تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط Loyal |
با یه شکلات شروع شد
 
من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
 
من بچه بودم،اونم بچه بود
 
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد
 
دید که منو می شناسه،خندیدم
 
گفت:"دوستیم؟" گفتم:دوستِ دوست
 
گفت:"تا کجا؟" گفتم:دوستی که " تا" نداره!
 
گفت:"تا مرگ؟" خندیدم و گفتم:من که گفتم "تا" نداره!
 
گفت:"باشه،تا پس از مرگ" گفتم:نه نه نه نننننننه،"تا" نداره!
 
گفت:"قبول،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ؛بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟"
 
خندیدم و گفتم:تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه " تا" بذار،اصلاً یه "تا" بکش از سر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلاً براش "تا" نمی ذارم
 
*****
 
نگام کرد،نگاش کردم،باورنمی کرد
 
میدونستم اون می خواست حتماً دوستی ما "تا" داشته باشه،دوستی بدون "تا" رو نمی فهمید!
 
گفت:"بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم." گفتم:باشه،تو بذار
 
گفت:" شکلات،هر بار که همدیگرو می بینیم،یه شکلات مال تو یه شکلات مال من؛باشه؟"
 
گفتم:باشه،هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من
 
باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم،دوستِ دوست
 
من تندی شکلاتمو باز میکردم،میذاشتم تو دهنمو و تند و تند می میکیدم
 
می گفت:"شکموووو! تو دوست شکموی منی"
 
بعد شکلات می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
 
می گفتم:بخووووووووورش
 
می گفت:"تموم میشه، می خوام تموم نشه؛برای همیشه بمونه"
 
صندوقش پرازشکلات شده بود،هیچ کدومشو نمی خورد،من همشو خورده بودم
 
گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چی کار می کنی؟
 
گفت:"مواظبشون هستم"
 
می گفت:"می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"
 
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو و می گفتم:نه نه ننننننه!!!"تا" نه، دوستی که "تا" نداره
 
*****
 
یک سال،دو سال،چاهار سال،هفت سال،ده سال؛بیسسسسسس سال شده
 
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
 
من همه شکلاتامو خوردم،اون همه شکلاتاشو نگه داشته
 
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه،می خواد بره؛بره اون دور دورا
 
میگه:"می رم اما زود بر می گردم!"
 
من که می دونم میره و برنمی گرده،یادش رفت شکلات به من بده؛من که یادم نرفته
 
یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه
 
یه شکلاتم گذاشتم کفه اون دستش: اينم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
 
یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تاشو خورد
 
خندیدم،می دونستم دوستی من "تا" نداره،می دونستم دوستی اون "تا" داره،مثل همیشه
 
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟

عزيزكم توهم يه روز مي خواي بري ؟؟خوبه تو هم يه صندوقچه پر از خاطره داري كه با خودت ببري مگه نه؟؟؟؟ ولي بهترينم دوستيه من "تا" نداره

Azizami
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط دریا |

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 توسط tanish |
 

نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد

مگه فریادمو نشنید که داره دیر میشه برگرد؟

آی به گوشش برسونین کسی جز من نمیتونه

کوله بار قصه هاشو روی دوشش بکشونه

اینهمه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه

داره دلواپسی دنیامو به اتیش میکشونه

من که جاشو پر نکردم شاید اصلآ نمیدونه

ای به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه

نمیتونم بی تفاوت رو گذشته پا بزارم

اون که پاره ی تنم بود چه جوری تنها بزارم؟

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آذر 1387 توسط tanish |

 

ملاصدرا در مورد  خـــداوند  مي گويد:

 خـــداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان؛

اما به قدر فــهم تو کوچک مي شود. به قدر نيـــاز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود .به قدر ايمان تو کارگشا مي شود.

يتيمان را پدر مي شود و مادر،محتاجان برادری را برادر می شود.

عقیمان را طفل می شود و نا امیدان را امید می شود.گمگشتگان را راه مي شود،

در تاریکی ماندگان را نــــــــور می شود.

رزمندگان را شمشیر می شود،پیران را عصا می شود.

محتاجان به عشق را عشق مي شود...

خــداوند   همه چيز مي شود همه کس را...

به شرط اعتقاد،به شرط پاکي دل،به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس!

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه ی خلاف

و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها!

چنین کنید تا ببینید چگونه  خـــداوند

 بر سرسفره ی شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند

در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند!

و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي  خـــــــدا  يافت نمي شود؟!!

آیا  خـــدا  برای بنده اش کافی نیست؟!

 

پ ن ۱ :   عشق یعنی جز خدا را بی خیال ...

پ ن ۲ : برای تـــو نوشتم چرا که تنها تـــو   دلت به وسعت دریاست بین آدم ها ...

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com
Blog Skin