تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط رامین |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط Loyal |
امروز مي خوام ترک ديار کنم
ديار همون يار، بي وفام کنم
مي خوام برم به سوي سرنوشت
هموني که خدا برام نوشت
برم و ديگه يادي از تو نکنم
تو رو با تموم بي وفائيهات از خاطرم محو کنم
برم جايي که ياري نباشه
از عشق و عاشقي سراغي نباشه
برم جايي که اميد باشه
از زندگي و خوشي خبري باشه
ميرم جايي که ديگه يادت نباشم
اون حرفاي بي دليلت رو به خاطر نداشته باشم
وقت رفتن رسيده
از بي خبر گذاشتنم رنجيدي
گفتي کجا داري ميري اي بي وفا
اين بود رسم عشق و صفا
گفتم دارم ميرم يه جاي دور
جايي که از من نباشه نشوني حتي يه سوء کور
ميرم که تنها باشم
بي تو با ديگران در صفا باشم
گفتي چه نامهربون شدي
از شکستن دلا حرف مي زني
تو که بي وفا نبودي
هميشه و همه جا با من بودي
چرا مي خواي بري
بري و من و با غصه هام تنها بذاري
کاشکي دوستت نداشتم
از ترس رفتنت دلهر ه اي نداشتم
چه کنم که دلم اسيرته
اسير اون چشماي نازنينته
مي خوام که پيشم بموني
من و با غصه هام جا نذاري
گفتم ميرم  که تنها باشي
با نازگلت فارغ از دنيا باشي
بودنم ديگه لطفي نداره
رفتن و موندنم برات فرقي نداره
نشستي يه گوشه
شروع کردي به گريه
طاقت اشکاتو ندارم
نمي تونم بارون چشماتو ببينم
ميام کنارت
دست مي کشم به اون اشکاي زلالت
ميگي تو که مي خواي بري
با اشکاي من چيکار داري
ابروهام تو هم ميره
دستام به حالت تهديد بالا و پايين ميشه
ميگم نبينم غمگين باشي
مثل گل بي بارون گريون باشي
دارم ميرم چون نازگلت هست
اون يار شيرين زبونت پيشت هست
گفتم نازگلت رو دوست داري
بدون اون لحظه اي آروم نداري
دنيا رو با نازگلت مي خواي
يه دنيا ارزوي خوب واسش مي خواي
گفتي مثل اون رو تا به حال کسي نديده
مثل پروانه آروم و سر به زيره
گفتم پس برو باهاش خوش باش
هميشه و همه جا مراقبش باش
گفتي کاره هميشگيت همينه
چشمات مثل سايه به دنبال اونه
گفتم بيشتر موندنم فايده اي نداره
رفتنم خنده به لبات مياره
گفتي کجا ميري نازکم
بي تو چي مياد به سرم
من که جز تو نازگلي ندارم
جز تو و چشماي خمارت کسي رو دوست ندارم
نازگل من فقط توئي
اين رو از تو چشمام مي توني بخوني...

سفر به سلامت    Azizami

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط Loyal |
زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
***
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
***
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

Azizami

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin