Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط رامین
|
پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط رامین
|
سلام به همه دوستای گلم
من که دلم واسه همتون تنگ شده دیگه وبلاگمون مثله قدیما نیس مثل اینکه همون وبلاگ نیست دیگه هیچکس نمینویسه جز دریا - تایماز و خودم بیایید همه باهم دوباره این وبلاگ را سرپا کنیم البته خواهشاْ منتظرما نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط رامین
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ، ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست مرا در اوج میخواهی ! تماشا کن! تماشا کن ، دروغین بودم از دیروز مرا امروز تو حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال من ، همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم ، دلم چون دفتری خالی قلم خشکیده در دستم شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند ، به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم ، به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند ، همه خود درد من بودندگمان کردم که هم دردند نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط رامین
|
كسي ما را نمي جويد،
كسي ما را نمي پرسد،
كسي تنهايي ما را نمي گريد،
دلم در حسرت يك دست،
دلم در حسرت يك دوست،
دلم در حسرت يك بي رياي مهربان مانده است،
كدامين يار ما را مي برد،
تا انتهاي باغ باراني؟
كدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي كند مارا؟،
و اما با توام اي آنكه بي من مثل من تنهاي تنهايي،
تو كه حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي،
تو حتي روزهاي تلخ نامردي،نگاهت،
التيام دست هايت را دريغ از ما نميكردي،
من امشب از تمام خاطراتم،با تو خواهم گفت،
من امشب با تمام عشق تو را خواهم خواند.
كه تويي تنها معبودم.... نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط رامین
|
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط رامین
|
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛ درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست... مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت. و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید. مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود... به بتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت... دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 توسط رامین
|
گر خدا كفيل رزق است غصه چرا اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا اگر قبر حق است ساختمانهاي مجلل چرا اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا اگر حساب حق است جمع مال چرا اگر قيامتي هست خيانت چرا؟؟؟ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 توسط رامین
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اسفند 1387 توسط رامین
|
زود رفتی اما هنوز با یادت با خاطراتت با تمام بودنت روز را شب میکنم و شبها در غم نبودنت می گریم رفتنت را هیچ گاه باور نخواهم کرد چون تو را در اعماق وجود خود همیشه شاد و زنده می یابم شمع های تولدت هنوز روشن است به این امید که بیایی... به این امید که تک تک شمع ها را تو خاموش کنی اولین شمعی را که خاموش کنی تمام غم ها محو میشوند و دیگر جایی برای غصه خوردن نیست با اولین شمع گرچه وجودم فنا می شود ولی روحم آنجایی ست که همیشه آرزویش را داشتم... می دانم که توام احساس تنهایی میکنی...همیشه از غربت و غریب بودن می ترسیدم... اما اکنون تورا در میان این همه انسان غریب می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی... عجیب دلم هوایت را کرده کاش می دانستی که با رفتنت تمام امیدهایم را با خود بردی چندی است که عجیب احساس دلتنگی میکنم چندی است که تمام روزهایم با حسرت سپری می شوند نمی دانم این روزگار شوم بد سرشت دیگر چه برایم رقم خواهد زد دیگر از تمام بودن ها و نبودن ها بیزارم... کاش معجزه شود... نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط رامین
|
هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي .. صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387 توسط رامین
|
من دیدم اشک های پدری را که دردانه خود را با هزاران آرزو در آغوش با چشم های گریان بدرقه می کرد من اشکهایی را دیدم که از چشمهای مادری می چکید که طفل شیر خواره او دیگر ناله نمی کند دیگر شیر نمی خواهد شاید همان پدر آرزوی پدرهای ما را داشت و شاید همان مادر آن پدر چه آرزویی برای پسرش داشت اما اکنون چشمهای اشک بار تنها راه اوست پس تو هم گریه کن برای آن کسی که مثل تو زندگی را دوست دارد مثل تو و مثل من برای دردهایی که شاید درد خودمان بود
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط رامین
|
وعدهاي دادهاي و راهي دريا شدهاي آب از هيبت عباسي تو مي لرزد به سجود آمدهاي يا كه عمودت زدهاند يا اخا گفتي و ناگه كمرم درد گرفت سعي بسيار مكن تا كه ز جا برخيزي ماندهام با تن پاشيدهات آخر چه كنم؟ مادرت آمده يا مادر من آمده است تو و آن قد رشيدي كه پر از طوبي بود
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط رامین
|
آدمک آخر دنياست بخند، آدمک مرگ همينجاست بخند نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط رامین
|
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميکشي به گربه ها سلام کني و براي پرنده هايي که آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تکان بدهي ...خجالت ميکشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي که مادرشان برنگشته فکرميکني آبرويت ميرود اگر يک روز مردم ــ همانهايي که خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي که نکند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت کوهها سرک بکشي و خانه خورشيد را از نزديک ببيني ديگر دعا نميکني براي آسمان که دلش گرفته ، حتي آرزو نميکني کاش قدت ميرسيد و اشکهاي آسمان را پاک ميکردي ! وقتي بزرگ ميشوي ، قدت کوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست که توي کوچه پس کوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميکنند آنها آنقدر دورند که حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر کمرنگ ميشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميکني ! وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميکشي وتمام پروانه ها را بيرون ميکني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شرکت ميکني وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني ! ويک روز يادت مي افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده اي ودستانت را در کوچه هاي کودکي جا گذاشته اي ! آنروز ديگر خيلي دير شده است .... فرداي آنروز تو را به خاک ميدهند و ميگويند : خيلي بزرگ شده بود. نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط رامین
|
نمی گویم فراموشم مکن هرگز ولی گاهی به یاد آور آنکس را که میدانی نخواهی رفت از یادش
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط رامین
|
نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟ روزجمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگبارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟ دركار كشت امیدم شاكی تو ؟ خدا نام وكیل ؟ آن هم خدا جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه تنهاهمین ؟ همین!!!! حكمت؟ تبعید در زمین همدست در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ كمی زچه؟ كه شوم اسیر خاك آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی كه؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی ... ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟ زیاد برای كه؟ تنها خدا آورده ای سند؟ بلی چه ؟ دو قطره اشك داری تو ضامنی؟ بلی چه كسی ؟ تنها كسم خدا در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط رامین
|
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم کشیدم بر زمین از عرش ، دنیادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
واسه خونده همش برین ادامه مطلب ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط رامین
|
خداوندا...
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی "غرورت را" به زیر پای به هم ریزی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را كفر میگویی نمی گویی! خداوندا... اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری زمین و آسمان را كفر می گویی نمی گویی! خداوندا... اگر با مردم آمیزی پس روزی ز پیشانی عرق ریزی زمین وآسمان را كفر می گویی نمی گویی نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط رامین
|
سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمي داني ...
نمي دانم با چه کلماتي نامه را آغاز کنم ، چون نمي دانم حرف هاي دلم را به تو که دوستت دارم ، به تو که تنها کسي هستي که دريچه هاي قلبم را به سويت مي گشايم چگونه بگويم ... آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشي بر آن نيست ... حالا که نيستي مثل مرداب تنهايم ، مثل مرداب آرام و ساکت و غمگين ... اما اين را هم بدان که اگر کنار من باز نيايي مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا مي گيرد ! مرداب تنهاست و من تنها تر ... بدون تو در آسمان عشق من نوري نمي تابد و تمام زندگيم را يکدم رنج و غم فرا گرفته ، بيا و برگرد و حرف هايم را در نگاهم بخوان ... بخوان و بدان که بي تو شمعي بي پروانه شده ام ... و نمي دانم طوفان عشق سرکشم را بي تو چه کنم ؟! تو نيستي تا حرف هايم را به تو بگويم پس غم بي هم زبانيم را به باد مي گويم تا شايد آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ... خواهش خاموشم را در چشم هاي خسته ام ببين ... ديشب خيال روي تو به من گفت که تو باز خواهي گشت ! آيا تو اين روياي دور را رنگ واقعيت مي بخشي ؟ " ... تو با شب رفتي و با شب مياي از ديار غربت ، توي قلب من مي موني پر غرور و پر نجابت ... " مي دانم باز مي گردي و تمام کوچه پس کوچه هاي قلبم را لبريز از آمدنت خواهي کرد ... مرا همانگونه ببين که هستم ، همانگونه که تو را دوست مي دارم ... من از تو آمدن و برگشتنت را مي خواهم ، پس بيا و دست مرا بگير و از اين شهر غربت زده ، از اين شهر غم زده به روياهاي خود ببر ... و بدان که دوستت دارم و آمدنت را مي خواهم ... به انتهاي احساسي آرام مي انديشم ، به آنچه که آرامشي بزرگ است و تو همان آرامشي ... پاکي احساس و قلبت ، روحم را نوازش مي دهد ... با وجود تو طراوتي را در وجودم حس مي کنم خالي از هوي و هوس ... اما حالا تنها تصوير خياليم از توست که همراه با آرامش به من زجر دوري تو را يادآور مي شود ... تو همچون باران پاکي ، پاک و زلال ... بيا و مرا از عشق سيراب کن ... تصوير برگشتن تو مرا تا اوج مي برد و آرام ميکند ... پس بيا و با من باش .. برگرد و باز با من باش و با من بمان ... نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387 توسط رامین
|
گوگل، سرویس مجازی گرافیكی و سه بعدی تازه ای را راه اندازی كرد كه شباهت فراوانی به امكانات سایت مشهور Second Life دارد.
از جمله امكانات جالب این سرویس چت روم های سه بعدی گرافیكی است كه Lively نام دارد و به راحتی می توان آنها را در وب سایت ها و وبلاگ ها گنجاند. این سرویس كه از نشانی www.lively.com در دسترس است هنوز در مرحله آزمایشی است و بنا بر اعلام شركت گوگل تنها 20 درصد این پروژه تكمیل شده است. كاربران این فضای سه بعدی كه انسان را به یاد كارتون های ایام كودكی می اندازد می توانند اتاق هایی را ایجاد كرده و با استفاده از آوا تارهایی بسیار كامل تر از آوا تارهای نرم افزارهای مسنجر با دیگر كاربران به گفتگو بپردازند .كاربران می توانند به هر اتاق یك آدرس اینترنتی اختصاص بدهند تا دیگر كاربران به راحتی بتوانند به این فضای گرافیكی دسترسی پیدا كنند. در حال حاضر این سرویس تنها برای كاربران نسخه های XP و ویستا از سیستم عامل ویندوز در دسترس است. همچنین فضای گرافیكی سرویس Lively تنها در مرور گرهای Internet Explorer و فایر فاكس به درستی به نمایش درمی آید. بنا بر اعلام گوگل نسخه های سازگار با سیستم عامل های لینوكس و مكینتاش این سرویس به زودی عرضه می شوند. همچنین محیط های گرافیكی چت روم های این سرویس با استفاده از نرم افزار فلاش طراحی شده اند. هنگامی كه شما اتاقی را ایجاد كنید در آن امكانات و ابزار مختلفی قرار می گیرد كه كاربر می تواند با آنها تعامل محدودی داشته باشد. همچنین آوا توری كه كاربر به جای خود انتخاب می كند می تواند در اتاق راه برود، با دیگر افراد دست بدهد، آنها را در آغوش بگیرد و حتی با آنها جر وبحث كند. بر طبق گفته منابع نزدیك به گوگل پیش بینی می شود برخی امكانات جستجوی پیشرفته و قابلیت های برخی شبكه های اجتماعی مجازی مانند فیس بوك در آینده نزدیك به این سرویس افزوده شود. نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط رامین
|
طبیبان بر سر بالین من آهسته می گویند
که امشب تا سحراین عاشق دیوانه می میرد دلم در سینه می سوزد ترا نادیده می میرم حدیث آرزوهایم همه ناگفته می ماند..... روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد. و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي. گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ... هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 توسط رامین
|
در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت ميکردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مينشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره ميديد، براي هم اتاقيش توصيف ميکرد. پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميکردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده ميشد. همانطور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميکرد، هم اتاقيش جشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميکرد و روحي تازه ميگرفت. روزها و هفتهها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره ميتوانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف ميکرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود! نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط رامین
|
•شاید آن روز که سهراب نوشت :
• / تا شقایق هست زندگی باید کرد ،
•/ خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
•/ باید این گونه نوشت :
•/ هر گلی هم باشی
•/ چه شقایق چه گل پیچک و یاس
•/ زندگی اجباریست
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط رامین
|
دوباره نمي خوام چشماي خيسمو كسي ببينه يه عمره كه حال و روزه من همينه كسي به پاي گريه هام نمي شينه بازم دلم گرفت و گريه كردم بازم به گريه هام مي خندم بازم صداي گريمو شنيدن همه به گريه هام مي خندن دوباره يه گوشه مي شينمو واسه دلم مي خونم هنوز تو حسرت يه همزبونم ولي نمي شه و اينو ميدونم بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوي غم گرفته كسي نفهميد غمم چي بوده دليل يه عمر ماتمم چي بوده
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط رامین
|
تمام روزها را هل می دهم ... تا به پنجشنبه می رسم، مولاجان،اما پنجشنبه ها هرچه می کنم بغضم را داخل دلم هل دهم،نمی شود. پنجشنبه هایم،اشک شوق در می آمیزد با اشکی که از ترس فردایش می ریزد... مولاجان... هیچ می دانی تقویم را چند بار ورق زده ام تا به جمعه برسم؟؟... و آن وقت خاطره های تنهایی و بی کسی ام را که گوشه ی تقویم ،جمعه ها نوشته ام،از نو بخوانم؟؟ چندین بار؟؟... چند بار آینه ی غبارزده ی دلم را پاک کرده ام و شسته ام تا لااقل عکس جمکرانت ، تنها امیدم باشد؟؟... یگانه ی آدینه هایم؛ چند بغل نرگس بچینم برایت و در خیابان های منتهی به جمکران ات بریزم تا نرگس ها بهانه ات را نگیرند و دردهاشان را به پنجره های اشکهایم گره بزنند؟ آقاجان، تا به کی غرور آسمان را به نظاره بنشینم که هم رنگی اش با آبی گنبد جمکرانت به رخم می کشد و آفتاب را نظاره گر هر روز تو می داند؟؟ مولای آیینه ها،دوست دارم دامنم را پر از نرگس هایی کنم که با آب اشک هایم آبشان داده ام و آن وقت ،دوان دوان و شتابان با کبوتران باصفایت ، پرواز کنم به گنبدبا صفای جمکرانت و دامن دامن نرگس هایم را به پای گنبدت بریزم... و بعداز آنجا به آسمان فخر بفروشم... مولایم، گوشه گوشه های دلم پر است از عکس های جمکرانت... کاش می دیدی نمایشگاهم را... کاش می دیدی که دلم را هر پنجشنبه مهمان نمایشگاهم می کنم!!... کاش می دیدی دلم اما چندین بار بهانه ی نرگس هایش را آورده... که نه ..نرگس هایم را نمی چسبانم به عکس ها... می خواهم صبح آدینه ، جمکران را غافلگیر کنم با نرگس هایم!!... نه عکس ها را... آقاجان، دلم را دریاب... دریاب که هر روز بهانه ی جمکرانت را می گیرد!... دریابش... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 توسط رامین
|
يکي ديوانه اي آتش برافروخت نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط رامین
|
دلم مثل دلت از جنس سنگ نیست چشام مثل چشات از همه رنگ نیست ما دوتا باهم بودیم مهربون مثل قناریها به جون هرچی عاشقه دوستی ما یه جنگ نیست زندگیمون بهاری بود ولی ابر بهار نداشت دلهای اسیر ما حتی راهی واسه فرار نداشت مثل مهتاب بودیم و گریه تو کارمون نبود دل نامهربون تو مگه با دل من قرار نداشت جدا شدیم از همدیگه کجای این عاشقیه؟ رفتی آسمون و من تو زمین موندگار شدم خیالی نیست عشقت برام یه عشق جاودانیه شب میلاد عشقمون همیشه یادم می مونه تا جون دارم صدای قشنگت تو گوشم می خونه هر جا می رم عطر تو مشاممو پر می کنه فقط خدای مهربون راز عشقمونو می دونه صبر من تموم شده طاقت موندن ندارم دلم اسیر شده حس بی تو بودن ندارم من و گریه با هم بدجوری رفیق شدیم بی تو من حتی حس و حال سرودن ندارم قصه عشق ما هرچی بوده اماحالا تموم شده زندگیمون به پای هم یه عمر که حروم شده فرشته ي مهربون تو قصه ها از پیش مارفته دیگه شاید خدا درهای لطفشو به روی ما بسته ديگه نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط رامین
|
چه قشنگ بود وقتي كه مي خنديدي و به ياد نمي آوردي غمهاي دلت را،چند وقتيست كه خندهايت فضاي خانه را پر نمي كند،كاش خنده هايت را مي شمردم و غمهايت را به آب مي سپردم.كاش خاطره نمي شدي، كاش زودتر گفته بودم دوستت دارم نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم مرداد 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط رامین
|
يک نفر... يک جايی... تمام روياهايش به لبخند توست و زمانی که به تو فکر می کنه احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايی کردی اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يک نفر.. يک جايی.. در حال فکر کردن به تو بود نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط رامین
|
تقدیم به همه دختران و پسرانی که جای پدرشان خالی است ...
درتنگنای اتاقی تاریک خیره به تصویری از وجود یک مردم مردی از سایه سار تنهایی آشنای دیرینه دل تنگم مردی بایک نگاه روحانی وسعت قلب پاکش دروجودم همیشه جاودانی دلم برایش همیشه بی تاب است و عروس چشمهایم خیس از وجود پر رازش و هنوز هم زنده است گرچه می گویند که او دیگر نیست مردی از مردهای زندگی اکنون جایش درکنار دخترش خالی است نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط رامین
|
اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي .
و اگر هستي . كسي هم به تو عشق بورزد . و اگر اين گونه نيست . نفرت از كسي نيابي . آرزومندم كه اين گونه پيش نيايد ... اما اگر پيش آمد . بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني . برايت هم چنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي . از جمله دوستان بد و ناپايدار... برخي نا دوست و برخي دوستدار ... كه دست كم يكي درميان شان بي ترديد مورد اعتمادت باشد . و چون زندگي بدين گونه است . برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي ... نه كم و نه زياد ... درست به اندازه . تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند . كه دست كم يكي از آن ها اعتراضشان به حق باشد ... تا كه زياده به خود غره نشوي . و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي . نه خيلي غير ضروري ... تا درلحظات سخت . وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است . همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد . هم چنين برايت آرزومندم صبورباشي . نه باكساني كه اشتباهات كوچك مي كنند ... چون اين كار ساده اي است . بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند ... و با كاربرد درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي . و اميدوارم اگر جوان هستي . خيلي به تعجيل . رسيده نشوي ... و اگر رسيده اي . به جوان نمايي اصرار نورزي . و اگر پيري . تسليم نااميدي نشوي ... چرا كه هرسني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است . بگذاريم درما جريان يابد . اميدوارم گربه اي را نوازش كني . به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني . وقتي كه آواي سحرگاهي اش را سر مي دهد ... چرا كه به اين طريق . احساسات زيبايي خواهي يافت ... به رايگان ... اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني ... هرچند خرد بوده باشد ... و با روييدنش همراه شوي . تا دريابي چه قدر زندگي دريك درخت وجود دارد . به علاوه اميدوارم پول داشته باشي . زيرا در عمل به آن نيازمندي ... و سالي يك بار پولت را جلو رويت بگداري و بگويي : اين مال من است . فقط براي اين كه روشن كني كدام تان ارباب ديگري است ! و درپايان . اگر مرد باشي . آرزومندم زن خوبي داشته باشي ... و اگر زني . شوهر خوبي داشته باشي . كه اگر فردا خسته باشي . يا پس فردا شادمان . باز هم ازعشق . حرف براني تا از نو آغاز كني ... اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد . ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ... پس خداحافظ ویکتور هوگو نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط رامین
|
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی . دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم. درددل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد. بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست. بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی اینگونه شاید احساسم نمیرد نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط رامین
|
یه روزی من شاد بودم غمی نداشتم تو دلم غریبه بودم با بدی غریبه با غصه و غم عاشق شادی بودم و با غصه ها میجنگیدم خنده رو مهمون لبام میکردم و می خندیدم هرجا بی کسی میدیدم میشدم همدم اون همدم غرش و رعد دل تنگ آسمون با گلا حرف میزدم با غنچه ها میخندیدم از دل غنچه ها نا امیدی هارو می چیدم از رو گونه های گریون پاک میکردم اشکارو توی دستام می گرفتم تنهایی دستارو اما حالا دستامو ببین که تنها می مونن زل بزن توی چشام ببین که بی تو گریونن حتی غنچه هام شریک دل تنهام نمیشن نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط رامین
|
اینم واسه کسی که برام خیلی عزیزه
به قول آبجی لویال Azizami نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط رامین
|
از دور لبخند او چقدر شبیه من است!
آه ای شباهت دور! ای چشم های مغرور! این روزها که جرات دیوانگی ام کم است بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم! بگذار در خیال تو باشم! بگذار ... بگذریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است!
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط رامین
|
شب سر قبرم گریه کن دفتر شعرتم بیار
ورق بزن هق هقمو تو بغض تلخ اون مزار
بشین کنـــار قبـــر من درد دلامــو بشنــو
دلم گرفته نازنین برات یه سینه حرف دارم
کنـــار این خـــاک صبــور غربتمـو حوصلــه کن
تو خط به خط گریه هات خاطره هامو دوره کن
میخوام بگم یادت نره خاطره هامونو عزیز
نه نمیگم گریه نکن اشک بریز اشک بریز
یـادت نـره یـه روزی قلب پـر از غصـه و سرد
غربت چشمای تو رو با گریه هاش ترانه کرد
تنهایی بدجوری داره حوصله مو سر می بره
حال تـــو بدتــر از منــه حـال من از تـو بدتــره
بازم بیا ترانه تو تو گوش لحظه هام بخون
بــذار تـا آروم بگیرم یکم کنــــار من بمـون
بذار صدای گریـــه مون گوش زمینو کــر کنــه
بذار که اشک من و تو گونه ی عشقو تر کنه
بذار خدا ببینه که من و تو مال هم بودیم
جواب بی جوابیــه سؤال حـال هم بودیم
گریه کن گریه کن اینجا آخــر خط ظریف احساسه
کسی به ما گیر نمیده کسی ما رو نمی شناسه
گریه کن گریه کن آخه عشق تو اینجا غریب و بی کسه
غـــربت قبــــر من از اون اشکـــــــای تــــو مشخصــــه
حالا که سهمم از چشات هیچی به جز خاطره نیس
یــــه یادگـــــــاری از خودت رو سنگ قبــــرم بنویس نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط رامین
|
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط رامین
|
خیلی حیف شد که ترکیه حذف شد حقش نبود ولی بازم طرف دارشیم
انشاالله دور بعد طرفدارهای آلمان بهتون تبریک میگم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط رامین
|
داداشی جواد تولدت مبارک ۱۰۰ سال زنده باشی نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387 توسط رامین
|
نمیخواستم در تک تک لحظه های عاشقانه دلت خود را با غربت چشمانم جا کنم نمیدانستم در غم دل عاشقم با کدامین ناله ای سوزان تو را با دل پاک عاشقانه ات به سوی خود فرا خوانم نمیدانستم با ندانستن دانستنیهای دانسته ام در کجای دنیای بی کران جا دارم چشمان زیبای دلربایت مرا تا کور سوی دنیا عاشقان بی مجنون می برد کجایی تا با یگانه دل عاشقم و با چشمانی خمار عشق فریاد زنم دوستت دارم نمیدانستم عشق زین جا گناهی هست زین مکان عبادتی هست بنگر و ببین جان دادنم را اشکان سرازیر چشمان نازت راهی جز گونه های شکسته من ندارند نمیخواستم بودن را با نبودن و خواستن را با نخواستن معنی کنم میخواستم لحظه لحظه عاشقی را با تو معنی کنم صد حیف که روزگار جفاکار بی عشق دل ها را تا ته جهنم بی وفایی می برد موهای پریشانت در دریای پریشان خیالم تلاطم رویایی دارد در این غوغای عاشقانه داد میزنم قلب و جانم فدای لحظه ای خندیدن تو فکر نکن عاشقت نبودم فکر کن عاشقی بودم دیوانه دیوانگی رسم من است دیوانه ات بودم ولی تو به خیال پریشان حالیم مرا رد کردی صدایی بر نمی آید غصه ای دارم در این دل عاشق آه ای عشق جاویدان بدان دوستت داشتم دروغ نبود مینویسم با آه دل با غم زمان نامه آخر را میگویم دیوانه ای بودم عاشق گرگان دیو صفت آدم نما مرا زتو جدا کردند بدان با نبودنت دنیا من ویران زین جان دلم تنگیده......... نوشته شده در تاريخ جمعه سوم خرداد 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
فرسود پای خود را چشمم به راه دور نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
روشن است آتش درون شب |
|