تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط tanish |

 

یکی یکی می ریزند

 

و مرا

 

یاد ثانیه های بر باد رفته ام می اندازند

 

چه قدر امواج غفلت

 

شانه های عمرم را می لرزاند !

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط دریا |

خنده ی ظاهر چو بینی، اشک پنهان هم ببین

تن به صد پیرایه دیدی؟ مستی جان هم ببین

روی آرام چو من دریادلی دیدی اگر

باش تا طوفان کنم، موج خروشان هم ببین

برق را نیروی تابیدن ز جایی دیگر است

در مقام خودفروزی، شمع گریان هم ببین

در گلستان هر گلی زیباست چون پرورده گشت

این گل تنهای خودرو در بیابان هم ببین

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط صبا |

بمان بهانه من

غم غروب نگاهت نشست بر روحم

بمان ستاره که بي تو بهار مي ميرد

ميان دشت بنفشه کنار برکه عشق

براي شهر دلم انتظار ميميرد

دلم به وسعت آلاله هاي سرخ ست

وجود آبي احساس پاک و باراني ست

چگونه بي تو بمانم بدان بهانه من

دلم هنوز به دست تو زنداني ست

بدان که قصه احساس قصه نيلي ست

بيا و قصه او را دوباره باورکن

بجاي هجرت و اندوه و بي قراري و درد

بيا و از سر لطف تو فکر ديگر کن

پرنده از غم هجران تو چه بايد کرد

دلم براي نگاهت بهانه مي گيرد

دلم اگر بروي در خزان هجرانت

چو يک کبوتر بي آب و دانه مي ميرد

اگر چه قدر نگاه تو را ندانستمن

ولي هميشه به ياد تو شعر مي خوانم

کنون گر تو کنارم نماني و بروي ميان هاله اي از انتظار مي مانم

به جان برگ گل ياس باغ دل سوگند

قسم به عاطفه يک نگاه دريايي

قسم به بارش شمع وجود يک انسان

قسم به شهر پر از ساکنان رويايي

قسم به واژه کمرنگ عشق در مهتاب

قسم به ترجمه نيلي شکيبايي

قسم به عاطفه نقره فام چشمانت

قسم به هجي مفهوم يک شکوفايي

بمان هميشه که بي تو شکوفه خواهد مرد

دگر ميان گلستان گلي نخواهد ماند

بدون تو گل و گلدان غريب خواهد شد

دگر ميان چمن بلبلي نخواهد ماند

شکسته مي شود از دوريت بلور دلم

بدون تو تپش قلب من چه بي معناست

بدون تو دلم از تب هميشه خواهد سوخت

بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست

مرور خاطره انتشار احساست

دل مرا به تماشاي عشق خواهد برد

بمان هميشه که بي تو ترانه بودن

ميان قلب هزاران جوانه خواهد مرد

صداي نبض بنفشه صداي خنده ياس

ميان باغ نگاهت چو برکه اي جاريست

بدان اگر بروي کار باغ چشمانم

هميشه شکوه و اشک و شکستن و زاريست

ميان شبنم اشکم بلوري از عشقست

به ياد جاده سرسبز شهر چشمانت

بمان هميشه دلم بي تو زرد خواهد شد

تمام هستي اين دل فداي مژگانت

غم نبودن تو در کنار من سخت ست

حضور آبيت اينجا چه قدر زيبا بود

چگونه مي شود اکنون ميان غربت باغ

بدون زمزمه آبي تو اينجا تنها بود

چه لذتي ست درون نگاه پر نورت

بيا و زخم عميق مرا تو درمان کن

ببين چه درد بزرگي ست غربت دو نگاه

بيا ببار و مرا خيس عطر باران کن

بدون ياد تو قلبم کوير خواهد شد

بمان هميشه که بي تو نسيم غمناکست

تمام کلبه چشمم تمام شهر دلم

ز قطره قطره باران اشک نمناکست

ز سقف نيلي چشمم چکيد قطره اشک

ترا قسم به شقايق بمان ستاره من

بچين ز باغ دلت دسته اي گل پونه

بمان که نيست به جز اين مرام چاره من

بگو ستاره کنارم هميشه خواهي ماند

بگو که قلب من از انتظار لبريز است

بدون تو تپش قلب من چه بي معناست

بيا که بي تو وجودم هميشه پاييز ست

قسم به نغمه باران بمان بهانه من

بدون تو تپش آفتاب کم رنگست

به هر کجا که روي هر زمان و هر لحظه

دلم هميشه براي نگاه تو تنگ ست

مریم حیدر زاده

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط رامین |

 

 

 

 

 کفر نامه قسمت سوم

حتماْ بخونید

 

برید ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط Loyal |
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اوّل
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط باران |

 

 

روزگار غریبیست …

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت رو می پویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین

روزگار غریبیست

و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

و در این بن بست کج و پیچ

سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبیست نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنان قصابانند بر گذرگاه ها مستقر ، با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر  سفره نشسته                    

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبیست نازنین

روزگار غریبیست …

                                                                         احمد شاملو

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط رامین |
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم  

در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش ، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

 

واسه خونده همش برین ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط دریا |

 

افسوس که این عمر به افسوس گذشته

چون شبروی از سایه ی کابوس گذشته

دزدانه در این تیره سرا، از نظر خلق

با شعله ی بی رنگ، چو فانوس گذشته

ای صبح سعادت، به من این شام سیه فام

همراه یکی کوکب منحوس گذشته

واعظ چه کشی عربده کاین زندگی تلخ

از من به تعب وز تو به سالوس گذشته

مرغان سبکبال چمن را خبری نیست

زآن عمر که بر طوطی محبوس گذشته.

نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط رامین |
خداوندا...
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
"غرورت را"
به زیر پای به هم ریزی
و
شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را كفر میگویی
نمی گویی!
خداوندا...
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
زمین و آسمان را كفر می گویی
نمی گویی!
خداوندا...
اگر با مردم آمیزی
پس روزی ز پیشانی عرق ریزی
زمین وآسمان را كفر می گویی
نمی گویی
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط tanish |

 

تحقير مي شدم که تو قدّ جهان شدي ...
با روح بغض کرده ي من مهربان شدي ...
سرما گرفته بود دو دست مرا که تو ...
در اين دو قطب يخزده آتشفشان شدي ...
روح مرا حس غريبي گرفته بود ...
دريا شدي و باد شدي، بادبان شدي ...
تسخير کرده بود مرا دست هاي خاک ...
تو آمدي و بال مرا آسمان شدي ...
چيزي نداشتم همه از دست رفته بود ...
اما براي من تو زمين و زمان شدي ...
پس من تمام وسعت خود را دعا شدم ...
شايد تو مستجاب شوي، ناگهان شدي ...

 

آبجي لويال چه خوب نوشته...

اما گمانم من هنوز تمام وسعتم رو دعا نشده ام كه تو مستجاب شوي.....

......................................

 

نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط tanish |

 

اگر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد،
         اگر به حجله ی آشنايي،
              در حوالي خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند:
"كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد"،
تو حرفشان را
باور نكن!


تمام اين سال ها كنار من بودي!
                كنار دلتنگي دفترم!
در گلدان چيني اتاقم!

در قلبم ...

تو با من بودي و من با تو بودم!
  مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ی ساده سرودن فاصله است؟

من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده ی
باران را
                            براي تو خواندم!
هر شب،
شب بخيري  به تو گفتم
و جواب تو را،
        از آن سوي سكوت خوابهايم شنيدم!

تازه همين عكسِ تو،
هم صحبت تمام دقايق تنهايي من بود...

 فرقي نداشت كه فاصله یمان
       چند فانوس ستاره باشد...

پس دلواپس  انزوای اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
        در حوالي خيابان خاطره برخوردي!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط دریا |

دلا شب ها نمی نالی به زاری سر راحت به بالین می گذاری


تو صاحب درد بودی ناله سر کن  خبر از درد بیدردی نداری


بنال ای دل که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است


میاد آندم که چنگ نغمه سازت ز دردی بر نیانگیزد نوایی


میاد آندم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی


دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ورزد اشک ریزد


به فریادی سکوت جانگزا را  بهم زن در دل شب های و هو کن


و گر یاری فریادت نمانده است چو مینا گریه پنهان در گلو کن


صفای خاطر دل ها ز درد است دل بی درد همچون گور سرد است.

نوشته شده در تاريخ جمعه دهم آبان 1387 توسط tanish |

 

ای عزیز جان من!

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانی بی تو بودنم مرگ است

بی تو بودنم هرگز ...

گر بهانه این باشد،من بهانه می گیرم

عاشقانه می میرم ...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دهم آبان 1387 توسط tanish |

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی...

چه بغض ها که در گلــــو رســـوب شد نیامدی...

خلیل آتشـین سخـــــن! تبــــر به دوش بت شکن!

خـــــدای مــــا دوباره سنگ و چوب شد نیامدی...

برای مــــــــا که خسته ایم و دل شکسته ایم نه!

ولی برای عـــــده ای چه خـــــــوب شد نیامدی...

تمــــــام طــــول هفته را به انتظـــــار جمعـــــــه ام

دوبــــــاره صبح ... ظهر ...نه!غروب شد نیامدی...

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387 توسط tanish |

 

نمي داني به چه اندازه نگرانت شده ام

 

...مي دانم كه من ارزشش را ندارم...اما به دلم فقط به خاطر دل بودنش رحم كن!

 

دلم نگران است!

 

و چه اندوهناكم من!

 

به هيچ تاب ندارم...

 

نه چشمانم و نه دستانم ....و نه وجودم...آرام نمي گيرند

 

چه كنم با بي خبريت عزيز من؟!

 

جواب نگاه هاي سنگين را چه بدهم؟

 

جواب حرف هاي عاشقانه اي كه از آن ها متنفرم؟

 

چقدر بي تو تاريكم...............................................................................................................

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387 توسط دریا |

خوب می دانی که بی تو زندگی یعنی عذاب

عشق یعنی هیچ، یعنی یک سوال بی جواب

کاش باران می شدی، یک لحظه بر این شوره زار

کاش من هرگز نبودن از نگاهت شرمسار

هیچکس قلب مرا اینگونه طوفانی نکرد

زندگی را با همه دلبستگی فانی نکرد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط tanish |

 

 

 

امشب  غمگينم

 

شايد غمگين  بودن يعني گرفتگي دل

 

...صادقانه و رك مي نويسم

 

امشب دلم عميق گرفته است

 

6 6 6

 

ياد حرف هايت مي افتم...

 

_ زندگي را بايد سفت گرفت

 

مي خندم و مي گويم گمان نكنم!

 

بعد كه با خودم فكر مي كنم...

 

اما ...نه راست مي گويي شايد بايد آن را جدي تر گرفت...

 

...تو مي گويي

 

_ شايد حرف مسخره اي باشد اما دردهايم براي خودم است و به كسي مربوط نيست

 

و من با اعتراض ...

 

_حق با توست اما من كه " كسي" نيستم

 

نمي دانم حرفم را چقدر باور كردي

 

يا چقدر باور داري

 

براي من كه اينگونه است

 

درست است كه درد مال خود آدم است و نبايد آن را به " كسي" گفت

 

اما من كه دردهايم را فقط براي تو گفتم...

 

به آن خاطر است كه بر اين باورم فقط يك نفر هست كه مي تواند همرازت باشد

 

و حساب همراز از " كسي" جداست

 

اصلا قد زمين تا آسمان فاصله دارد

 

همراز همان همراهيست كه پا به پايت مي آيد

 

هماني  كه آنقدر از تو مي داند كه

 

اگر سوالي از او درباره تو  شود همان جوابي را مي دهد كه تو خواهي داد

 

اگر اينگونه باشد نمي توان درد را از او پنهان كرد

 

پس يا من همراز نيستم و يا ...

 

 آخر چگونه همرازي هستم كه لياقت شنيدن دردت را ندارم؟

 

6 6 6

مي بيني چگونه درگير حرف هايت مي شوم؟!

 

آنقدر عميق كه حتي گاهي گذر ثانيه ها را نمي فهمم

 

گاهي نيز به خودم شك مي كنم...نكند همين جايي

 

چشمانم را باز مي كنم...

 

نه...اين فقط خيال است!

 

خيالي كه لبخند را به روي لبانم مي نشاند...

 

مثل ديوانگان لابه لاي اشك هايم مي خندم!لا به لاي نبودنت هايت...

 

عجب فاصله اي دارد دست هايمان!!!

 

و چه نزديكند دل هايمان .

 

دلم گرفته است....

 

نكند دل تو هم غمگين است

 

؟

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط دریا |

بلبلی شیفته میگفت به گل

که جمال تو چراغ چمن است

گفت، امروز که زیبا و خوشم

رخ من شاهد هر انجمن است

چونکه فردا شد و پژمرده شدم

کیست آنکس که هواخواه من است

همه جا بوی خوش و روی نکوست

همه جا سرو و گل و یاسمن است

عشق آن است که در دل گنجد

سخن است آنکه همی بر دهن است

بهر معشوقه بمیرد عاشق

کار باید، سخن است این، سخن است.

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin