Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام مهر 1387 توسط Loyal
|
از کجا آغاز کنم؟ خسته ام از این همه آغاز بی پایان ابتدا چشم هایم را خط خطی می کنم تا در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار شوم این زندان جدید چقدر از قفس دنیا بزرگتر است و من که روزی دریایی حماسه خوان بودم وقتی وفاداری دست مهربانی را رها کرد شدم قطره ای دربند و اسیر شاید مهم نیست حالا که بیشترین سرود غم است رازقی
افسانه ای بیش نیست و قلب شکنی برای زندگی بس است ولی فردا را چه کنم؟ می دانم . . . شاید . . . دیگر قافیه های شعر من پشت تلی از رنج گم
نخواهند بود دیگر دلم به اندازه تمام غروبها نمی گیرد دیگر خبری از مهربانی گنجشکهای کوچک کوچه های
کودکی ام نیست آن هنگام ، دوباره چون دریا می شوم همین دریایی که در قلب هر قطره باران است اما تو . . . بازهم نیستی خیال می کردم تا آخر دنیا منتظرت می مانم ولی عقربه های صبرم به بن بست رسیده اند و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر
کرده بهانه می آوری برای نیامدنت چگونه عریان ترین حرفهایم را شبیه هق هق پرنده های پر شکسته یادت بیاورم من آنقدر طعم تلخ آفتاب های خشمگین را چشیده ام که محرم ترین آشنای شب شده ام باور نمی کنی؟ از تیرهای چراغ برق بپرس که چرا از من خسته اند و خیابانهای این شهر ، شبها زیر پایم می لرزند ای کاش من و شب یکی شویم تا تن بی جانم در سیاهی اش گم شود Azizami نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط Loyal
|
همه هیاهوی این دنیای هزار رنگ، نزد من سکوتی بیش نیست. اما هر گاه تو را در پیش روی دارم، چشمانت فریادم میزنند و مرا به آن چه مشتاقم، مشتاقتر میکنند. سختترین لحظه برای من، هنگامی است که تو را میخواهم، اما توان با تو بودنم نیست. هر آن چه از تو میگیرم، نیکترینی است که ممکن است داشته باشم. آن قدر خوبی، که حاضر نیستم حتی به خاطر تو نیز، تو را فراموش کنم، و آن قدر دوستت دارم که حاضرم به خاطر تو، حتی تو را نیز از دست بدهم. تو را که با ارزشترین و بهترین لحظاتم با عشق تو گره خوردهاند. تقدیم به عزیزی که خیالم را به زلفش گره زدهام تا جانم آویزه یادش باشد. Azizami
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط صبا
|
و بعد از رفتنتشبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس ازيک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را بروي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم نمي دانم که چرا رفتي نمي دانم چرا شايد خطا کردم و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي دانم کجا تا کي براي چه ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتي ما بين اشک و حسرتو ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم "شعر از مریم حیدرزاده" نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط tanish
|
چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره . نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 توسط tanish
|
از تو سخن از به آرامي از تو سخن از به تو گفتن از تو سخن از به آزادي وقتي سخن از تو مي گويم. از نور و حس از لحظه مي گويم از دوستت دارم از خواهم داشت از فكر عبور در به تنهايي من با گذر از دل تو مي كردم. من با سفر سياه چشم تو زيباست خواهم زيست. من با به تمناي تو خواهم ماند. من با سخن از تو خواهم خواند ما خاطره از شبانه مي گيريم ما خاطره از گريختن در ياد از لذت اركغان در پنهان، ما خاطره ايم از به نجواها... من دوست دارم از تو بگويم را اي جلوه ي از به آرامي من دوست دارم از تو شنيدن را تو لذت نادر شنيدن باش. تو از به شباهت، از به زيبايي بر ديده ي تشنه ام تو ديدن باش.
|
|