Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 توسط
|
در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به کیش خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت اب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهش
ت اشتیاق نغمه ی اشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار تحیر کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و اب استغنا پر خواهم داشت تا حماسه ی جود الهی را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید و به مثال عشاقان دیار وصل در گود کارزار الهی کباده ی مستی خواهم زد و فریاد هستی . تا شاید بدین سان سرسرای هبوط را جانی دوباره بخشم و کویر دل را در مسلخ عشق قربانی نمایم و طاق اسمان جاودانگی را با نقش تحیر ازین بندم و اذان عشق را در وقت ایمان جاری سازم تا صور منیع راحله ی تحول را با چشم دل احساس نمایم و به سهای اکبر در اسمان کرامات خداوند بالباب بدل گردم.نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط رامین
|
تمام روزها را هل می دهم ... تا به پنجشنبه می رسم، مولاجان،اما پنجشنبه ها هرچه می کنم بغضم را داخل دلم هل دهم،نمی شود. پنجشنبه هایم،اشک شوق در می آمیزد با اشکی که از ترس فردایش می ریزد... مولاجان... هیچ می دانی تقویم را چند بار ورق زده ام تا به جمعه برسم؟؟... و آن وقت خاطره های تنهایی و بی کسی ام را که گوشه ی تقویم ،جمعه ها نوشته ام،از نو بخوانم؟؟ چندین بار؟؟... چند بار آینه ی غبارزده ی دلم را پاک کرده ام و شسته ام تا لااقل عکس جمکرانت ، تنها امیدم باشد؟؟... یگانه ی آدینه هایم؛ چند بغل نرگس بچینم برایت و در خیابان های منتهی به جمکران ات بریزم تا نرگس ها بهانه ات را نگیرند و دردهاشان را به پنجره های اشکهایم گره بزنند؟ آقاجان، تا به کی غرور آسمان را به نظاره بنشینم که هم رنگی اش با آبی گنبد جمکرانت به رخم می کشد و آفتاب را نظاره گر هر روز تو می داند؟؟ مولای آیینه ها،دوست دارم دامنم را پر از نرگس هایی کنم که با آب اشک هایم آبشان داده ام و آن وقت ،دوان دوان و شتابان با کبوتران باصفایت ، پرواز کنم به گنبدبا صفای جمکرانت و دامن دامن نرگس هایم را به پای گنبدت بریزم... و بعداز آنجا به آسمان فخر بفروشم... مولایم، گوشه گوشه های دلم پر است از عکس های جمکرانت... کاش می دیدی نمایشگاهم را... کاش می دیدی که دلم را هر پنجشنبه مهمان نمایشگاهم می کنم!!... کاش می دیدی دلم اما چندین بار بهانه ی نرگس هایش را آورده... که نه ..نرگس هایم را نمی چسبانم به عکس ها... می خواهم صبح آدینه ، جمکران را غافلگیر کنم با نرگس هایم!!... نه عکس ها را... آقاجان، دلم را دریاب... دریاب که هر روز بهانه ی جمکرانت را می گیرد!... دریابش... نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط
|
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط دریا
|
بیش از این باده، به پیمانه مریز/ آبروی من دیوانه مریز مرغ نالان به چه کارت آید/ دام بردار و دگر دانه مریز من صراحی نیم ای ساقی عشق/ خون من بر در میخانه مریز آتش حسرت از آن برق نگاه/ بر دل محرم و بیگانه مریز. |
|