Gonash85 |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387 توسط دریا
|
حضرت حقه طرف دوتموش اوزون دریای عشق غنچه سی الده توتوبدی قان گوزون دریای عشق یالواریب دی ربینه یا رب قبول ائت غنچه می مو به مو اجرا ائدیب حقین سوزون دریای عشق.
نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط tanish
|
ﻣﻰدانم بعد هر خنده من گریه ای طولانی است من پس از هر خنده خود ﻣﻰترسم که دگر اشک ندارم که رها سازم و در نوبت خنده دیگر باشم! و ترکهای لبم اشکهایم را به اسارت بردند! ﻣﻰدانم... ﻣﻰدانم قلب من خاموش است و هرزگاهی ﻣﻰگردد تپشی تا که من باشم و زجرم بدهد! دنده های قفس سینه من بطن من را بستند خنده نلخ من آیا خبر از درونم دارد تو نخواهی فهمید: بطن من را بستند اشکهایم را به اسارت بردند!!! زیر لب ﻣﻰخندم... در دلم ﻣﻰترسم نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط Loyal
|
دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقیاست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . » لا به لای هق هقش گفت: «اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد!؟ » خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت « حالا برو و زندگی کن» او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند …او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما … اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود بهترینم یک روز زندگی با تو زیبا بود۱۱/۱۰ Azizami نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 توسط tanish
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||