تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط رامین |

 

 

آدمک آخر دنياست بخند، آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد، شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني، کل دنیا سراب است بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي ،بخدا مثل تو تنهاست بخند


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط tanish |

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم

من صبورم اما...

چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!

و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما...

بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم

بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب

و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما...

آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط رامین |

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميکشي به گربه ها سلام کني و براي پرنده هايي که آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تکان بدهي ...خجالت ميکشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي که مادرشان برنگشته
فکرميکني آبرويت ميرود اگر يک روز مردم ــ همانهايي که خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي که نکند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت کوهها سرک بکشي و خانه خورشيد را از نزديک ببيني
ديگر دعا نميکني براي آسمان که دلش گرفته ، حتي آرزو نميکني کاش قدت ميرسيد و اشکهاي آسمان را پاک ميکردي !
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت کوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست که توي کوچه پس کوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميکنند
آنها آنقدر دورند که حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر کمرنگ ميشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميکني !
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميکشي وتمام پروانه ها را بيرون ميکني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شرکت ميکني
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
ويک روز يادت مي افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده اي ودستانت را در کوچه هاي کودکي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاک ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط صبا |

 

دوستت دارم بیشتر از خودم کمتر از خدایم

زبرا که به تو اعتقاد و ایمان دارم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط tanish |

 

فقط برگرد...

 

حالا چي عشق من باز تنهايي انگار،باز تويي كه موندي  بي من اين بار؟!

حالا چي عشق من ببين كي رو مي بيني واسش افسانه بچيني از اون عشق قديمي ؟

كي به جز من؟

 كي به جز من مي تونه بشه محرمه نگفته هاتو دقدقه هاتو دلتنگيات؟

كي به جز من مي تونه بياد دوباره به يك اشاره غمو از دلت برونه؟

كي به جز ...من فقط من  وارسه تمومه دلتنگياتم ،مرحمي براي خستگياتم .

من فقط من ...

ميگفتي خسته شدي، بي اون نمي توني، ميگفتي از بارون گريزوني،

ميگفتي از دستاي سردش  وقت جدايي، ﻣ ﻴ ﮔ    و منم

چشمامو رو حرفات ميبستم بغضت مي شكست و با تو من هم ميشكستم،

 اما

 اشكام واسه تو نبود همش  واسه خودم بود،براي اون روزايي كه من

بي تو دلم تنهاي تنها چشم انتظار يه دل بزرگ و پاك و موندني بود،

براي  اون  روزايي كه من بي ت......

كي به جز من مي تونه بشه محرمه نگفته هاتو دقدقه هاتو دلتنگيات؟

كي به جز من مي تونه بياد دوباره به يك اشاره غمو از دلت برونه ؟

كي  به جز ...

من فقط من،هم گريه وهم اندوه و هم سوز، هم غصه ي غصه هاي هر روز ،

من فقط من ،

من فقط من ،

من فقط من ...



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط دریا |

سپاس خدا را که چون بخوانمش، اجابتم کند هر چند من در اجابت دعوت او کندی کنم!

سپاس خدایی را که چون از او چیزی بخواهم، عطا کند هر چند اگر او از من چیزی طلبد، بخل ورزم!

سپاس او را که هرگاه اراده کنم برای قضای حاجاتم، ندایش کنم و بی هیچ واسطه ای، هرگاه بخواهم، با او خلوت نمایم!

بارالها! در خور آنچه از تو می طلبم نیستم، لیک تو اهل تقوی و آمرزشی. تو آن کسی هستی که باران فیوضاتت را بر کسانی جاری می کنی که از تو طلب رحمت نکرده اند و بر کسانی می بخشی که ربوبیت تو را انکار می کنند! پس چگونه است حال آنکه از تو مسألت می کند و بر این باور است که خلق و امر از آن توست!؟

بارالها! دلم را مالامال از عشق خود گردان...

تو ما را فرمان داده ای که سائل را از در خود نرانیم، اینک من سائل درگاه توأم، آیا حاجت مرا روا نخواهی ساخت؟

ما را امر نمودی که به نزدیکان و فرودستان خود احسان کنیم، اکنون ما بندگان و بردگان توایم، آیا به احسانت ما را از آتش دوزخ رهایی خواهی بخشید؟...

بارالها! فضل و شکیبایی تو برتر از آن است که با گناهان من سنجیده شود پس مرا بیامرز و از عذاب آتشم نگهدار...

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط رامین |
 

نمی گویم فراموشم مکن هرگز

ولی گاهی به یاد آور آنکس را که میدانی نخواهی رفت از یادش

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط دریا |

 

 باز تو آمدی                                باز بهار آمد

              باز صدای خنده هایت گوش فلک را کر کرد

            باز درگوشم زمزمه کردی         دوستت دارم

                         و من باز باور کردم

                       باز ناباورانه باور کردم

                       بهار را، خنده را و تو را

                      باز رقص مرگ را پذیرفتم

                    باز تلخی ها را فراموش کردم

                      فراموش کردم که روزی

             به باغ دلتنگی هایم رنگ خزان پاشیدی

                      فراموش کردم که تو بودی

                      که به اشک هایم خندیدی

                        و به نگاهم پشت کردی

                      فراموش کردم خزان دیروز را

                 و باز ناباورانه باور کردم بهار امروز را...

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط رامین |

 نامت چه بود؟     آدم

فرزند؟      من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت 

محل تولد؟    بهشت پاك 

اینك محل سكونت؟     زمین خاك 

آن چیست بر گرده نهادی؟    امانت است 

قدت؟    روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك 

اعضاء خانواده؟    حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك 

روز تولدت؟     روزجمعه، به گمانم روز عشق 

رنگت؟     اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه 

چشمت؟    رنگی به رنگبارش باران ، كه ببارد ز آسمان 

وزنت ؟   نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین كه نشینم بر این خاك 

جنست ؟    نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا 

شغلت ؟   دركار كشت امیدم 

شاكی تو ؟    خدا 

نام وكیل ؟    آن هم خدا 

جرمت؟     یك سیب از درخت وسوسه 

تنهاهمین ؟    همین!!!! 

حكمت؟     تبعید در زمین 

همدست در گناه؟   حوای آشنا 

ترسیده ای؟    كمی 

زچه؟     كه شوم اسیر خاك 

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟    بلی 

كه؟     گاهی فقط خدا 

داری گلایه ای؟    دیگر گلایه نه؟، ولی ... 

ولی چه ؟     حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ 

دلتنگ گشته ای ؟     زیاد 

برای كه؟    تنها خدا 

آورده ای سند؟    بلی 

چه ؟     دو قطره اشك 

داری تو ضامنی؟    بلی 

چه كسی ؟     تنها كسم خدا 

در آ خرین دفاع؟     می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin