تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط  |

اونیکه گریونه منم ، اونیکه خندونه تویی؛

 

اونیکه عاشقه منم ،اونیکه بی خیال تویی؛

 

اونیکه خشکه منم ،اونیکه سیراب تویی

 

اونیکه بارونه منم، اونیکه آسمونه تویی

 

اونیکه خراب مستی منم،اونیکه همیشه هوشیار تویی

 

اونیکه دلتنگ منم، اونیکه دلگشاست تویی

 

اونیکه خاموش منم،  اونیکه نور خورشید تویی

 

اونیکه بی تاب منم، اونکه همیشه آرومه تویی

 

اونیکه گریونه منم،اونیکه خندونه تویی

 

اونیکه آخرش از عشقت می میره منم و اونیکه همیشه جاویدانه تویی.

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387 توسط  |

دور! قفس قاپيسين بير آچاق نبي              بوسيبنيق قانادلا بير اوچاق  نبي

 

آي قوچاق نبي

قازامات ايستي دير ياتا  بيلميسن                آنالار   بئشيگين  آتا  بيلميسن

اوز آتا يوردونو ، آتا    بيلميسن                غيرتين قورباني آي قوچاق نبي

آي قوچاق نبي

اون بئش ايل گاوورون ظولمونه دوزدون       او نقشه چکديکجه نقشه سين پوزدون

شيمدي  کي  اوبادان  ائلدن  ال   اوزدون        غم  يوکون  چاتميشام دور کوچاق نبي

آي قوچاق نبي

دورت بير دوره ميزي سالدات لار آلدي           قلعه لر اوجالدي قارانليق سالدي

زيندانين ايشيق سيز گونشسيز    قالدي           هيمتين  اوجادير ،دام آلچاق نبي

آي قوچاق نبي...

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387 توسط  |

                                                         ساوالان

 

 

«ساوالان» که درآذربايجان سر به فلک کشيده و مقدس‌ترين کوه ايران است. گفته مي‌شود که مزار يکي از پيامبران در قله ساوالان قرار دارد و بنا بر باور‌هاي مردم، اين مزار، مزار زردشت است. متون کهن فارسي هم به رابطه ساوالان و زردشت اشاره دارند و آن جا را مکان نيايش و عبادت زردشت مي‌دانند.
ذکرياي قزويني مي‌نويسد: «زردشت از شيز (شهري در کنار درياچه چيچست اروميه) به ساوالان رفت و در آن جا عزلت اختيار کرد و کتابي موسوم به اوستا آورد.» مولف ناشناخته «هفت کشور»، مضمون بالا را به اين صورت آورده است: «زردشت حکيم از آذربايجان بود و در کوه ساوالان که کوهي مشهور باشد پانزده سال مجاور شد، زند و پازند بساخت و دعوت آغاز کرد.»
«ويليامز جکسن» مولف کتاب «زردشت پيامبر ايران باستان» در سفر‌نامه‌اش مي‌نويسد: «ساوالان همان کوهي است که به گمان من آن را بايد با کوه دو مصاحب مقدس مذکور در اوستا که در آن جا زردشت با اهورا مزدا راز و نياز کرده يکي دانست.»
شادروان «ابراهيم پور داوود» جايگاه ساوالان را براي زردشتيان همانند کوه تور براي يهوديان مي داند که در آن جا ده فرمان بر حضرت موسي نازل شد. در حديث آمده است که از پيامبر پرسيدند ساوالان چيست؟ فرمود: «کوهي است بين ارمينيه و آذربايجان و بر آن چشمه‌اي است از چشمه‌هاي بهشت و در آن قبري است از قبرهاي انبيا.»


ساوالان؛ زيارتگاه
دکتر محمد مير‌شکرايي در مقاله «ساوالان، کوه بزرگ و مقدس‌ترين کوه ايران» مي‌نويسد: «تا چند دهه پيش، بسياري از مردم کوهپايه نشين ساوالان با نيت زيارت راهي کوه مي‌شدند و وقتي باز مي‌گشتند، خويشان و همسايگان و آشنايان به ديدنشان مي‌رفتند و زيارت قبولي مي‌گفتند و گاهي هديه‌اي هم براي زاير از زيارت کوه آمده مي‌بردند. رسم رفتن به ديدار کساني که از سفر‌هاي زيارتي بر مي‌گردند در همه مناطق ايران معمول بوده است و هنوز هم رواج دارد. وجود اين رسم در مورد راهيان ساوالان، بيانگر اين است که ساوالان در فرهنگ مردم محل با همه معناي کلمه، يک زيارتگاه است.
نقل ساعدي در کتاب «خياو» هم نشان از همين معنا دارد که مي‌گويد چوپانان به کساني
که راهي بالاي کوه هستند سفارش مي‌کنند که پاک باشند و درياچه را آلوده نکنند.» ساوالان کوهي که از بهشت آمده است.
مردم منطقه بر اين باورند که ساوالان يکي از هفت کوه بهشت است. در اين باره روايتي دارند که: روزي روزگاري در جايي که امروز ساوالان قرار گرفته است، شهري بود با مردماني متجاوز و آلوده به گناه. خداوند براي آنها پيامبري فرستاد تا هدايتشان کند. اما آنها همچنان نافرماني کردند. پس خداوند از فرشتگانش خواست که يکي از کوه‌هاي بهشت را روي شهر مردمان گناهگار قرار دهند. از ميان کوه‌هاي بهشت، تنها ساوالان داوطلب اين کار شد.
يکي از فرشتگان، ساوالان را بر بال‌هاي خويش قرار داد و به زمين آورد و در هنگامي که پيامبر با پيروانش براي عبادت از شهر خارج شده بودند، کوه را روي شهر قرار داد.


مير‌شکرايي معتقد است: «اين قصه با ساختاري کم و بيش همانند در تمام منطقه اطراف ساوالان روايت مي‌شود. بنابر يکي از روايت‌ها، مردماني که در اين شهر زندگي مي‌کردند از قوم لوت بودند و فرشته‌اي که کوه را بر بال خود به زمين آورد «جبرئيل» بود. در اين روايت رد پاي تغييرات دوره اسلامي به روشني پيداست.»


ساوالان کوه مقدس
مير‌شکرايي معتقد است که: تقدس يک امر فرهنگي است و تقدس يک کوه دو سبب اصلي متمايز اما در پيوند با يکديگر دارد: نخست وجود مزار‌هاي مقدس، زيارت گاه‌ها و پيکره‌هاي مقدس و دوم، وجود باور‌هاي کهن و اعتقادات ديني درباره عوارض طبيعي در بخش هايي از کوه و يا درباره تمامي و کليت آن. او مي‌گويد:«آثار دست ساز انساني پيرامون ساوالان، مثل امامزاده‌ها، زيارتگاه‌ها، برج‌ها و قلعه‌ها و سه سنگ نبشته يکي مربوط به دوره اورارتويي در نزديکي سراب، يکي به خط پهلوي در نزديکي مشکين شهر و يک چارتاقي (آتشکده) سنگي مربوط به دوره ساساني در شهر‌ها و روستا‌هاي اطراف ساوالان قرار دارند. در برابر، بسياري قصه‌ها، باور‌ها، اعتقادات و رسوم درباره ساوالان و قسمت‌هاي مختلف آن همچون قله‌ها، صخره‌ها و سنگ‌ها در خاطر کوهپايه نشينان و عشاير ساوالان باقي مانده است. از اين رو ساوالان در گروه دوم از طبقه‌بندي کوه‌هاي مقدس قرار مي‌گيرد.»


سوگند به ساوالان
مي‌گويند يکي از نشانه‌هاي تقدس ساوالان سوگند به آن است، نام ساوالان هنوز يکي از مهمترين سوگند‌هاي ساکنان اطراف کوه و عشاير کوچنده شاهسون به شمار مي‌آيد. سوگند را به عنوان «سولطان ساولان» ياد مي‌کنند چرا که کوه بدين نام شناخته مي‌شود. اهالي باور دارند که وقتي نام ساوالان برده مي‌شود به ويژه وقتي به آن سوگند ياد مي‌کنند، مار از شکارش دست مي‌کشد.


سلطان ساوالان
قله «سلطان» يا «ساوالان» که همه کوه نيز به همين نام ناميده مي‌شود بلند‌ترين قله ساوالان است و بيشتر باور‌ها به اين قله مربوط مي‌شود. در کنار قله درياچه‌اي به همين نام قرار دارد.


