Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387 توسط دریا
|
آیری دوشدوم من آرازدان او لای لایدان او آوازدان یادیمدایدی عزیز آنام سن یاتاندا لای لای چالام کینه نی دیلدن پوزارام عشقینده دیوان یازارام عشقین دیلده قاناد چالیر سنده ن «شفق» الهام آلیر
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط tanish
|
امشب دلم كلي بهانه دارد....از همه نوع و همه رنگ....فكرش را بكن...كلي بهانه براي اشك ريختن در يك شب.... براي حرف زدن...براي عاشقانه گفتن....گفتن از تمام دردها....دردهايي كه از دل سپردن به يك سيب شروع شد....واي فكرش را كه مي كنم....من و تو...ما! همه از اول تا آخر...محكوميم...محكوم به تحمل...تحمل اين دنيا به خاطر هوس يك سيب! خدا چه بخشنده است كه اينگونه رهايمان نكرد....فرستاد ...فرستاد...فرستاد...و ما گاه نديديم.....تا....تا ....رسيد به علي........باز هم يك هوس كار دستمان داد...و....تف بر اينگونه انسانيتي! آري... امشب دلم كلي بهانه دارد....از همه نوع و همه رنگ.......كلي بهانه براي اشك ريختن در يك شب................................. در اين شب...........................................دلم كلي بهانه دارد..................................... نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط tanish
|
برای آمدنــــت انتـــــــظار کافی نیست دعا و اشک و دلی داغدار کافی نیست خودت دعا کن مهربان ! که برگـــــــردی نگاه این همه چشم انتظار کافی نیست نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط Loyal
|
هَلا اي فرشتگان آسمان ، سفره ها را بگسترانيد که ميهمانان خدا در راهند ! ميهماناني که چشم به کرامت ميزبان دوخته اند ، کوله بارهايي از گناه سوغات عالم خاک، به همراهشان هست ، ملامتشان نکنيد تشنه اند و گرسنه ،پذيرايشان باشيد ! هلا اي فرشتگان ،دست ما را بگيريدما مشتاق آسمانيم ، عقال از پايمان بگشاييد ، ميخواهيم آن شب قدر که به طواف اماممان به زمين مي آييد ما هم همراهتان باشيم ، به کوله بار گناهمان نگاه نکنيد ما بي قرار اوييم ، اي فرشتگان اينجا مثل آسمان نيست ، هر چيزي اينجا يافت مي شود تعجب نکنيد ، گناهکار عاشق يا عاشق گناه کار !! هلا اي فرشتگان ، از ملکوت چه خبر ؟ آنجا درباره ما چه حرفهايي مي زنند ؟ اميدي هست ؟ يا برگرديم ؟ او مي خواهد حرفهاي ما را بشنود يا از صداي ما متنفر است ؟ آنجا سخن اندر رضا مي رود يا هنوز بر ما غضب دارد ؟ بگوييد فرشتگان ، بر گرسنگي و تشنگي ما ترحمي مي شود يا تقديرمان چيز ديگري است ؟ بنا نداريد که بگوييد گريه ها و دعاهاي اماممان اثري بر بخشش ما ندارد ؟ آنها پيش خدا خيلي عزيزند،نه فرشتگان...خدا حرف آنها را زمين نمي اندازد ، هلا اي فرشتگان ، شما چه ميدانيد ؟ ميدانيد نامه از فاطمه داشتن يعني چه ؟ ميدانيد سفارش شده عباس يعني چه ؟ ميدانيد قسم به فرق بشکافته يعني چه؟ ميدانيد دست به چادر خاکي آويختن يعني چه؟ ميدانيد پشت سر بريده قايم شدن يعني چه؟نه نمي دانيد ، اينها ديگر از قدرت درک شما بيرون است . او بر گرسنگي ما ترحم مي کند و سلام بر گرسنگي براي خدا ، او به چشم هاي خسته از بي خوابيمان آرامش مي دهد و سلام بر شب زنده داري براي خدا ، به دعاي سحر به ابوحمزه ، و سلام بر شب طواف فرشتگان به دور مهدي و سلام بر شاهد شهيد شبهاي قدر ،علي ! سلام بر لحظه هاي بک يا الله در دل شب به شوق بخشيده شدننوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط tanish
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط tanish
|
امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم ! امشب هوا باراني است و من ... نه! من امشب مي گريم ... شايد دل گرفته ام ، همچو ابر باراني گشايشي از گريه ی شبانه بگيرد ... شايد اشك هايم در ميان قطرات باران گم شود ... باران اشك هايم را مي شويد ... شايد هيچ كس نفهمد كه من گريسته ام ... اما نه! تو حتماً مي فهمي! فردا که بیایی صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد ... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط Loyal
|
چه لحظه شیرینی
است شنیدن حرف دل و چه آرامش بخش است آن هنگام. خشت هایش همراه
با یاد تنها محبوب شکل گرفته باشد. چرا که " تنها بنایی که
اگر به لرزه درآید ، محکم تر میشود دل است " نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط tanish
|
يك نفر را مي شناسم كه روح بلندي دارد... تنهاست ...اما با خدا! عاشق است...اما عاشق همه...عاشق زندگي بخشيدن...عاشق لحظه لحظه زندگي با همه ي تكرارش. مي بخشد بي هيچ چشم داشتي...بدون آنكه كسي بداند..._: دلم نمي خواهد بدانند! جمله اش را من تمام مي كنم:دلم نمي خواهد كسي بداند كه زندگي را هديه دادم،تو هم اشتباهي فهميدي....مبادا به كسي بگويي! دستانش پر از مهر است...شايد من كم مي شناسمش...اما فهميدم كه به همه نزديك است....گويي همه دوستش دارند...آن هم عاشقانه! اما اندكي بدجنس است....محض مزاح گفتم!براي هديه ي خنده به كنج لبانش....او كه شاد مي شود...احساس مي كنم همه شاد مي شوند...همه ي آن هايي كه عاشق لبخندش هستند....و خدا. فرصت من كم بود...خيلي كم براي لمس نگاهش....همان چند دقيقه را هم....شايد فرار كردم...شايد خجالت مي كشيدم...يا ....خودم را به آن راه مي زدم!....باورم نمي شد....كارهاي خدا....و باز قدر ندانستن من. هنوز مانده ام ....چرا قدر دقايق را ندانستم....شايد اين گذر دور به خاطر او بود.... شايد...شايد...شايد....روزي صادقانه...بي بهانه...و بي هيچ ترسي بگويم : چه بر سر دلم آورده! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط دریا
|
اولموشام بیزار عشقینده ن کی سودا اهلی سن بیلمه سن بیر تشنه حالین سانکی دریا اهلی سن من کی صحراده ن گلیردیم قطرییه محتاجیدیم سنده کی آتدین دئدین گئت سنده صحرا اهلی سن دوزدئدین دریا قووشماز هئچ زمان صحرائیلن آنلادیم آخر کلاموندان کی معنا اهلی سن گورمه دیم رویاده حتّی چهرۀ آرامووی اونداکی بیلدیم منیم تک سنده رویا اهلی سن عشق بازاریندا پایلیردیم محبّت گوللرین سن باخارکن من خیال ائتدیم تمنّا اهلی سن باخدین امّا آلمادین حتّی اونون بیر شاخه سین سن اوزاخلاشدیقجا من بیلدیم تماشا اهلی سن نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط tanish
|
در جواب آن گلي كه گفت: می دانم! تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند! اما شمار آنهایی که عاشق می مانند، از انگشتان ِ دست هم بیشتر نیست! آري راست مي گويي عاشقي ها چه آسان شده است و ليلي و مجنون ها فراوان . چه آسان به خودشان اجازه مي دهند اسم هر نگاه وتپش وهوس را عاشقي بنامند … از تقدس عشق چيزي باقي نمانده ،به سادگي عشق را هم وزن هرزگي مي دانند. ساده و زود عاشق مي شوند و از آن ساده تر و زودتر فارغ. دل هاي گرانبهايشان محل رفت وآمد شده آن هم رفت وآمد هر بي سرو پايي. من نيز مثل تو به دنبال جرعه اي وفا مي گردم، چيزي كه اين روزها سخت مي شود پيدايش كرد...! آري اين روزها " آدمك هاي " الكي گهگاه زياد هوس باز مي شوند ! كو عاشقي كه ارزش دل را بداند، وفادار باشد و بماند با تو تا هميشه؟؟؟ نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط صبا
|
اوج یک احساس ، ابراز آن است
به گفته ی سعدی : آنکه دست از جان بشوید ، هر چه در دل دارد بگوید . در مسیر عشق باید همیشه مسافری بود که آماده ی کوچ کردنیم . اوج یک احساس و شکوه عشق ، در انعکاس و ابراز آن است . یک انسان سالم ، عمیق ترین احساسات باطنی خود را بروز می دهد و انسانی ناسالم ، قدرت ابراز و بیان عشق و عواطفش را در خود نمی بیند . جامعه ای که در آن فرد نتواند از عمیق ترین احساسات درونی اش با خود بگوید و پدر و مادر نتوانند در مقابل دیگر اعضای خانواده ، عشق و محبت خود را بروز دهند ، اجتماعی مرده و کالبدی بی جان از انسان های به شدت نیازمند مهر و محبت و عشق است . ابراز احساسات ، ما را در عمق وجود همدیگر غوطه ور می سازد و به ما فرصتی می دهد تا که نواقص و موانع خود را بیشتر بشناسیم و به یاری همدیگر ، بهتر به سوی رشد و تعالی و موفقیت حرکت کنیم . ابراز عشق و محبت ، جریان آن را در وجود و زندگی مان تسریع می بخشد و هر لحظه اثرات نفرت و درد و رنج و مشکلات را از روح و جسم و جان ما می زداید و با خود می برد . ثروتمند بودن و احتکار ثروت حماقت است . ثروت را می بایست به جریان انداخت تا به جای اینکه ثابت بماند ، رشد کند . و مثال عشق هم چنان است . عشقی که در قلب بماند و ابراز نشود ، درد و بلا است و زندگی آدمی را نه تنها رشد نمی دهد بلکه آن را به رکود می کشاند . هنگامی که عشق ما عیان شد ، می توانیم قدرت و خلوص و اثرات مثبت آن را ببینیم . کسی که با تمام وجود عشق خود را ابراز می کند ، می تواند انسان واقعا مسئولیت پذیر و موفقی باشد . ابراز عشق ، باعث جریان بیشتر عشق و عاشق تر شدن عشاق می شود . ابراز و بیان عشق حتی باعث جاری شدن عشق و مهر و محبت در جامعه هم می شود . و انسان ها چه بی فکرند و پندارند ............. نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 توسط Loyal
|
مهربانا دریاب مرا منم .... بنده ای از بندگانت مرا خوب میشناسی به بزرگیت کوچکیم را ببخشای به رحمانیت از گناهانم درگذر به رحیمیت چراغ مهری که در دلم روشن کردی خاموش مگردان خدایا سخت دلتنگم ... دلتنگ تو ... دلتنگ او .. دلتنگ خویشتن ! خدایا دریاب مرا که سخت پریشانم ! پریشان نه از سردرگمی پریشان توام جانا و میدانم که میدانی ! دلم برای شیطنت های کودکانه ام در کنار تو تنگ است دلخوش به یاد و خاطراتت همین مرا بس میدانی .. دارم بزرگ میشوم میدانی ... هرچه میگذرد بیشتر احساس میکنم کالبدم خالی از جان می شود من به خدا گفته بودم هرگاه تورا دردی ببار آمد از جانم بکاهد بر تو بیافزاید گویی تو را غمی آمده ؟؟؟ سخت پریشان تو ام یارم دلبرو دلدارم برایت شمعی روشن کرده ام نذر و نیاز کرده ام او صدایم را میشنود به زودی رها میشوی از غم ها و سختی ها گفته تا پیش از خاموش شدن شمع جوابم خواهد گفت ! میخواهم بگویم : سلام دلبرکم دلم برایت تنگ شده تو نیستی اما میدانم میدانی حالم و روزم را پریشانی و شوریده سریم را میدانی از برای خودم نگران نیستم چرا که به آرزویم رسیده ام عاشقی واقعی را خدای مهربان نصیبم کرد مهربانم در عین شوریده سری شاکری را نصیبم کرد گفته دستم را میگیرد در این راه دارم یاد میگیرم در رهایی عاشق بودن را عزیزکم ... دلبرکم ... دلتنگ توام .. اما باید از عشق گذشت و عاشق ماند ... نه اشتباه نکن ترک دیار عاشقی نخواهم کرد عاشقتر خواهم بود هر روز که خورشید طلوع میکند و هر شام که مهتاب بر می آید هر روز با نام خدا برای سلامتیت دعا میکنم هر شام با دعای پیش از خواب برایت شمعی روشن میکنم در قلبم ... قلبم هر لحظه در یاد توست ... دوستت دارم هر روز بیش از روز پیش .... خدایا آماده ام ! میدانم از من نمیخواهی فراموشش کنم میخواهی در عین عاشقی رهایش کنم و همراه تو بیایم میخواهم راهی را شروع کنم که نمیدانم لیاقت دارم به آخرش برسم ؟؟؟؟ برایم دعا کن ای عشق دعا کن همانطور که در راه تو ثابت قدم بودم در راه آسمانی شدن نیز محکم و استوار پیش روم میدانم خدایا ... گفته ای ره دشوار و صبر من اندک است اما تو همراه منی ... به من بیاموز صبور بودن را .. Azizami نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط رامین
|
طبیبان بر سر بالین من آهسته می گویند
که امشب تا سحراین عاشق دیوانه می میرد دلم در سینه می سوزد ترا نادیده می میرم حدیث آرزوهایم همه ناگفته می ماند..... روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد. و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي. گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ... هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ... نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط tanish
|
دست هايي که ياري مي رسانند مقــدس تر از دست هايي هستند که دانه هاي تسبيح را مي گردانند . نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط tanish
|
از آغاز پروانگی تا به حال در هر کوچه و بن بست و خیابان و بیابان همه سراغ آن اوی پنهان در قلبم را گرفتند و من سربه زیر اما سر بالا جوابشان را دادم … نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط tanish
|
به نام خداي خورشيد سلام به همه ي بچه هاي سرزمين آفتاب من يه تازه وارد آشنام از يه شهر دور...اميدوارم منو تو جمع صميميتون بپذيريد. لحظه هاتون گرم! نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط tanish
|
بيا كه بي تو نه لحظه را لطافتيست و نه شب را صداقتي... يا مهدي(عج) نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط دریا
|
ای همنشین بیستون! بیا ببین که سالها... نشسته ام به پای عشق شیشه ای و بی صدا شکسته ام در انتظار تیشه ای.
به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا جز به دیدار رخت ملتمسی نیست مرا عاشق روی توام ای گل بی مثل و مثال به خدا غیر تو هرگز هوسی نیست مرا پرده از روی بینداز به جان تو قسم غیر دیدار رخت نظری سوی کسی نیست مرا بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست اه بی تاب شدن عادت کم حوصله ها ست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست.
ما دو تن مغرور هر دو از هم دور وای در من تاب دوری نیست ای خیالت خاطر من را نوازشبار بیش از این در من صبوری نیست بی تو من تنهای تنهایم من به دیدار تو می آیم. |
|