Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 توسط رامین
|
در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت ميکردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مينشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره ميديد، براي هم اتاقيش توصيف ميکرد. پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميکردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده ميشد. همانطور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميکرد، هم اتاقيش جشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميکرد و روحي تازه ميگرفت. روزها و هفتهها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره ميتوانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف ميکرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود! نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط دریا
|
طبیبا بس کن این درمان، من بیمار می میرم مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، می میرم دمادم می شوم کاهیده تر زین عشق جان فرسا ز من شویید دست ای دوستان، کاین بار می میرم ندارم تاب دیدارت، که با آن شعله می سوزم نمی خواهم تو را بینم، کز آن دیدار می میرم من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم به شهر غم غریبم، روی بر دیوار می میرم گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گلچینی به خواری عاقبت در گوشه ای چون خار می میرم شکفتم بی هوس بر شاخه ی لرزان عمر، اما چنان نازک دلم کاخر به یک رگبار می میرم هزاران قصه گفتم، شاهکار شعر من دانی چه باشد آنکه من لب بسته از گفتار می میرم سخنهایم گرامی تر ز درّ باشد، ولیکن خود چه بی قدر آمدم دنیا، چه بی مقدار می میرم ز دست حاسدان و دوستان سودجو اکنون چنان عزلت گزین گشتم که بی غمخوار می میرم ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مأنوسم به خود زین درد می پیچم که دور از یار می میرم.
اگر می خواهی بدانی چه بوده ای، بنگر که چیستی؟ و اگر می خواهی بدانی که چه خواهی شد، بنگر که چه می کنی؟ نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط
|
قبل از ازدواج . . متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد !!!
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط رامین
|
•شاید آن روز که سهراب نوشت :
• / تا شقایق هست زندگی باید کرد ،
•/ خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
•/ باید این گونه نوشت :
•/ هر گلی هم باشی
•/ چه شقایق چه گل پیچک و یاس
•/ زندگی اجباریست
|
|