به قول غلامحسين ساعدي:
«چون چشمي باز، هميشه بي‌نهايت آسمان را مي‌نگرد و زايران مومن وقتي به بالاي ساوالان مي‌رسند به درياچه سجده مي‌برند.» درياچه بيشتر ماه‌هاي سال پوشيده از يخ است. مي گويند هنگام باز شدن يخ‌ها، گرداب عظيمي در آن پديد مي‌آيد که هر آنچه را در درياچه وجود دارد به ژرفاي تاريک و نا‌پيداي آن مي‌کشاند. مردم روايتي دارند از درويشي که عصايش در اين گرداب مي‌افتد و سال‌ها بعد آن را در کربلا در دست کسي مي‌بيند. او مي‌گويد که عصا را از آب فرات گرفته است. درويش نشان مهري در زير آن را مي‌دهد و عصايش را مي‌گيرد. اين قصه به صورت‌هاي مختلف در ساير نقاط ايران درباره جريان آب‌هاي زير‌زميني نيز وجود دارد. اما در اينجا نکته قابل توجه، تقدس هر دو مکان درياچه ساوالان و شهر کربلاست.


باورهاي مردمي
مي‌گويند بر چکاد بلند ساوالان، هر سپيده دم بانک خروسي با سر‌ زدن سپيده به گوش مي‌رسد و همزمان با آن سه چشمه کوچک آشکار مي‌شود، يکي زعفراني رنگ، يکي شيري رنگ و ديگري به رنگ آب. اولي از شربت شيرين‌تر، دومي از شير گوارا‌تر و سومي از اشک زلال‌تر. اما اين چشمه‌ها جز به چشم پاکان نمي‌آيند. مي‌گويند در ساحل درياچه، حضرت سليمان، جام ياقوت بزرگي را با زنجير بسته است. اين جام را اگر خوب نگاه کني در کف درياچه مي‌بيني و اگر دلي پاک و اعتقادي کامل داشته باشي جام به سطح آب مي‌آيد و مي‌تواني از آن آب زندگاني بنوشي و کساني را که طمع در ربودن آن کنند با خود به قعر درياچه مي‌کشاند. بنابراين ويژگي‌ بي‌مرگي و عصاره جاودانگي نيز بر عناصر تقدس ساوالان افزوده مي‌شود.
دومين قله ساوالان «حرم» نام دارد که يک صخره پر شيب است. در ايرن «حرم» به معناي مکان زيارتي است. بنابراين، نام حرم به خودي خود نشان از تقدس و حرمت دارد. مردم بر اين باورند که قله حرم ويژه زنان است و مردان اجازه نزديک شدن به آن يا بالا رفتن از آن را ندارند. حتي زنان باردار به سبب اين که شايد فرزند پسر در شکم داشته باشند نبايد به آن نزديک شوند.


مي گويند در ستيغ حرم، زيارتگاهي است و در آن چراغي هست که هميشه روشن است. اما براي اين که چراغ را ببيني بايد دلي پاک داشته باشي. مي‌گويند در جناغ حرم سنگ‌نبشته‌اي از دوره بابک وجود دارد که روي آن نوشته است:«به اندازه شن‌ها و سنگ‌هاي ساوالان در اين جا از سپاهيان خليفه کشتيم.»


مي‌گويند روزي که برف‌هاي ساوالان آب شود، قيامت در خواهد گرفت

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387 توسط  |

شاه داغيم ،

چال پاپاغيم ،

ائل داياغيم ،

شانلي سهنديم،

باشي طوفانلي سهنديم ،

باشدا حيدر باباتک قارلا- قيروولا قاريشيب سان،

سون ايپک تئللي بولودلارلا اوفوقده ساريشيب سان،

ساواشارکن باريشيبسان،

گويدن ايلهام آلالي سيري سماواته دئيه رسن،

هله آغ کورکو بورون ،يازدا ياشيل دوندا گييه رسن،

قورادان حالوا ييه رسن!

 

دوشلرينده سونالار سينه سي تک شوخ ممه لرده،

نه شيرين چشمه لرين وار!

او ياشيل تئللري يئل هورمه ده آينالي سحرده،

عشوه لي ائشمه لرين وار،

 

قوي ياغيش ياغسادا ياغسين،

سئل اولوب آخسادا آخسين،

يانلاريندا دره لر وار!

قوي قلمقاشلارين اوچسون فره لرله، هامي باخسين،

باشلاريندا هئره لر وار،

سيلديريملار، سره لر وار،

 

او اتکلرده نه قيزلار ياناغي لاله لرين وار!

قوزولار اوتلاياراق نئي ده نه خوش ناله لرين وار!

آي کيمي هاله لرين وار!

 

گول -  چيچکده بزه ننده ،نه گلينلر کيمي نازين!

يئل اسنده او سولاردا نه درين راز- نيازين!

اوينايار گوللو قوتازين...!

 

  

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387 توسط  |

خدا خر را آفريد و به او گفت: تو بار خواهي برد، از زماني که تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد. و همواره بر پشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود و پنجاه سال عمر خواهي کرد و تو يک خر خواهي بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من مي خواهم خر باشم، اما پنجاه سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس کاري کن فقط بيست سال زندگي کنم و خداوند آرزوي خر را برآورده کرد
...


خدا سگ را آفريد و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهي بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد. تو غذايي را که به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي کرد. تو يک سگ خواهي بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است. کاري کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد
...


خدا ميمون را آفريد و به او گفت: و تو از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم کردن ديگران کارهاي جالب انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي کرد.و يک ميمون خواهي بود.
ميمون به خداوند پاسخ داد: بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده کرد
.


و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت: تو انسان هستي. تنها مخلوق هوشمند روي تمام سطح کره زمين. تو مي تواني از هوش خودت استفاده کني و سروري همه موجودات را برعهده بگيري و بر تمام جهان تسلط داشته باشي. و تو بيست سال عمر خواهي کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمي براي زندگي است
. آن سي سالي که خر نخواست ، آن پانزده سالي که سگ نخواست و آن ده سالي که ميمون نخواست زندگي کند، به من بده. و خداوند آرزوي انسان را برآورده کرد... و از آن زمان تا کنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي کند…!!! و پس از آن،ازدواج مي کند و سي سال مثل خر کار مي کند مثل خر زندگي مي کند ، و مثل خر بار مي برد…!!!
و پس از اينکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي که در آن زندگي مي کند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي خورد...!!! و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي کند؛ از خانه اين پسرش به خانه آن دخترش ميرود و سعي مي کند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم کند...!!!
و اين بود همان زندگي که انسان از خدا خواست

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 توسط  |
اورک حالینا یانان هانی بس

 

     
                     گوز یاش توکوب آغلالایان هانی بس

                               قهرده ن اورگیم دولار- بوشالار

                                 رویا عالمینده طالعی خوش اولار

                                      یئنه ده نیسکیل دیر یئنه هجران

                                        نیه سوز آچمیرسیز نازلی نگاردان

                                             چیچکلر سینسینده آی آلا داغلار

                                             داغ،داش اونسوز منیم دردیمه آغلار

                                           داغ کیمی قالانیب دردلریم ازلدن

                                       سوسوبدور اورگیم ظولوم،جفادن

                                    شریک دیر غمیمه منیم اولدوزلار

                              من شمع تک یانارام پروانه آغلار

                         یانار احوالیمه لاله لی داغلار

                     غم بسلین اوره ک تئزدیکجه قوجالار

                  اورکلر بیراولسا غملر داغیلار

         کیم دئیرکی اوندا اوره ک دارالار
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 توسط رامین |

يکي ديوانه اي آتش برافروخت
در آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاکسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جان سوز
من آن ديوانه مرد  آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش بر عود استخوانم
که بوي عشق برخيزد زجانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
که مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و برباد رفتن
در اين عالم سر انجامي نداريم
چه فرجامي که فرجامي نداريم
لهيبي همچون آه تيره روزان
بساز و عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاکسترم کن
مسم در بوته هستي ذرم کن

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط  |
اگر سهم من از این همه ستاره فقط

سو سوی غریبی است .غمی نیست

همین انتظار رسیدن به شب برایم کافی است 

                                                                                     

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط Loyal |
فرسوده ام از ماندن

محصور در تمام ترس های کودکی ام

و اگر اراده ای بر این قرار گرفته که مرا ترک کنی

آرزو دارم به تمامی می رفتی

زیرا سایه ی سنگین حضورت هنوز این جاست

و مرا تنها نمی گذارد


می نماید این زخم ها نمی خواهند درمان شوند

این درد بیش از اندازه حقیقی است

و چیز های بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد


آن زمان که می گریستی

اشک هایت را از گونه می زدودم

آن زمان که فریاد می زدی

با تمام ترس هایت نبرد می کردم

و در تمامی اين سال ها

دیگر دستانت در دستم نیست

اما تو هنوز مالک تمام وجود منی

عادت داشتی با نور درخشانت فریبم دهی

اما اکنون من اسیر زندگی به جای مانده از تو هستم

این چهره ی توست که هر شب رویا های شیرینم را شکار می کند

این صدای توست که تمامی عقلانیت را از من می گریزاند


می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند

این درد بیش از اندازه حقیقی است

و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد

بسیار سخت تلاش کرده ام تا به خود بفهمانم که تو دیگر نیستی

و تو که هنوز ترکم نمی کنی

و من که برای بازمانده زندگی تنهایم

Azizami

 
درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com
Blog Skin