Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم دی 1387 توسط tanish
|
كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: 1. بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن 2.هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن 3. حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط tanish
|
چون لبهایم برای نخستین بار آماده ی سخن گفتن شدند و جنبیدند، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم: پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام. مشیت پنهان تو شریعت من است. تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد. اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد. یک هزار سال بعد. برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم: تو مرا از خاک زمین آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام کردی، پس همه ی وجودم به تو مدیون است. اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پرواز درآمد و از من گذشت. یک هزار سال بعد. از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم: ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم. با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی. با محبت و عبادت ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم نداد و همچون مه که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد. یک هزار سال بعد. از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم: ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته ی تو و تو فردای من هستی. من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنایی آسمانها هستی. در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژگانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت؛ چنانکه دریا، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد، خداوند مرا در اعماق خود فرو برد! و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم، خدا نیز آنجا بود! |
|