|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط tanish
|
حرفات حرفايه منن...دوسشون دارم.تورو هم دوست دارم...اما نمي دونم اوني كه بايد باشه چرا نيست...اوني كه بايد بخونه،چرا نمي خونه...اوني كه گفت مي مونه...چرا..........................................؟؟؟؟!!!!!
|
شنبه 18 آبان1387 ساعت: 21:22 |
توسط:loyal |
|
|
|
اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خرد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفه ات کرده ؛ شک نکن تنها مرحمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آورده
دلم واسه خودم تنگ شده |
|
شنبه 18 آبان1387 ساعت: 21:2 |
توسط:loyal |
|
|
گر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز هرگز نديدن من را . . . آنگاه نميدانم براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت . . . ؟ |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شنبه 18 آبان1387 ساعت: 21:0 |
توسط:loyal |
|
|
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر..... ولی از همه دردناکتر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شنبه 18 آبان1387 ساعت: 20:55 |
توسط:loyal |
|
|
میان تو و من فاصله ایست به پهنای یک عمر شاید؛ زیاد که نیست ؟ چه رنجی میکشم من ... چه تحملی میکنی تو !!! آغوشمان باز خواهد بود برای رسیدن خسته که نمیشوی ؟ چه اگر برسم ... چه اگر نرسی چه اگر نیایم ...چه اگر نیایی چه اگر نباشم ... چه اگر نباشی. بگو که روزی به هم میرسیم . بگو که هستی . همین |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط tanish
|
نمي دونم شايد اين منم كه لياقت يه تبريك ساده رو ندارم!
بگذريم...
تولد امام رضا (ع) مبارك.
دعا مي كنم عيديتونو از آقا بگيريد ...
نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط دریا
|
دانی ای گل که ز هجران تو حالم چون است
سینه آتشکده و چشم و دلم پر خون است
داغ هجران تو آتش به نهادم زده است
دلم از غصۀ هجر تو ز غم، مشحون است
حسرت وصل تو دارم به دل ای جان عزیز
داری ار قصد کرم وقت کرم اکنون است
مهر غیر از تو دگر جای ندارد در دل
غم غیر از تو ز کاشانۀ دل بیرون است
چشم دل غیر تو در دیده نبیند هرگز
بی گل روی تو گلزار جهان هامون است
هر کسی را نبود بر غم معشوق توان
آنکه بار غم لیلی بکشد مجنون است
نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط Loyal
|
چرا رو نقاشی ها بی خودی سایه می زنی
این همه حرف خوب داریم حرف گلایه میزنی
اگه منو دوست نداری اینو راحت بهم بگو
چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط رامین
|
اینم قسمتی دیگر از کفرنامه
برید ادامه مطلب
ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط tanish
|
نذار باور کنم تنهای تنهام،نمی خوام با کسی غیــر از تــــو باشم
می خوام ازخوابی که لحظش یه ساله،برای دیدن روی تو پاشم
اگه تو باشی و دنیا نباشه ،می شه با تو همه دنیـا رو حس کـرد
همه دنیا بیاد و تـو نـباشی ، دلم دق می کنه با این هــــمـه درد
تمــوم زندگیمو زیر و رو کن ، که بی تــو دلخوشی هامم گناهــه
خودت باش و من و دیوونگی هام ، فقط با تو دل من رو به راهـه
بذار باور کنم اینو که با عشق ، حقیقــت میشه تو افسانـه باشه
می شه افسانه هارو زندگی کرد اگه حق با من دیوانــه باشه ...
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط دریا
|
دلم هوای بارانی است، پاییز دل می برد، باز، و من زیر این آسمان بی چتر، خیسم. کسی، جایی، منتظر است! دلم سمت اوست! تو کیستی که تو را می شنوم!؟ کسی در اتاق تنهایی اش در انتظار معجزه بی تاب است!
دلم در خیابانهای شهر، گم شده. کجایی؟
ماه شب چهارده زیر ابرها پنهان است، می دانم به من خیره شده و می پرسد این مجنون شبزده کیست؟!
نفس بکش و مرا لمس کن! نرم و آهسته به سراغت آمدم، تا تو را ملاقات کنم، آمدم تا بگویم: دوستت دارم.
دلم هوای بارانی است، پاییز دل می برد باز، و من زیر این آسمان بی چتر، به دنبال یک کوچه ی بن بستم، تا از انتهای آن به وسعت خوشبختی پر بزنم. یکی مرا دید، یکی مرا نوشت، یکی مرا صدا زد، و زیر بارانی که هم اینک بی امان می بارد باز هم صدای او...
صدای او... 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط tanish
|
باز مي خواهم اين بار براي تو بنويسم!!!
قلبم لبريز از شادي ست، شادي که تو به آن بخشيده اي، شادي كه وقتي هستي تمام وجودم را فرا مي گيرد...من قلبم را، دلم را، احساسم را، روحم را و وجودم را به نام تو مي کنم اينک اين تويي صاحب اختيار هر آنچه که دارم، تو از اين پس فرمانرواي قلب کوچک من هستي پس حکم کن،آنچه را که در دل داري، به زبان بياور آن همه احساس و دوست داشتن را...بگذار از شرم اين عشق لبريز از سکوت گونه هاي قلبم گلگون شود، تو اکنون فرمانرواي اين قصر کوچکي که از تمام ديوارهايش صداي غم و غصه بگوش مي رسد مي خواهم اين بار براي تو بنويسم... اين بار فارغ از همه ي دلتنگي ها و تنهايي ها با کلماتي مملو از احساس و دوست داشتن، مي خواهم براي تو بگويم بگويم که هستم، که همسفر جاده ي بي پايان عشق تو خواهم شد به چشمانم نگاه کن و شوق راهي شدن را از آنها درياب من با کوله باري از اميد همراه و همسفر تو خواهم بود اين بار فارغ از همه ي دلمردگي و غم زدگي، براي تو مي نويسم....
مي نويسم به تكرار تكراري ترين جمله ام...:
دوستت دارم!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 توسط tanish
|
درخت،درخت،درخت،
و تصویر تو گم لای این همه درخت!
برگ ها زرد نشده ، له می شوند و آوار روی شانه هامان.
نه تو درخت می شوی
و نه من!
تنها سایه هایمان روی زمین به هم می رسند.
" تو " را می نویسم؛
که خودت را گم کردی و پیدا نشدی...
و من زیر این همه سایه ی این همه درخت ، دنبال تو گشتم!
فاصله هارا درخت بکار
تا برسم به تو:
زیر این همه سایه سردم می شود!
|