تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 توسط tanish |

 

همه جاي اينجاي تاريك و غمگين و دور ،دنبال نگاه آشنايت مي گردم،غريبه ي دور!

هرگاه به اين سمت مي آيم ، تقدس اينجا را با حضورت چراغاني مي كنم، در رويا، در تصوراتم و واي... وقتي مي آيم ... نيستي...

تو دوري ... خيلي دور...

و من چه تنهام! اينجا بي تو در شهر خودم غريبم... راستش هر جاي دنيا كه باشم اگر بي تو باشم تنهايم و غريب و غمگين !

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می رانداند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست می داشتند...

زن جوان: یواش برو می ترسم

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره

- خواهش می کنم، من خیلی می ترسم

- خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری

- دوست دارم، حالا میشه یواش تر برونی

- منو محکم بگیر

- خودم رو محکم گرفتم ، حالا میشه یواش تر بری؟

- باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم اذیتم می کنه

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز رخ داد یکی از دوسرنشین زنده ماندند و دیگری درگذشت

مرد جوان از بریدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط دریا |

 

مرغ محبتم من، کی آب و دانه خواهم

با من یگانگی کن، یار یگانه خواهم

شمعی فسرده هستم، بی عشق مرده هستم

روشن گرم بخواهی، سوز شبانه خواهم

افسانه محبت، هر چند کس نخواند

من سرگذشت خود را، پر زین فسانه خواهم

بام و دری نبینم، تا از قفس گریزم

بال و پری ندارم، تا آشیانه خواهم

تا هر زمان به شکلی، رنگی به خود نگیرم

جان و تنی رها از، قید زمانه خواهم

می آنقدر بنوشم، تا در رهت چو بینم

مستی بهانه سازم، گم کرده خانه خواهم

گر شاخه امیدم، بشکسته ریشه دارم

باران رحمتی کو، کز نو جوانه خواهم.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

خيلي گشتم...تمام آرشيومو گشتم..تا يه چيزي پيدا كنم و ...بزارم تا...خودم ننوشته باشم! اما...چيزي كه راضيم كنه پيدا نكردم...

آخه ...خيلي دلم گرفته...خيلي...يه بغض سنگين راه گلومو بسته...

داغونم...خيلي داغون...

كاش جور بشه برم حرم... اونجا خفن آرومم مي كنه....

امروز دو تا عاشق رو ديدم... كل تابستون رو از هم دور بودن... اما اين يه هفته رو با هم و در كنار هم گذرونده بودن ...و الان يكيشون رفت.اون يكي خيلي گريه و بي تابي مي كرد...خيلي سعي كردم آرومش كنم... اما فايده اي نداشت... شنبه يارش مياد...واسه دو روز اينقدر بي تاب بود...خواست كه من از خودم بگم...اما من ...بهش گفتم حرفاي من همش غم ودرد....نمي خوام با حرفام حال خوشي كه داري خراب كنم...همه ي لحظه هامو مي دم تا عين تو عاشق كسي باشم كه اين طوري عاشقم باشه...دعا مي كنم واست بمونه بهار...آره بهار دعا مي كنم قد عاشقيش وفا داشته باشه...

امشب دلم گرفته...بغض راه گلومو بسته....امشب خيلي تنهام...تنهاتر از هميشه....خيلي تنها...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

چه بيهوده در غم ها غرق مي شويم و فراموش مي كنيم كه يكديگر را داريم...

من و تو را مي گويم غريبه...

غريبه ي دور من....سنگ صبور غم هاي جانگدازم...

همسفر تنهايي من...

نمي خواهم براي تو هم خودخواه شوم...اما گاه دوريت سخت مي آزاردم...

ببخشم اما گاهي فكر مي كنم...مي خواهي مثل او شوي...و روزي به نقطه اي برسم كه تو هم...اما نه...تو رنگ ديگري داري....تو... فرق داري...ببخشم كه گاهي در نبودن هايت به خاطر غلط بودن باورهايم از اين فكرها مي كنم...

ببخشم كه اندكي...گاهي...نبودنت اذيتم مي كند...

ببخشم كه گاهي اندكي دلم مي خواهد مهربانتر شوي....

ببخشم كه ....

هر وقت بد شدم...هر وقت بهانه گير شدم...يا به قول تو دلم گرفت و بهانه هايم زياد شد...فقط كافي ست ...يادم بيندازي كه هستي و مي ماني...نه اينكه شك دارم...نه!فقط گاهي شايد فراموش مي كنم...شايد هم وانمود مي كنم فراموش كرده ام!...شايد به اين خاطر وانمود مي كنم كه باز بگويي هستي ومي ماني...

جالب است نه؟!وقتي كه هستم و صدايت مي كنم ...تو جواب نمي دهي و وقتي تو هستي و صدايم مي كني من جواب نمي دهم...چقدر بد شده ايم من و تو!

نه تو نه...نه... بد نشده اي ...فقط سرت شلوغ است و من چه خوب معنايش را مي فهمم !

من...مي ترسم ...هميشه وقتي جواب مي دهم ...وقتي كه حرف دلم را گوش مي كنم و جواب مي دهم...تو گم مي شوي...انگار نوبت تو شده كه سكوت كني.....واي از سنگيني اين سكوت هايت...وقتي مي دانم ...يعني با خبرم مي كني و بعد سكوت مي كني....خيلي بهترم...اما امان از وقتي كه...................تمام سلام هايم بي جواب بمانند....مي دانم كه تقصير تو نيست اما به من هم حق بده وقتي بي خبرم!

حوصله ات را سر بردم؟ باز هم ببخشم...  

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

پانزدهم مهر ماه روز بخشايش و دوستي از قديمي ترين جشن هاي دنيا  جشن "مهرگان" فرخنده باد.

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin