|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط دریا
|
درمانده از این دنیا
من بی تو و تو تنها
تو گم شده ی صحرا
من تشنه ی گشتن ها
من خسته ی رفتن ها
تو قفل همه درها
من ریشه ی این خاکم
تا لحظه ی چیدن ها
بوئیدن و بگذشتن از باغ اقاقی ها
از اشک گل لاله
پیوستن دریاها
من لحظه ی دیدارم
تو وقت گذشتن ها
من ناله ی گفتن ها
در ساکت چشمانت
فریاد شکستن ها
من زائر درگاهم
تو عضو رسیدن ها.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط دریا
|
وقتی تو رو یادم میاد میمیرم و زنده می شم خوب می دونی که بعد تو عاشق هیچکس نمی شم
بعضی شبها یادم میاد یه روز بودی کنار من حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من
حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم تا عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم
بعضی شبها ستاره ها بهم می گن میاد یه روز دل سیاه و بی کسم تا اون بیاد به پاش بسوز
بعضی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری چشمهای خیسم تا ابد باید از دوریش بباری
اینو بدون من همیشه دوستت دارم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط دریا
|
خود را به که بسپارم
وقتی که دلم تنگ است
پیدا نکنم همدل
دلها همه از سنگ است
گویا که در این وادی
از عشق نشانی نیست
گر هست یکی عاشق
آلوده به صد رنگ است
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط دریا
|
مرگ پایان کبوتر نیست...
مرگ در ذهن اقاقی جاریست...
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است...
و همه میدانیم ریههای لذت پر اکسیژن مرگ است.
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط دریا
|
برقراری ارتباط با خداوند و با او به راز و نیاز پرداختن در صورتی امکان پذیر است که اعمال او خلاف خواست پروردگار نباشد. قرآن کریم می فرماید: "خداوند دعای کسانی را اجابت میکند که ایمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند."(۱)*
پس سخن گفتن با خدا و طلب حاجت از او، دلی پاک و عملی صالح لازم دارد. چنانکه حضرت علی(ع) می فرمایند: "پرهیزکار باشید و اعمالتان را صالح و درونتان را برای خدا خالص کنید تا خداوند دعایتان را اجابت کند"(۲)* و چون شرط به اجابت رسیدن دعا، ترک گناه است، کسی که حقیقتا درخواستی از خدا دارد، مراقب اعمال و رفتار خود خواهد بود.
پی نوشت:
*(۱) سوره شوری، آیه ۲۶
*(۲) شیخ حر عاملی، مستدرک الوسایل، جلد ۵، صفحه ۲۶۹
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط دریا
|
در دیـــــــر مغان آمـد یارم قدحـــــــــی در دســـــت
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلنـد او بالای صنوبر پســت
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیسـت با وی نظرم چون هسـت
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
وافغان زنظربازان برخاســت چـو او بنشست
گـر غالیه خوشبو شــد در گیسـوی او پیچید
وروسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
بـازآی کـه بـازآیـد عمـــــر شــــده حافـظ
هر چند که ناید تیری که بشد از شست
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط دریا
|
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید : یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه، محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن ، آب ، آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ، باش فردا ، که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم نتوانم روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ... باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ... اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید ! یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ... بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
نوشته شده در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط دریا
|
وقتی نم نم بارون از روزهای رفته ميگه
وقتی قطره ی اشکی از دلی شکسته ميگه
وقتی بوی خاک کوچه شوق کودکی مياره
وقتی باد سرد پاييز تو رو ياد من مياره
به خودم ميگم که بر من چی گذشت
چی برام مونده به جزء يه سرگذشت.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط دریا
|
به روی سنگ مزارم، بنویس یه دل شکسته
بنویس که قلب تنهاش، به غریبه دل نبسته
بنویس که آرزوهاش، زیر این مزار سرده
رفته دنبال نیازش، رفته و بر نمی گرده
به روی سنگ مزارم، بنویس یه بی ستاره
اونیکه سکوت تلخش، تا همیشه موندگاره
بگو تا دنیا بدونه که من از بی کسی مردم
همه ی آرزوهامو، به یه خاک دیگه بردم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط دریا
|

به چشمای خودت قسم
دیگه بهت نمی رسم...
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط دریا
|
چه جوری از عشق تو دل بکنم؟، برم و دلو به دریا بزنم، چه جوری خاطره هامو گم کنم؟، شیشه ی آرزوهامو بشکنم
تو میگی جدایی کاری نداره، میشه دل یارشو تنها بذاره، هر کسی می تونه بعد عاشقی، یه جوری روی دلش پا بذاره
اما نه! نمیشه باور بکنم، با غم دوری تو سر بکنم، نمیشه که بعد عمری عاشقی، شعر تنهایی رو ازبر بکنم
تو می دونی که دلم نمی تونه، یه ترانه از جدایی بخونه، نمی تونه مثل قلبای سیاه، تا ابد بی کس و تنها بمونه.

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط دریا
|
توی تنهایی و گریه توی اشک و توی ناله
توی سردی زمستون تو نگاه خیس بارون
تو طلسم تار شبها تو سکوت و مرگ دریا
تو صدای گنگ ابرا توی تک تک نفسها
توی مرگ اشک چشمام تو سراب مات فردام
توی تک بیابون شعر توی این دنیای بی مهر
توی اون باغچه خشکم توی این دل شکستم
تو غبار سرنوشتم توی مرگ سرخ عشقم
توی جاده خشک خاموش تو دل عاشق بی هوش
همه جا میگم با فریاد منم اون مثال فرهاد
تشنه وقار عشقم زنده با شرار عشقم
شدم یه پروانه خاموش نمیشم هرگز فراموش.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم فروردین 1388 توسط دریا
|
پر شده از گلایه، دوباره قلب خسته م
مثل یه بغض بی تاب، با یه نگا شکستم
تو لحظه ی عاشقی، تو رو ندیدم انگار
برام یه سایه بودی، تو اون سیاهی تار
تو از نگاه خیسم، یه باره پر کشیدی
هق هق گریه هامو، ندیدی که ندیدی
از وقتی که تو رفتی، دل به شبا سپردم
اما بسم نمیشه، هر چی که غصه خوردم
فقط یه بار دیگه، می خوام تو رو ببینم
کاشکی می شد دوباره، کنار تو بشینم.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط دریا
|
فرا رسیدن سال ۱۳۸۸ بر همه هموطنان مبارک

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

امیدوارم سالی همراه با موفقیت داشته باشید
سبز باشید و زندگی به کامتان شیرین باشد.
نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اسفند 1387 توسط دریا
|
کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی
دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی
سوال کردم از خدا، نشان خانه ی تو را
سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط دریا
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط دریا
|

چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط دریا
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط دریا
|
حضرت حقه طرف دوتموش اوزون دریای عشق
غنچه سی الده توتوبدی قان گوزون دریای عشق
یالواریب دی ربینه یا رب قبول ائت غنچه می
مو به مو اجرا ائدیب حقین سوزون دریای عشق.
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط دریا
|
هرچه بینا چشم، رنج آشنایی بیشتر
هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر
هرچه جان کاهیده تر، نزدیک تر پایان عمر
هرچه دل رنجیده تر، سوز جدایی بیشتر
هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون
هرچه سر آزاده تر، افتاده پایی بیشتر
هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگتر
هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر
هرچه دانش بیشتر، وامانده تر در زندگی
هرچه کمتر فهم، کبر و خودنمایی بیشتر
هرچه بازار دیانت گرم، دل ها سردتر
هرچه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر
هرچه تن در رنج و زحمت، ناامیدی عاقبت
هرچه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط دریا
|
خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا.
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم آذر 1387 توسط دریا
|
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط دریا
|
سپاس خدا را که چون بخوانمش، اجابتم کند هر چند من در اجابت دعوت او کندی کنم!
سپاس خدایی را که چون از او چیزی بخواهم، عطا کند هر چند اگر او از من چیزی طلبد، بخل ورزم!
سپاس او را که هرگاه اراده کنم برای قضای حاجاتم، ندایش کنم و بی هیچ واسطه ای، هرگاه بخواهم، با او خلوت نمایم!
بارالها! در خور آنچه از تو می طلبم نیستم، لیک تو اهل تقوی و آمرزشی. تو آن کسی هستی که باران فیوضاتت را بر کسانی جاری می کنی که از تو طلب رحمت نکرده اند و بر کسانی می بخشی که ربوبیت تو را انکار می کنند! پس چگونه است حال آنکه از تو مسألت می کند و بر این باور است که خلق و امر از آن توست!؟
بارالها! دلم را مالامال از عشق خود گردان...
تو ما را فرمان داده ای که سائل را از در خود نرانیم، اینک من سائل درگاه توأم، آیا حاجت مرا روا نخواهی ساخت؟
ما را امر نمودی که به نزدیکان و فرودستان خود احسان کنیم، اکنون ما بندگان و بردگان توایم، آیا به احسانت ما را از آتش دوزخ رهایی خواهی بخشید؟...
بارالها! فضل و شکیبایی تو برتر از آن است که با گناهان من سنجیده شود پس مرا بیامرز و از عذاب آتشم نگهدار...
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط دریا
|
باز تو آمدی باز بهار آمد
باز صدای خنده هایت گوش فلک را کر کرد
باز درگوشم زمزمه کردی دوستت دارم
و من باز باور کردم
باز ناباورانه باور کردم
بهار را، خنده را و تو را
باز رقص مرگ را پذیرفتم
باز تلخی ها را فراموش کردم
فراموش کردم که روزی
به باغ دلتنگی هایم رنگ خزان پاشیدی
فراموش کردم که تو بودی
که به اشک هایم خندیدی
و به نگاهم پشت کردی
فراموش کردم خزان دیروز را
و باز ناباورانه باور کردم بهار امروز را...
نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط دریا
|
دانی ای گل که ز هجران تو حالم چون است
سینه آتشکده و چشم و دلم پر خون است
داغ هجران تو آتش به نهادم زده است
دلم از غصۀ هجر تو ز غم، مشحون است
حسرت وصل تو دارم به دل ای جان عزیز
داری ار قصد کرم وقت کرم اکنون است
مهر غیر از تو دگر جای ندارد در دل
غم غیر از تو ز کاشانۀ دل بیرون است
چشم دل غیر تو در دیده نبیند هرگز
بی گل روی تو گلزار جهان هامون است
هر کسی را نبود بر غم معشوق توان
آنکه بار غم لیلی بکشد مجنون است
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط دریا
|
دلم هوای بارانی است، پاییز دل می برد، باز، و من زیر این آسمان بی چتر، خیسم. کسی، جایی، منتظر است! دلم سمت اوست! تو کیستی که تو را می شنوم!؟ کسی در اتاق تنهایی اش در انتظار معجزه بی تاب است!
دلم در خیابانهای شهر، گم شده. کجایی؟
ماه شب چهارده زیر ابرها پنهان است، می دانم به من خیره شده و می پرسد این مجنون شبزده کیست؟!
نفس بکش و مرا لمس کن! نرم و آهسته به سراغت آمدم، تا تو را ملاقات کنم، آمدم تا بگویم: دوستت دارم.
دلم هوای بارانی است، پاییز دل می برد باز، و من زیر این آسمان بی چتر، به دنبال یک کوچه ی بن بستم، تا از انتهای آن به وسعت خوشبختی پر بزنم. یکی مرا دید، یکی مرا نوشت، یکی مرا صدا زد، و زیر بارانی که هم اینک بی امان می بارد باز هم صدای او...
صدای او... 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط دریا
|
خنده ی ظاهر چو بینی، اشک پنهان هم ببین
تن به صد پیرایه دیدی؟ مستی جان هم ببین
روی آرام چو من دریادلی دیدی اگر
باش تا طوفان کنم، موج خروشان هم ببین
برق را نیروی تابیدن ز جایی دیگر است
در مقام خودفروزی، شمع گریان هم ببین
در گلستان هر گلی زیباست چون پرورده گشت
این گل تنهای خودرو در بیابان هم ببین
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط دریا
|
افسوس که این عمر به افسوس گذشته
چون شبروی از سایه ی کابوس گذشته
دزدانه در این تیره سرا، از نظر خلق
با شعله ی بی رنگ، چو فانوس گذشته
ای صبح سعادت، به من این شام سیه فام
همراه یکی کوکب منحوس گذشته
واعظ چه کشی عربده کاین زندگی تلخ
از من به تعب وز تو به سالوس گذشته
مرغان سبکبال چمن را خبری نیست
زآن عمر که بر طوطی محبوس گذشته.
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط دریا
|
دلا شب ها نمی نالی به زاری سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است دل بی درد همچون گور سرد است.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387 توسط دریا
|
خوب می دانی که بی تو زندگی یعنی عذاب
عشق یعنی هیچ، یعنی یک سوال بی جواب
کاش باران می شدی، یک لحظه بر این شوره زار
کاش من هرگز نبودن از نگاهت شرمسار
هیچکس قلب مرا اینگونه طوفانی نکرد زندگی را با همه دلبستگی فانی نکرد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط دریا
|
بلبلی شیفته میگفت به گل
که جمال تو چراغ چمن است
گفت، امروز که زیبا و خوشم
رخ من شاهد هر انجمن است
چونکه فردا شد و پژمرده شدم
کیست آنکس که هواخواه من است
همه جا بوی خوش و روی نکوست
همه جا سرو و گل و یاسمن است
عشق آن است که در دل گنجد
سخن است آنکه همی بر دهن است
بهر معشوقه بمیرد عاشق
کار باید، سخن است این، سخن است.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط دریا
|
مرغ محبتم من، کی آب و دانه خواهم
با من یگانگی کن، یار یگانه خواهم
شمعی فسرده هستم، بی عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهی، سوز شبانه خواهم
افسانه محبت، هر چند کس نخواند
من سرگذشت خود را، پر زین فسانه خواهم
بام و دری نبینم، تا از قفس گریزم
بال و پری ندارم، تا آشیانه خواهم
تا هر زمان به شکلی، رنگی به خود نگیرم
جان و تنی رها از، قید زمانه خواهم
می آنقدر بنوشم، تا در رهت چو بینم
مستی بهانه سازم، گم کرده خانه خواهم
گر شاخه امیدم، بشکسته ریشه دارم
باران رحمتی کو، کز نو جوانه خواهم.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم مهر 1387 توسط دریا
|

«خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهائی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست»
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم مهر 1387 توسط دریا
|
اگر عشق نبود، چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم،
چگونه به لحظه ی وصال بعد از هجران خوش بودیم،
به کدامین بهانه می گریستیم
و به کدامین بهانه لبهایمان برای خنده باز می شد؟
آری!
بی گمان پیش از اینها مرده بودیم،
اگر عشق نبود.
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387 توسط دریا
|
آیری دوشدوم من آرازدان آنام ائتدیگیم نازدان
او لای لایدان او آوازدان سئوینج دولو دیلیم قالیب
یادیمدایدی عزیز آنام سؤیله ردی ای حسن بالام
سن یاتاندا لای لای چالام لای لایلی بولبولوم قالیب
کینه نی دیلدن پوزارام غم لری کوک دن قازارام
عشقینده دیوان یازارام چونکی سنده گولوم قالیب
عشقین دیلده قاناد چالیر وصفینده هرکس مات قالیر
سنده ن «شفق» الهام آلیر سنده داشقین سئلیم قالیب.
شعر از حسنعلی نظرزاده

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط دریا
|

اولموشام بیزار عشقینده ن کی سودا اهلی سن
بیلمه سن بیر تشنه حالین سانکی دریا اهلی سن
من کی صحراده ن گلیردیم قطرییه محتاجیدیم
سنده کی آتدین دئدین گئت سنده صحرا اهلی سن
دوزدئدین دریا قووشماز هئچ زمان صحرائیلن
آنلادیم آخر کلاموندان کی معنا اهلی سن
گورمه دیم رویاده حتّی چهرۀ آرامووی
اونداکی بیلدیم منیم تک سنده رویا اهلی سن
عشق بازاریندا پایلیردیم محبّت گوللرین
سن باخارکن من خیال ائتدیم تمنّا اهلی سن
باخدین امّا آلمادین حتّی اونون بیر شاخه سین
سن اوزاخلاشدیقجا من بیلدیم تماشا اهلی سن 
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط دریا
|

ای همنشین بیستون!
بیا ببین
که سالها...
نشسته ام به پای عشق شیشه ای
و بی صدا شکسته ام
در انتظار تیشه ای.

به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا
جز به دیدار رخت ملتمسی نیست مرا
عاشق روی توام ای گل بی مثل و مثال
به خدا غیر تو هرگز هوسی نیست مرا
پرده از روی بینداز به جان تو قسم
غیر دیدار رخت نظری سوی کسی نیست مرا
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
اه بی تاب شدن عادت کم حوصله ها ست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست.
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم. 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط دریا
|
طبیبا بس کن این درمان، من بیمار می میرم
مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، می میرم
دمادم می شوم کاهیده تر زین عشق جان فرسا
ز من شویید دست ای دوستان، کاین بار می میرم
ندارم تاب دیدارت، که با آن شعله می سوزم
نمی خواهم تو را بینم، کز آن دیدار می میرم
من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم
به شهر غم غریبم، روی بر دیوار می میرم
گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گلچینی
به خواری عاقبت در گوشه ای چون خار می میرم
شکفتم بی هوس بر شاخه ی لرزان عمر، اما
چنان نازک دلم کاخر به یک رگبار می میرم
هزاران قصه گفتم، شاهکار شعر من دانی
چه باشد آنکه من لب بسته از گفتار می میرم
سخنهایم گرامی تر ز درّ باشد، ولیکن خود
چه بی قدر آمدم دنیا، چه بی مقدار می میرم
ز دست حاسدان و دوستان سودجو اکنون
چنان عزلت گزین گشتم که بی غمخوار می میرم
ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مأنوسم
به خود زین درد می پیچم که دور از یار می میرم.

اگر می خواهی بدانی چه بوده ای، بنگر که چیستی؟
و اگر می خواهی بدانی که چه خواهی شد، بنگر که چه می کنی؟
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط دریا
|
بگذارید که از خانه به میخانه / روم گاهی از تنگدلی، در پی پیمانه روم
بگذارید من گمشده لیلا، گاهی / همچو مجنون به هوای دل دیوانه روم
گاه گاهی بگذارید، بر همنفسان / بهر تسکین دل سوخته، مستانه روم
دلم از صحبت و دمسردی خویشان بگرفت / بگذارید زمانی بر بیگانه روم
بگذارید اگر هم ز حقیقت سخنی است / من بی حوصله در قالب افسانه روم.

من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد، آن آشنا کرد...
آن قدر دل کندن از تو سخت است، که در آخرین کوپه از آخرین واگن قطار نشسته ام!
تا هر چه قدر می شود...
دیرتر ترکت کنم!!!

می پرسد: "چه کار می کنی؟"
می گویم: "به آینده فکر می کنم!"
می پرسد: "آینده؟"
می گویم:
"آ: آری، کاش
ی: یک بار
ن: نشان بدهی
د: دوستم داری
ه: همین!!!"
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط دریا
|
همیشه اینگونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست میدهی. پیش از آنکه خوب نگاهش کنی، مثل پرنده ای زیبا بال میگیرد و دور میشود. فکر میکردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشید از پشت کوهها سرک میکشد، در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی، هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی.
همیشه اینگونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای، زود از دنیای تو میرود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردّی از او در خیابان نیست. فکر میکردی میتوانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابیهای تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها میرفتی. هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک میریختی.
همیشه اینگونه بوده است. وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر، خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب، وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری، ناباورانه او را در کنارت نمیبینی. فکر میکردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملأ بر تن نکرده بودی. هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی.
همیشه اینگونه بوده است. او که میرود، او که برای همیشه میرود، آنقدر تنها میشوی که نام روزها را فراموش میکنی، از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید. احساس میکنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای. احساس میکنی کلمات لال شده اند، پلها فرو ریخته اند، کفشها پاره شده اند، دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند.
راستی، اگر هنوز او نرفته است. اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است، اگر هنوز میتوانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ بخوانی، قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که میخواهد او را از زمین به آسمان ببرد، بگو: تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند میدهم، او را از من مگیر! 
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم شهریور 1387 توسط دریا
|
سلطان سرزمین کوچکی مدام از خود درباره هدف و معنای زندگی می پرسید. این سوالات به حدی ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود. موضوع را با پیشکارش مطرح ساخت. پیشکار گفت: "این سوال پیچیده ای است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسیم کنید و بعد نزد حکیم کهنسال و گوشه گیری بروید که در کوهستان زندگی می کند و از او جواب سه سوال خود را بگیرید. سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در این سه پرسش خلاصه کرد:
1- بهترین زمان برای هر چیز کدام است؟
2- مهمترین افراد در زندگی ما چه کسانی هستند؟
3- مهمترین کار چیست؟
پیشکار به سلطان کمک کرد تا به جستجوی حکیم پیر که در لباس یک روستایی ساده در کوهستان زندگی می کرد، برود. سلطان که از این فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتی به نزدیک محل زندگی پیرمرد رسید، محافظانش را متوقف کرد و به تنهایی به طرف خانه حکیم رفت.
حکیم، درحالیکه از سر و رویش عرق می ریخت، زمین کوچکش را بیل می زد. این کار برای پیرمردی به سن و سال او بسیار طاقت فرسا بود. سلطان با دیدن او بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکیم با دقت به او گوش کرد. سپس لبخندی زد و دوباره به بیل زدن مشغول شد. سلطان متعجب به حکیم گفت: "این کار برای شما سنگین است. اجازه دهید کمی به شما کمک کنم."
حکیم بیل را به او داد و خود در گوشه ای نشست. پادشاه بعد از ساعتی دست از کار کشید، رو به حکیم کرد و دوباره سوالاتش را پرسید.
حکیم بدون اینکه جوابی بدهد، بلند شد و به او گفت: "حالا شما کمی استراحت کنید. من به کار ادامه می دهم."
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بیل زدن مشغول شد و با اینکه به این کار عادت نداشت، چند ساعتی روی زمین پیرمرد کار کرد. بالاخره بیل را کنار گذاشت و از حکیم پرسید: "من اینجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگیرم. اگر نمی توانید به من پاسخ دهید، بگویید تا به قصر برگردم؟"
در همین لحظه، مردی مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پیش پای سلطان از حال رفت. زخم بزرگی در سینه او بود که به شدت خونریزی داشت. سلطان ظرف آبی آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پیراهن تمیز خود را بر تن مجروح کرد. بعد به کمک حکیم او را روی تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روی زمین دراز کشید. وقتی چشم باز کرد، خورشید کاملأ در آسمان بالا آمده بود. او حکیم را در حال غذا دادن به مجروح دید. مرد با دیدن سلطان گفت: "مرا عفو کنید. تقاضا می کنم مرا عفو کنید!"
سلطان با تعجب پرسید: "چرا این تقاضا را می کنی؟"
و غریبه ماجرای عجیب خود را چنین بیان کرد: "شما مرا نمی شناسید. اما من شما را به خوبی می شناسم. من دشمن شماره یک شما هستم. در یکی از جنگها، شما پسر مرا کشتید و تمام اموال مرا به غنیمت گرفتید. وقتی فهمیدم قصد دارید به دیدن حکیم بروید، تصمیم گرفتم شما را به قتل برسانم. ساعتها انتظار کشیدم تا از نزد حکیم برگردید، اما وقتی خبری از شما نشد، به سمت خانه حکیم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و به من حمله کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اینجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمی کردید مرده بودم. اکنون من زندگی خود را مدیون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهیم بود."
سلطان از اینکه به راحتی یک دشمنی دیرینه به دوستی تبدیل شده بود، خوشحال شد و نه تنها او را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نیز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را برای درمان او بفرستد. سپس به محافظان دستور داد تا غریبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
سلطان قبل از رفتن، تصمیم گرفت برای آخرین بار سوالاتش را از حکیم بپرسد.
پیرمرد نگاهی به او انداخت و گفت: "شما جوابهای خود را گرفتید!" پادشاه با تعجب پرسید: "کی؟ چگونه؟" حکیم گفت: "همین دیروز! اگر شما به ضعف و پیری من رحم نمی کردید و زمین را بیل نمی زدید، مورد حمله دشمنتان قرار می گرفتید. پس بهترین لحظه، همان زمان بیل زدن مزرعه بود و مهمترین شخص برای شما، من بودم و مهمترین کار، کمک کردن به من بود. وقتی غریبع مجروح نزد ما آمد، مهمترین لحظه، زمانی بود که شما به معالجه او پرداختید. اگر این کار را نمی کردید، زخم او خونریزی می کرد و تلف می شد و شما فرصت آشتی کردن با یک دشمن سرسخت را از دست می دادید. پس مهمترین شخص، همان مرد غریبه و مهمترین کار، مراقبت از او بود."
ای داستان درس مهمی به همه می دهد و آن این است که:
"به یاد داشته باشیم، تنها لحظه مهم زندگی ما همین الآن است و مهمترین شخص زندگی ما، کسی است که همین الآن در کنار او هستیم و مهمترین کار زندگی ما، عملی است که برای خوشحال کردن و سعادت این شخص می توانیم انجام دهیم. اگر این پند را بخاطر بسپاریم هدف و معنای زندگی را دریافته ایم!"
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط دریا
|
بیش از این باده، به پیمانه مریز/ آبروی من دیوانه مریز
مرغ نالان به چه کارت آید/ دام بردار و دگر دانه مریز
من صراحی نیم ای ساقی عشق/ خون من بر در میخانه مریز
آتش حسرت از آن برق نگاه/ بر دل محرم و بیگانه مریز.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط دریا
|
ندارد چشم من تاب نگاه صحنه سازی ها
من یکرنگ بیزارم از این نیرنگ بازی ها
زرنگی نارفیقا نیست این، چون باز شد دستت
رفیقان را ز پا افکندن و گردن فرازی ها
تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری
بنازم همت والای باز و بی نیازی ها
به میدانی که می بندند پای شهسواران را
تو طفل هرزه پو، باید کنی این ترک تازی ها
تو ظاهرساز و من حق گو، ندارد غیر از این حاصل
من و از کس بریدن ها، تو و ناکس نوازی ها.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط دریا
|
در سلسله ی عشق تو مغموم و صبورم
نازم بکش ای دوست که مظلوم و صبورم
رندان همگی فرصت دیدار تو دارند
غیر از من دل ساده که محروم و صبورم
در شهر تو ای دوست، چنین زار و غریبم
در دست تو امروز، چنان موم و صبورم
دل بد مکن، اندیشه ی پرواز ندارم
حاجت به قفس نیست که مصدوم و صبورم
هرگز نکنم عشق تو را پیش کسی فاش
در پرده ی اسرار تو مکتوم و صبورم
دنیای عجیبی است ز آلودگی خلق
گریانم از این درد که معصوم و صبورم.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط دریا
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط دریا
|
دردا که درد عشق تو از گفتگو گذشت وز عمر من مپرس که آبی ز جو گذشت
افسانۀ امید محال من ای دریغ آنقدر شکوه داشت که از های و هو گذشت
هرکس نشان من زتوپرسد، همین بگوی دیوانه ای که عاقبت از آبرو گذشت
اکنون حریف مستی من، در زمانه نیست ساقی به هوش باش که کار از سبو گذشت
تطهیر، شرط اول ذکر است در نماز عشق آن عبادتی است که از هر وضو گذشت
دامان من ز قید تو ای عمر پرفریب رنگین چنان شده است که از شستشو گذشت
من کیستم به دام تو ای چرخ واژگون دریادلی که از سر هر آرزو گذشت.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط دریا
|
در ساغر ما گل شرابی نشکفت در این شب تیره ماهتابی نشکفت گفتم به ستاره خانه صبح کجاست افسوس که بر لبش جوابی نشکفت.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط دریا
|
تو را یکدم اگر تنها ببینم تمام لذّت دنیا ببینم
چه خواهد شد تو را ای آفت جان به کام این دل شیدا ببینم
از آن می با لب من آشنا شد که تصویر تو در مینا ببینم
مراد من تویی از هرچه خواهم اگر زشت و اگر زیبا ببینم
چه با من کرد خواهد چشم مستت نگاهم کن عزیزیم، تا ببینم
چه هنگامی میان جمع خوبان تو را با قامت رعنا ببینم؟
فنای من اگر شرط وصالست همین حالا، همین حالا ببینم
مرا تا نیمه جانی هست در تن نمی دانم تو را آیا ببینم؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط دریا
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط دریا
|
گر تو را یار و گر که بار توأم چه توان کرد، بی قرار توام
گر کشی ور به لطف بنوازی دست بسته، در اختیار توام
تو به هر شکل خواهیم، آنم تاری از موی تابدار توام
در سخن های من نموداری آینه دار روزگار توام
آفتم را نمی توانی دید کشت سرسبز نوبهار توام
از تو من شهره ی جهان شده ام بهترین شعر و شاهکار توام
زیر پا مفکنم به بیزاری دفتر عشق و یادگار توام
وعده دادی ببینمت ای دوست پای تا سر، در انتظار توام.

|