Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط دریا
|
در دیـــــــر مغان آمـد یارم قدحـــــــــی در دســـــت
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلنـد او بالای صنوبر پســت آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست وز بهر چه گویم نیسـت با وی نظرم چون هسـت شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست وافغان زنظربازان برخاســت چـو او بنشست گـر غالیه خوشبو شــد در گیسـوی او پیچید وروسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست بـازآی کـه بـازآیـد عمـــــر شــــده حافـظ هر چند که ناید تیری که بشد از شست |
|