تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 توسط tanish |

 

به نام خداي تنهايي هايم

دخترك به دنبال نشانه اي مي گشت...آن روز دنبال جواب بود و به هر دري مي زد...آخر چگونه....چكار...اصلا چرا!؟عقلش به جايي قد نمي داد...ذهنش وحشتناك درگير بود...بالاخره دلش را زد به دريا... از پير دير خواست تا كمكش كند...و او سكوت كرد با همان مهرباني و تبسم هميشگي نگاهي به دخترك كرد بعد چشمانش را بست...زير لب زمزمه اي كرد، كتابش را باز كرد...  و از كتابش براي دخترك خواند: صبر...صبر...صبر

دخترك با خودش فكر كرد...كاري به جز اين از دستش بر نمي آمد...اما حرف پير، دل او را محكمتر مي كرد...

سعي كرد به روي خودش نياورد...خودش را محكم نگه داشت  نمي خواست كسي از بغضي كه لحظه لحظه ويرانترش مي كرد با خبر شود...

گاهي گلايه اي مي كرد ... نگاه كوچكي به آسمان مي انداخت...نه... فايده اي نداشت...با خودش غرولند مي كرد: واي چقدر ناتوانم من...واي خدا چقدر... زبانش را  مي گزيد. چشمانش پر از اشك مي شد و لبخند  تلخي مي زد و از ته دلش مي گفت : "خداي من شكرت"

حقيقتش اگر فاصله نمي بود هم كاري از دستش بر نمي آمد...اما براي دلداري خودش هم كه شده تقصير ها را گردن فاصله مي انداخت...بيچاره جاده...انگار ديوار كوتاهتري پيدا نمي شد كه تمام تقصيرها را بي ملاحظه انداخت گردنش!

و باز هم خورشيد رفت...با اين غروب مي شد شش روز. سرد...تلخ ...و  دور  دور!

چقدر...حرف ها ،مشكلات ديگران و حتي درد هاي خودش به نظرش مضحك مي آمدند...او نگران بود...فقط همين!

نگران كسي كه كه تمام زندگيش شده بود درد...به قول مهرباني: "امتحان"...امتحان هايي كه خدا از  فقط از بندگان عزيزش مي گيرد تا به آن ها يادآوري كند كه به يادشان هست... و آن گاه است كه اگر بخوانيش در آغوشت مي كشد و خورشيد به يك باره در عين سردي و تاريكي كه در آن گير كرده اي طلوع مي كند!

هوا تاريك تاريك بود...و دخترك سرگردان در افكار خودش غرق  شده بود...

ناگاه چشمش به آسمان افتاد... خداي من ماه كامل بود...كامل! آري ،دخترك ماه را در آسمان تاريك ديد.

چشمانش برقي زد...لحظه هايي را به ياد آورد كه زير سر همين ماه  درددل ها را شنيده بود...شايد مرهم كوچكي براي زخم كهنه اي شده بود...آري او هنوز هم فرشته بود...شايد فراموش كرده بود...نه !نه! فقط باور نكرده بود...

و حالا وقتش بود... بايد باور مي كرد... هر اتفاقي هم مي افتاد او ديگر دخترك نبود...او فرشته ي مهربان بود.

 

«آري گاهي خدا بهترينهايش را امتحان مي كند ،پس اگر گير كرده اي همين حالا يادش كن»

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط tanish |

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آذر 1387 توسط tanish |

 

روز قلم های تیز ,

                                                 روز فکر های خلاق,

روز اندیشه های نو,

                                   روز تو ,

                                        روز دانشجو مبارک

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin