Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط Loyal
|
زمان را چه کنم ای تمام دلخوشی ام
ببین که پیر می شوم به پای زندگی ام
شبی به یاد تو باده باده نوشیدم
تو با من از تو بگو ای پناه بی کسی ام
ز هر فسانه جدایی تورا چه حاجت من
منم که بی تو تباهم غزال خانگی ام
بگو چگونه سرایم بدون گفتن تو
زبان واژه غریب است به شعر و شاعری ام
تو شهسوار دلیر هزار قاصدکی
منم که سایه نشینم هماره پاپتی ام
سخن مگو که ز چشم خمار بی سحرت
هزار واژه شنیدم و هنوز مشتری ام
به کس مگو که چه ها گفته ام به خلوت تو
کسی به جز تو نداند که من چه منزوی ام
به درگه تو نماز و به پای تو سجده
زخیل دلشدگانت همیشه آخری ام
بهانه میکند این دل که باتو بگریزد
همین بهانه ی اندک گواه عاشقی ام
شب و حدیث من و تو دگر چه حاجت می
خراب باده ی شبگیرو مست کودکی ام
مرا زنو بیاغاز در این سرای غریب
هزار بار شکستم به پای ساده گی ام
تو هم به یاد منی؟ یا که از دلت رفتم
بگو صداقت تو بس برای زندگی ام
Azizami |
|