تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 توسط tanish |

 

سکوت عجیبی دارد این جا

دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت...

لبخندت و نوشته هایی که ...

با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟

دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت!

وقتی بلند بلند می خوانمت!

تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی.

وقتی می دانم  برق چشمانت را توان دیدن نیست ...

کاش این جا بودی، درست رو به روی من!

سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم یکدیگر را...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

غصه هايت را به من بسپار

 

دل من تاب ريختن اشك هايت را ندارد.

 

آن شب كه مهتاب به حرف هاي من و تو گوش سپرده بود،

 

تو از عشق گفتي و من از عاشقي!

 

تو براي عشق گريستي و دل من ويران شد،

 

نمي داني، هر بلور از اشك هايت

 

چه بي رحمانه به جانم خنجر مي زند،

 

اشك هايت را به من بسپار،

 

من مثل باران بهاري مي گريم

 

تا صداي خنده هاي تو

 

آسمان را به حيرت اندازد!

 

غم هاي تو خرمن وجود مرا آتش مي زند.

 

باز هم مي خواهي در آتش بسوزم؟!

 

هرگز اشك مريز

 

دل من طاقت ندارد!

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط رامین |
سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمي داني ...
نمي دانم با چه کلماتي نامه را آغاز کنم ،
چون نمي دانم حرف هاي دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسي هستي که دريچه هاي قلبم را به سويت مي گشايم چگونه بگويم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشي بر آن نيست ...
حالا که نيستي مثل مرداب تنهايم ،
مثل مرداب آرام و ساکت و غمگين ...
اما اين را هم بدان که اگر کنار من باز نيايي
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا مي گيرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوري نمي تابد و
تمام زندگيم را يکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بيا و برگرد و حرف هايم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بي تو شمعي بي پروانه شده ام ...
و نمي دانم طوفان عشق سرکشم را بي تو چه کنم ؟!
تو نيستي تا حرف هايم را به تو بگويم
پس غم بي هم زبانيم را به باد مي گويم
تا شايد آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم هاي خسته ام ببين ...
ديشب خيال روي تو به من گفت که تو باز خواهي گشت !
آيا تو اين روياي دور را رنگ واقعيت مي بخشي ؟
" ... تو با شب رفتي و با شب مياي از ديار غربت ،
توي قلب من مي موني پر غرور و پر نجابت ... "
مي دانم باز مي گردي و تمام کوچه پس کوچه هاي قلبم را
لبريز از آمدنت خواهي کرد ...
مرا همانگونه ببين که هستم ،
همانگونه که تو را دوست مي دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را مي خواهم ،
پس بيا و دست مرا بگير و از اين شهر غربت زده ،
از اين شهر غم زده به روياهاي خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را مي خواهم ...
به انتهاي احساسي آرام مي انديشم ،
به آنچه که آرامشي بزرگ است و تو همان آرامشي ...
پاکي احساس و قلبت ، روحم را نوازش مي دهد ...
با وجود تو طراوتي را در وجودم حس مي کنم خالي از هوي و هوس ...
اما حالا تنها تصوير خياليم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوري تو را يادآور مي شود ...
تو همچون باران پاکي ، پاک و زلال ...
بيا و مرا از عشق سيراب کن ...
تصوير برگشتن تو مرا تا اوج مي برد و آرام ميکند ...
پس بيا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...
نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

 عذر خواهي دلم را به آن شرط بخشيدم كه اسم عاشقي را نياورد...

درد كمي نيست ........اگر بعد از تقريبا  يك چهارم عمرت بفهمي آن كسي كه عاشقش بودي اصلا وجود نداشته چه حالي مي شوي؟!

گمانم حق با من بود كه از دلم خواستم بي عشق زندگي كند.

خوب پس عشق را كشتم!ساده نبود...ساده نيست!اما گمانم تمام شدنش را باور كردم.

...

گفتم: مي دانم كه دوستم نداري اما ...بازم... عيدت مبارك!

گفت: چرا بايد كسي كه دوسش ندارم فكر كنه دوسش دارم

من دوست دارم باور كن!

اين ها را بعد يك هفته بي خبري گفت!

