنم آنموقعیکه همه چیز حتی خورشید و ماه و ستارگاه بخواب ابدی فرورفته اند وامواج دریاها درسکون وحشت زائی بسرمی برند باورحمت آور.
چون می ترسم در آن دنیای ظلمانی و پر ازسکوت محبوبم را نشناسم اورا به تو می سپارم.
اگر او مرا بگذارد وبگذرد و به دیگری پیوندد تو به آه و ناله و ضجه من توجهی نکن و پرتو رحمت خود را از او دریغ مدار آنوقت است که دیار مرگ برای من دیار خوشبختی و سعادت خواهد شد.!!

عزیزم

هر صبح و شام که از خواب برخیزی ترانه های حزن انگیز من که به صورت نامه های سحر آمیزی جلوه گر است بدن لطیف تو را چون گلهای بهاری شستشو می دهند!
بیاد داشته باش آبی که چون گلهای ارغوانی لبانت را سرخ فام و چهره ات را گلگون می سازد ((اشک مرگ )) نام دارد و این اشک از دیدگان خونبار من جاری است.
اینست اعجاز سحرآمیزیکه از قلم من بشکل نامه های رویایی بخاطر تو بوجود آمد!!
لاجرم نام وسیمای تو را ابدی و جاودان ساخت؟

Azizami
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط Loyal |

مادرم، قشنگ ‌تر از حضور تو در هيچ جايي از كره خاكي نديده و نخواهم ديد. حضور تو آشيانه گرم كودكي و آرامش دوران جواني ‌ام است، مادرم نگاه مهربان اما بي ‌فروغت كه زيبا ترين چراغ زندگانيم است را دوست دارم. دلم مي‌ گيرد، آن زماني كه براي برخاستن از زمين ياري مي ‌طلبي يا آن زماني كه موهاي سپيدت بر روي پيشنايي‌ ات خودنمايي مي ‌كند.  خطهاي زيبا و مهربان زير چشمانت غم را بر دل جوانم مهمان مي ‌كند، غمي كه گاه نشان از جدايي دارد.  تو ياري ‌گر ديروزم بودي و دستان ناتوان، ظريف و كوچكم را در دستان گرمت مي ‌فشردي و بي ‌ريا و بي ‌هيچ چشم داشتي تمام وجودت را نثارم مي‌ كردي تا فقط،  بخندم  .

وجود مقدس و الهي ‌ات را غبار پيري و ناتواني فرا گرفته اما باز نگاهت همان نگاه و دستانت همان دستان مهربان ديروز است. با چه زباني تو را وصف كنم، از کجاها سخن گويم، كه خود سراسر عشق، محبت و مهرباني هستي. مادر وجودم را از محبت سيراب كردي، مرا پروراندي، عشق و ايثار و محبت را چون ذراتي در نهادم روياندي، و در راه رشد و تعالي ‌ام شكستي و به شكستنت افتخار كردي. قد خميده‌ ات نشان از سال‌ ها رنج و محنت دارد، رنج و محنت ‌هايي كه حال براي تو پيري و فرسودگي به ارمغان آورده است.

مادر الماسي است گرانبها که در روز ازل، در ظلمات و تاريکي روز اول خلقت به هر انسا ني عطا شده.  موهبت خدايي که بدون در نظر داشتن مرزهاي خاکي، بي خبر از همه رفتارهاي نژاد پرستانه، به دور از هر گونه اختلافات طبقاتي و فرهنگي به مستمند و ثروتمند به يک نوع بخشوده شده.  مادر رنگ نميشناسد.  سياه و سفيد نميشناسد. در پيشگاه مادر رنگ نيست، فرق نيست.  مادر تکه اي از خداست.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط Loyal |
تو آشناترین برای من بودی
و تنها باده عشقم که از جام نگاهت سیراب می شدم
دریغ که در یک غروب بی انتها بار سفربستی و رفتی. خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم سفر کردی.
هرچه نگاهت کردم هر چه صدایت کردم هر چه فریاد کشیدم هر چه بر سروسینه کوفتم و نامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم خاموش نگاهم کردی و رفتی.
آن روز غنچه های بغض در گلویم شکفت و آسمان ابری چشمانم بارانی شد.آنروز پر زدی و رفتی و پیش از آنکه تو را ببویم در میان نگاه مبهوتم پرپر شدی و غمی به وسعت دریا در وجودم طوفانی شد.
شاید یک روز وقتی که من تنها در دشت غروب آفتاب را تماشا می کنم از پشت تپه ها با یک سبد پر از یاس و نرگس پیدا شوی.بیایی و به سبزه های دشت شوق شکفتن دهی.
من هر شب دعا می کنم که تو هر چه زودتر از مهمانی فرشتگان خدا باز گردی.من هر روز صدای گامهایت را می شنوم که ازآسمانها می آیی و در محراب گلها نماز صداقت می خوانی.
و می بینم اطلس ها و مریم ها را که در این نماز به معصومیت اشکهای تو اقتدا می کنند.
ای کاش بیایی نه برای پرندگان رها شده از قفس غربت بلکه برای دل تنها و عریان من!!!منتظرممم
Azizami
 
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1387 توسط Loyal |
من تو را به کسي هديه دادم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي دادم که صداي تو را از دور،...
در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي،
در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه دادم که راز معصوميت گل مريم...
و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛
و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛
يا آن دلي که از آن من بود سرد و باراني است.
من تو را به کسي هديه دادم که...
قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را به او خواهم بخشيد؛ یعنی بخشیده ام
ولي آيا او براي تو مهربان تر است؟
آيا او بيشتر از من ........؟
نه... هرگز...هرگز

بهترینم، بهترینها رابرایت آرزو دارم پس برایم باقی بمان...                                                                      Azizami             

 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1387 توسط Loyal |
الا، ای رهگذر!منگر!چنین بیگانه بر گورم!

چه میخواهی!چه میجویی، در این کاشانه عورم؟


چسان گریم ، چسان گویم ، حدیث قلب رنجورم؟! ×× از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک وخون

خوردن×× نمیدانی! چه میدانی ، که آخر چیست منظورم؟

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم


کجا می خواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم


چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم××از این دوران آفت زا چه آفتها که من دیدم ××سکوت

زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان××هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم××کنون ..ای رهگذر!

در قلب این سرمای سرگردان ××برایم خدمتی ناچیز کن .اگر آزاده گر هستی..××

بجای گریه .بر قبرم ، بکش با خون دل ، دستی


که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی!


نه غمخواری،نه دلداری،نه کس بودم در این دنیا××پرو پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا ××به

شبهای سکوت کاروان تیره بختیها ..××سراپانغمه ی عصیان،جرس بودم در این دنیا××

بفرمان حقیقت رفتم اندر قبر ،با شادی


که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی


با وجودیکه ما انسانها به هم خیلی نزدیکیم ولی هیچ کدوم از ما صدای دیگری رو نمی شنوه. واقعا

چقدر فقیریم
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط Loyal |
آنگاه که از تمام روزمرگی ها خسته می شوی سراغ از که می گیری؟
آنگاه که هنگامه دلتنگی از راه می رسد به که می اندیشی؟
آنگاه که شباهنگام پریده رنگ از خواب برمی خیزی خواب که را دیده ای؟
شباهنگام که از کوچه باغ می گذری برای که شعر کوچه مشیری را  زمزمه می کنی؟
در آن باران شبانه که کوچه را طی می کردی یاد که همراه تو بود؟
در آن مهمانی شاد به یاد که افتادی که بضغ کردی؟
چرا زمانی که سخن از عشق می آید گونه هایت  به نرمی خیس می شود؟
چرا پیشنهاد آن دوستی را به سادگی رد کردی؟
اری این سخنان اوست که همراه من است و من با نگاه به او می گویم
دیگر چیزی نگو.
اینها را نگفتم که دلت را نرم کنم عشق من
اینها فقط از سر دلتنگی به سراغم می آید
قصد از نوشتن آرامش است هر چند این گونه نوشتن تازه شروع طوفان است.
طوفانی که از دل برمی خیزد وتو را تا اوج روح بلندهستی می برد
انجایی که تنها خود را می بینی وخدای خودرا
Azizami
 
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط Loyal |

از نیمه شب گذشته بود که هیولای مرگ مرا از خواب خوش برانگیخت ، خوابی که تو درآن با نهایت کرشمه و ناز ، یکه تاز آن بودی !  دیده گشودم او را که نمی توانم بگویم چگونه جلوه داشت در برابرم یافتم :

راستی نمی دانی این سایه مرگ تا چه حد به من دل بسته است ماهی نمی گذرد که چند بار بسراغ من می آید تو گوئی دلتنگ است که نمی تواند و یا نمی خواهد جسد بی جان دختری را به گورستان بفرستد ؟

پرسیدم : ای یار دیرین چگونه است که جانم نمی گیری ؟

لبخند محزونی زد و در حالیکه اشکال مبهمی در فضا ترسیم می کرد از نظرم دور شد گوئی سایه مرگ نیز به من دلسوخته ترحم می کرد و از من می گریخت تا شاید بتوانم از آخرین ساعات زندگی ام شور و نشاطی بدست آورم !

آنشب تا سپیده صبح خواب به چشمم نیامد زیرا با نهایت تعجب خطوط درهمی را که سایه مرگ در فضا ترسیم می کرد با دیدگان متعجب خود تعقیب می کردم.

هیکل تو چون سروی که از سایه و یا ابرهای بهاری باشد در فضا معلق زنان به من نزدیک می شد از دور اشعه درخشنده مهتاب بمانند یک ستون روشن پرتوی خیره کننده بر تو میافکند و ترا از همه حال زیباتر نشان می داد . دیده بر هم نهادم تا هرگز این شبح دلربا از نظرم محو نشود مثل این بود که هیولای مرگ نیز از دلدادگی من باخبر شده و دقایقی چند از گرفتن جانم صرفنظر کرده است !!!!!!!!!!

گر عشق من از پرده عیان شد عجبی نیست   پوشیدن این آتش سوزنده محال است

Azizami

 
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط Loyal |
دلهای پرغم همیشه به دنبال تکیه گاهی استوار هستند .چشمان پر حسرت همیشه در راه بازگشت محبوب خود لحظه شماری می کنند انگشتانم خسته از درد زندگی است. وجودم. جسمم که تحمل از کف داده در حال فروریختن است.
حیف که همه چیز را نمی توان نوشت .ای کاش درعالم دیگری زندگی می کردیم عالمی به جز این دنیای........
نازنین یار نمیدانم تو رویا بودی یا دشمن جانم. دوست بودی یا ستیزه گر وجودم. قلبت برایم مانند اتشکده ای بود که وجودم را می سوزاند وخاکستر میکرد وتو ...تویی که با او بودن برایم ارزوها بود ان را لگد مال میکردوبی اعتنا از کنارش می گذشت
ومن می ماندم ومن ...
.

Azizami
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط Loyal |
دوستش داشتم همچنانکه باغبان گل زیبایش را دوست می دارد میپرستیدمش همچنانکه عاشقی معشوقه اش را می پرستد.......... واینک من در قمار عشق بازنده ام واینک هیچ ندارم جز دل بی حرارتی که به خاموشی میرود و لب از لب تکان نمی دهد تا مبادا کسی به راز درونیش پی ببرد ........ولی.......... او رفت
از عذاب رفتن تو میسوزم تو اوج غربت.......
واسه بودن با تو ندارم یک لحظه فرصت........
این جا اشک تو چشمامو به کسی نشون ندادم..........
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم..........
وقتی نیستی هر چی غصه ست تو صدامه...........
وقتی نیستی هر چی اشک تو چشمامه..........
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتنت می سوزم........
کاشکی بودی و میدیدی چی آوردی به روزم.........
حالا عکست تنها یادگار از تو..........
خاطراتت تنها باقی مونده از تو ..............             
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتش میزنه به این وجودم.........
کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم..............

Azizami
نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط Loyal |
بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی،
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو ببستم ،دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
Azizami
 
درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com
Blog Skin