Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه دوم شهریور 1387 توسط Loyal
|
در دلم با تو خلوت می کنمبه نظاره نشسته ای مراهمیشه نگاهت مرا مست خود می کندنگاهت زلال استبه زلالی آسمان کویر پر ستارهبرق نگاهت مرا مجذوب خود کردهبه یاد می آوری روزی را که بی اجازه عاشق شدیم ؟؟؟یادم می آید آن لحظه ای را که روح مرا تسخیر کردیوقتی به خود آمدیم در جای غریبی بودیمانگار ابتدای جنگلی تاریک بود خیلی تاریکصدایی آمد اینجا محل آزمودن عاشقان استشما عاشقید ؟؟محکم دستم را فشار دادی ؛ خیلی مصمم با هم گفتیم آری !صدا گفت اگر پایان این راه را نیز با هم بودید آنگاه پذیرفته است جوابتان !به راه افتادیم , باید از جنگل می گذشتیم , باید می فهمیدند ما واقعا عاشقیم ..هرچه پیشتر می رفتیم جنگل تاریک و تاریکتر میشدخیلی وحشتناک بودصداهای غریب و نامأنوس , من میترسیدم اما تو کنارم بودیتو دلگرمم ساختی , این فقط یک بازی است و ما حلش می کنیماینها را تو گفتی , انقدر لحنت مصمم بود که آرام شدم و مطمئنخیلی راه رفته بودیمپایم به تخته سنگی خورد و تعادلم را از دست دادمبرای لحظه ای دستم از دستت جدا شددر آن تاریکی پیداکردن دستت محال بود محالهرچه بیشتر می گشتم کمتر می یافتمصدایت کردم , بغضم شکست و گریه سر دادمصدای گریه ات را می شنیدم که دورو دورتر میشدتو هم به دنبالم می گشتی , اما دور تر می رفتی ....دیگر صدایت نمی آمد ...هرچه فریاد کشیدم جز پژواک صدایم پاسخی نبود ...نشستم , گریه کردم ...امیدوار بودم به روزهای دیگر تا باز بیابمت چرا ؟؟چون ایمان داشتم به عاشقیت , عاشقیمآن صدا گفت اگر واقعا عاشق باشیم با هم به انتهای راه می رسیم !ما واقعا عاشق بودیم پس حتما همدیگر را بار دیگر میافتیم ....تو هم مانند من ایمان داری به عشقمان نه ؟؟؟تو نیز مطمئنی که ما بازهم یکدیگر را میابیم و با هم این راه را به پایان می رسانیم ؟؟؟
Azizami نوشته شده در تاريخ شنبه دوم شهریور 1387 توسط دریا
|
سلطان سرزمین کوچکی مدام از خود درباره هدف و معنای زندگی می پرسید. این سوالات به حدی ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود. موضوع را با پیشکارش مطرح ساخت. پیشکار گفت: "این سوال پیچیده ای است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسیم کنید و بعد نزد حکیم کهنسال و گوشه گیری بروید که در کوهستان زندگی می کند و از او جواب سه سوال خود را بگیرید. سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در این سه پرسش خلاصه کرد: 1- بهترین زمان برای هر چیز کدام است؟ 2- مهمترین افراد در زندگی ما چه کسانی هستند؟ 3- مهمترین کار چیست؟ پیشکار به سلطان کمک کرد تا به جستجوی حکیم پیر که در لباس یک روستایی ساده در کوهستان زندگی می کرد، برود. سلطان که از این فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتی به نزدیک محل زندگی پیرمرد رسید، محافظانش را متوقف کرد و به تنهایی به طرف خانه حکیم رفت. حکیم، درحالیکه از سر و رویش عرق می ریخت، زمین کوچکش را بیل می زد. این کار برای پیرمردی به سن و سال او بسیار طاقت فرسا بود. سلطان با دیدن او بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد. حکیم با دقت به او گوش کرد. سپس لبخندی زد و دوباره به بیل زدن مشغول شد. سلطان متعجب به حکیم گفت: "این کار برای شما سنگین است. اجازه دهید کمی به شما کمک کنم." حکیم بیل را به او داد و خود در گوشه ای نشست. پادشاه بعد از ساعتی دست از کار کشید، رو به حکیم کرد و دوباره سوالاتش را پرسید. حکیم بدون اینکه جوابی بدهد، بلند شد و به او گفت: "حالا شما کمی استراحت کنید. من به کار ادامه می دهم." اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بیل زدن مشغول شد و با اینکه به این کار عادت نداشت، چند ساعتی روی زمین پیرمرد کار کرد. بالاخره بیل را کنار گذاشت و از حکیم پرسید: "من اینجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگیرم. اگر نمی توانید به من پاسخ دهید، بگویید تا به قصر برگردم؟" در همین لحظه، مردی مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پیش پای سلطان از حال رفت. زخم بزرگی در سینه او بود که به شدت خونریزی داشت. سلطان ظرف آبی آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پیراهن تمیز خود را بر تن مجروح کرد. بعد به کمک حکیم او را روی تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روی زمین دراز کشید. وقتی چشم باز کرد، خورشید کاملأ در آسمان بالا آمده بود. او حکیم را در حال غذا دادن به مجروح دید. مرد با دیدن سلطان گفت: "مرا عفو کنید. تقاضا می کنم مرا عفو کنید!" سلطان با تعجب پرسید: "چرا این تقاضا را می کنی؟" و غریبه ماجرای عجیب خود را چنین بیان کرد: "شما مرا نمی شناسید. اما من شما را به خوبی می شناسم. من دشمن شماره یک شما هستم. در یکی از جنگها، شما پسر مرا کشتید و تمام اموال مرا به غنیمت گرفتید. وقتی فهمیدم قصد دارید به دیدن حکیم بروید، تصمیم گرفتم شما را به قتل برسانم. ساعتها انتظار کشیدم تا از نزد حکیم برگردید، اما وقتی خبری از شما نشد، به سمت خانه حکیم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و به من حمله کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اینجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمی کردید مرده بودم. اکنون من زندگی خود را مدیون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهیم بود." سلطان از اینکه به راحتی یک دشمنی دیرینه به دوستی تبدیل شده بود، خوشحال شد و نه تنها او را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نیز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را برای درمان او بفرستد. سپس به محافظان دستور داد تا غریبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند. سلطان قبل از رفتن، تصمیم گرفت برای آخرین بار سوالاتش را از حکیم بپرسد. پیرمرد نگاهی به او انداخت و گفت: "شما جوابهای خود را گرفتید!" پادشاه با تعجب پرسید: "کی؟ چگونه؟" حکیم گفت: "همین دیروز! اگر شما به ضعف و پیری من رحم نمی کردید و زمین را بیل نمی زدید، مورد حمله دشمنتان قرار می گرفتید. پس بهترین لحظه، همان زمان بیل زدن مزرعه بود و مهمترین شخص برای شما، من بودم و مهمترین کار، کمک کردن به من بود. وقتی غریبع مجروح نزد ما آمد، مهمترین لحظه، زمانی بود که شما به معالجه او پرداختید. اگر این کار را نمی کردید، زخم او خونریزی می کرد و تلف می شد و شما فرصت آشتی کردن با یک دشمن سرسخت را از دست می دادید. پس مهمترین شخص، همان مرد غریبه و مهمترین کار، مراقبت از او بود." ای داستان درس مهمی به همه می دهد و آن این است که: "به یاد داشته باشیم، تنها لحظه مهم زندگی ما همین الآن است و مهمترین شخص زندگی ما، کسی است که همین الآن در کنار او هستیم و مهمترین کار زندگی ما، عملی است که برای خوشحال کردن و سعادت این شخص می توانیم انجام دهیم. اگر این پند را بخاطر بسپاریم هدف و معنای زندگی را دریافته ایم!" |
|