Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 توسط Loyal
|
سلام مهربونترین از کجا بگویم که سراسر تشویش و بی قراریست خدایا کاسه ی چه کنم چه کنم به دست گرفته ام و سر درگم خیابانهای خیال را طی می کنم ! خسته ام خسته تر از تمام ایام تو میدانی چرا ! هیچیک از سئوالاتم را جوابی نیست جز جملات کلیشه ای که هیچیک تن تبدار مرا مرهم نیست خدایا از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ! وقتی به اطرافم مینگرم میبینم آدمیان سه دسته اند برخی از آنها چنان سرمست و شاد غرق این دنیایند که گویی آخرتی نیست ... برخی چنان در ریاضت و سختی که گویی در دنیا هیچ لذت سالمی نیست ... برخی مثل من سرگردان در کوچه های خیال نه دنیایی و نه آخرتی ! گفته بودم میخواهم عاشقت باشم اما من کجا و عشق تو کجا ! گفته بودم میخواهم از زمینی بودن بگذرم و آسمانی شوم اما من کجا و زمین و آسمان کجا ! آنقدر دلم سیاه است که حتی جواب ساده ترین سئوالاتم را هم نمیدانم و سرگردانم ! عشق چیست ! چرا هرکه سفر کرده ی این دیار شد دل شکسته و نا امید ترک این دیار می کند ؟؟؟ تو کیستی که همه کسی ! نمیتوان دیدت و یا صدایت را شنید ! از من به من نزدیکتری از مادر مهربانتر و از پدر دلسوزتری اما باید از تو ترسید ؟؟؟ چگونه ترس از خدا را در دل بپرورانم در حالی که از کودکی مادرم میگفت تو از او هم مهربانتری ؟؟؟ چگونه مهربانیت را رد کنم در حالی که همیشه خطاهایم را ندید گرفتی ؟؟ چگونه مهربانت بدانم در حالی که همیشه در اوج شادی غم را مهمان خانه ی دلم میکنی ؟؟؟ خدایا سخت گمراه و پریشان گشته ام ! چرا زمان شادی به ثانیه نمیرسد و زمان اندوه با سال تمام نمیشود ؟؟؟ خدایا خسته ام مثل دیگر مخلوقاتت میدانم تویی که می آیی اینجا و میخوانی ، مینویسی سخن دلم تکرار مکررات است همگان مانند من هستند ! چرا ما فرزندان این زمانیم ؟؟؟ دلم میخواست درکت میکردم اما روحم کوچکتر از آن است که بتواند تو را بفهمد ! گاهی فکر می کنم وقتی ما بندگان که همجنس همیم همه از یک قطره پدید آمده ایم برتری بر یکدیگر نداریم اینگونه هر یک خود را تافته ی جدا بافته می داند چگونه انتظار دارم تورا ،تویی که مالک منی مالک آسمانها و زمین و کهکشانها درک کنم ،بفهمم ، حس کنم ؟؟؟ اویی که مرا از آن خود خواند و گفت بی من حتی ثانیه ای زندگانی نتواند کرد به سادگی دم و بازدمی مرا نادید میگیرد چگونه انتظار دارم خدایا تویی که من در حقت بندگی نکردم هرچه گفتی نکن ، کردم ! هرچه گفتی بکن ، نکردم ! چگونه انتظار دارم از میان آن صد صفتی که به اسماء حسنی شهرت دارد به جای جبار بودن تو رحمانیت و رحیمیت و کریمیتت را ببینم ؟؟؟ من که خود میدانم چه هستم و چه کرده ام ! خدایا کمکم کن از این گمراهی بیرون بیایم خدایا کمکم کن از این بی قراری رهایی یابم خدایا کمکم کن از این آشفتگی ها جدا شوم خدایا مرا هدایت کن خدایا مرا به راهی که حق است و راه توست هدایت کن مرا از آشتفگی رها کن رهایم کن ! خدایا عزیزم را عزیز بدار و آنچه از خوبی قرار است بر من روا بداری بر او ارزانی دار Azizami نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط رامین
|
دوباره نمي خوام چشماي خيسمو كسي ببينه يه عمره كه حال و روزه من همينه كسي به پاي گريه هام نمي شينه بازم دلم گرفت و گريه كردم بازم به گريه هام مي خندم بازم صداي گريمو شنيدن همه به گريه هام مي خندن دوباره يه گوشه مي شينمو واسه دلم مي خونم هنوز تو حسرت يه همزبونم ولي نمي شه و اينو ميدونم بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوي غم گرفته كسي نفهميد غمم چي بوده دليل يه عمر ماتمم چي بوده
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط دریا
|
بگذارید که از خانه به میخانه / روم گاهی از تنگدلی، در پی پیمانه روم بگذارید من گمشده لیلا، گاهی / همچو مجنون به هوای دل دیوانه روم گاه گاهی بگذارید، بر همنفسان / بهر تسکین دل سوخته، مستانه روم دلم از صحبت و دمسردی خویشان بگرفت / بگذارید زمانی بر بیگانه روم بگذارید اگر هم ز حقیقت سخنی است / من بی حوصله در قالب افسانه روم. من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد، آن آشنا کرد... آن قدر دل کندن از تو سخت است، که در آخرین کوپه از آخرین واگن قطار نشسته ام! تا هر چه قدر می شود... دیرتر ترکت کنم!!!
می پرسد: "چه کار می کنی؟" می گویم: "به آینده فکر می کنم!" می پرسد: "آینده؟" می گویم: "آ: آری، کاش ی: یک بار ن: نشان بدهی د: دوستم داری ه: همین!!!" نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط دریا
|
همیشه اینگونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست میدهی. پیش از آنکه خوب نگاهش کنی، مثل پرنده ای زیبا بال میگیرد و دور میشود. فکر میکردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشید از پشت کوهها سرک میکشد، در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی، هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی. همیشه اینگونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای، زود از دنیای تو میرود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردّی از او در خیابان نیست. فکر میکردی میتوانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابیهای تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها میرفتی. هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک میریختی. همیشه اینگونه بوده است. وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر، خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب، وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری، ناباورانه او را در کنارت نمیبینی. فکر میکردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملأ بر تن نکرده بودی. هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی. همیشه اینگونه بوده است. او که میرود، او که برای همیشه میرود، آنقدر تنها میشوی که نام روزها را فراموش میکنی، از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید. احساس میکنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای. احساس میکنی کلمات لال شده اند، پلها فرو ریخته اند، کفشها پاره شده اند، دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند. راستی، اگر هنوز او نرفته است. اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است، اگر هنوز میتوانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ بخوانی، قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که میخواهد او را از زمین به آسمان ببرد، بگو: تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند میدهم، او را از من مگیر! |
|