نفهميد كه درست سر يك ماه...وقتي كه لازم بود بماند نبود!

همان بهانه هايي كه از زيبا شنيده بودم را تكرار كرد....

راستش خواستم بروم...از اين دنيا....با اين همه آدم بي وفا...آن كه همدرد شده بود و قول ماندن داده بود هم سر يك ماه ....

اما ... اگر من هم مي رفتم ... او كه گفت مي ماند و اگر من برايش نمي ماندم پس وفا چه مي شد!؟

حالا مي گويد :خواستم بگويم دوستت دارم اما حيف كه باور نداري.

گفتم :آن كه دوستش داريم هر گونه حقي بر ما ندارد حتي اينكه ديگر دوستمان نداشته باشد

گفت :كاش...

خواستم بگويم ...

ديدم نگفتن بهتر است

...

 

آري دوست داشتن از عشق برتر است!

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط tanish |

 

به نام خداي آفتاب

 

سلام باران جان

به سرزمين آفتاب خوش آمدي!

اينجا فقط باران رو كم داشت....راستي عجب اسم قشنگي داري : باران...

پاك و زلال...و البته دوست داشتني!

مثل من جمعه اومدي....

اميدوارم در كنار هم لحظات خوبي داشته باشيم.

 

                                                                           آبي باش و جاري.

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط صبا |

داستان کوه نوردی که تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید.احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند.در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن).ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید:ازمن چه می خواهی؟. . .ای خدا نجاتم بده! . . . واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . . البته باور دارم. . . اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . . [یک لحظه سکوت] . . .و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست ها یش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت.

 

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387 توسط باران |


ما منتظريم از سفر، برگردي
يکروز شبيه رهگذر برگردي
با کاسه ي آب و مجمري از اسپند
ما آمده ايم پشت در، برگردي
وقتي سر شب که رفتنت را ديديم
گفتيم نمي شود سحر، برگردي؟؟
ما منتظر تو ايم آقا، نکند
يک جمعه غروب، بي خبر برگردي
من گوشه نشين کوچه ي برگشتــم
اي کاش که از همين گذر برگردي
پرواز نمي کنيم از اينجا، بايد
در فصل نبود بال و پر برگردي
وقتش نرسيده است اي مرد ظهور
با سيصدوسيزده نفر، برگردي؟

از ياد مي روند غريبان عاشقان
اي روزگار گم شده اين رسم ما نبود

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم مهر 1387 توسط دریا |

«خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

 

«نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهائی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست»

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط tanish |

 

صدا کن مرا...

    صدای تو خوب است!

        صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست

                   که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش

   من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

                      بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

  و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

                                       و خاصیت عشق این است...

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم و

آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم..!

                  بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

                                                بیا زودتر چیزها را ببینیم ...

 

                            

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط tanish |

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم مهر 1387 توسط tanish |

 

همسفر، خيال مي كني مرگ فقط اين است كه جسمي با چشم هاي بسته و قلب خاموش را توي يك جعبه ي چوبي و شيشه اي تا زير زمين بدرقه كنند و بعد اشك و خاك رويش بريزند تا آرام بگيرد و خودشان هم تا چند روز سياه بپوشند و اشك بنوشند و دسته گلي با روبان مشكي پرپر كنند و نام آن جسم را فرياد بزنند و فريادشان عين انعكاس صدا در كوه شود و بعد چشم باز كنند و ببينند يك سال از كوچ آن جسم گذشته است و بايد بروند و وانمود كنند هنوز غمگينند اما با خودشان به اين نتيجه ي تلخ برسند كه ياد او را همراه با جسمش زير يك عالم خاك سرد پنهان كرده اند، نه همسفر، مرگ يعني بداني كسي برايت مي ميرد  يا لااقل به عشق تو نفس مي كشد و بعد زندگي را هم دوست ندارد چه رسد بي تو زندگي كردن را و بعد آن را هم از او بگيري  به جرم جنونش يا اشتباهش يا اصلا تقصيرش، در خلاء نبودنت حبسش كني تا به مرگ تدريجي برود و بميرد نه مرگ طبيعي جسم، مرگ يعني اينكه بداني كسي بي تو، بي ستاره ات هفت آسمانش شب است، خورشيد نمي شناسد، روز ندارد، لحظه نمي فهمد، ساعتش روي آخرين لمس حضور تو مانده است. وتقويمش هنوز تحويل سال را نچشيده است و بداني و بگذاري  به همان حال بماند  تا بميرد، اصلا ته دل مثل حريرت هم تكان نخورد يعني همين طور است دل تو! دلي كه طاقت تصور هيچ شكستني را ندارد، جفت مرده ي قناري را نمي تواند ببيند، گنجشك را نمي تواند تصور كند وقتي زخمي از تير روي بالش علامت درد كشيده است اينگونه باشد. تو مي داني كه من چه مي كشم چيزي فراتر از درد، بالاتر از زجر، سنگين تر از سوار شدن اورستي بر شانه اي، مي داني و مي خواهي كه همين گونه باشد. و اين خواستن تو تنها نفسي است كه مي گذارد بنويسم و برايت تصوير كنم.

اينجا خبري نيست وقتي از تو خبري نمي رسد قاصدكها همه در برف زمستان سال مانده اند، درست عين تقويم سياه من و سرنوشت بي عاقبتم، به خدا تمام شدم تمامش كن. عكسهايت هم تمام  پر از لكه هاي گريه است. عكست با من همدردي مي كند با چهره ام، درست عين قاب عكس، بيهوده زنده ام، چهره ام پر از چين هاي تنهائيست و من عجيب مي ترسم از اينكه كسي را كه فراموشش نكرده ام فراموشم كرده باشد. من كه نمي فهمم اما نكن، با اين نقطه ديگر بازي نه، همسفر، قولم عين بد قولي هاي تو اعتبار دارد، عين طلوع و غروب خورشيد، خط رويش نمي افتد، سالم است، دل است و قتي بگويم ديگر تكرار نمي شود خودم راستش را گفتم. من وتو كه تا به حال از اين اتفاق ها نداشتيم. انگار حسودي، بي رحمي، كسي از راه آمد و زهر اين اتفاق را در جام زندگي ام پاشيد و رفت، بيشترش را تو نوشيدي و جرعه اي هم من و افتاد آن چيزي كه نبايد مي افتاد، اما خيلي ها شايد از صداي افتادنش تحويل سال يا فصلي را احساس كردند و من ترسيدم عين نوعروساني كه تنها بد شگوني را در شكستن آينه ي عروسيشان مي دانند و تنها آينه است كه در يك اتفاق ساده خرد مي شود .

خودت حالم را مي داني چه با تشبيه، چه بي مثال، قصه مي گويم، بي خود حوصله ات را سر مي برم. تو كه نمي شنوي يعني نمي خواهي كه نوشتنم را بخواني، اين بار دوم است كه مي نويسم ببخش،اي را هم نبخشيدي لااقل اصل كاري را ببخش. به خدا، ادب شدم... باشد من پيش هر كس كه بگويي و بخواهي مي گويم و مي نويسم كه بدم، كه تقصير من بود، كه من چون ديوانه ي توام خطرناكم يعني ممكن است دست به كارهايي بزنم كه دور از خلق آدميزاد است و از روي هر چه كه بگويي جريمه بنويسم و مي نويسم من تنبيه شدم، باور كن. تو از من دور شدي، حتي دورتر از اين فاصله ي خاكي! اما برگرد. اين حق من نيست اگر بود ادا كن لطفا كافي ست. آه مي كشم همسفر آنقدر آه  تا همان كسي كه تو را به من داد دوباره تو را به من بازگرداند.

كسي كه بيشتر از همه ي دوستت دارم هاي دنيا دوستت دارد.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم مهر 1387 توسط دریا |

اگر عشق نبود، چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم،

چگونه به لحظه ی وصال بعد از هجران خوش بودیم،

به کدامین بهانه می گریستیم

و به کدامین بهانه لبهایمان برای خنده باز می شد؟

آری!

بی گمان پیش از اینها مرده بودیم،

اگر عشق نبود.

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin