Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط رامین
|
دلم مثل دلت از جنس سنگ نیست چشام مثل چشات از همه رنگ نیست ما دوتا باهم بودیم مهربون مثل قناریها به جون هرچی عاشقه دوستی ما یه جنگ نیست زندگیمون بهاری بود ولی ابر بهار نداشت دلهای اسیر ما حتی راهی واسه فرار نداشت مثل مهتاب بودیم و گریه تو کارمون نبود دل نامهربون تو مگه با دل من قرار نداشت جدا شدیم از همدیگه کجای این عاشقیه؟ رفتی آسمون و من تو زمین موندگار شدم خیالی نیست عشقت برام یه عشق جاودانیه شب میلاد عشقمون همیشه یادم می مونه تا جون دارم صدای قشنگت تو گوشم می خونه هر جا می رم عطر تو مشاممو پر می کنه فقط خدای مهربون راز عشقمونو می دونه صبر من تموم شده طاقت موندن ندارم دلم اسیر شده حس بی تو بودن ندارم من و گریه با هم بدجوری رفیق شدیم بی تو من حتی حس و حال سرودن ندارم قصه عشق ما هرچی بوده اماحالا تموم شده زندگیمون به پای هم یه عمر که حروم شده فرشته ي مهربون تو قصه ها از پیش مارفته دیگه شاید خدا درهای لطفشو به روی ما بسته ديگه نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط دریا
|
ندارد چشم من تاب نگاه صحنه سازی ها من یکرنگ بیزارم از این نیرنگ بازی ها زرنگی نارفیقا نیست این، چون باز شد دستت رفیقان را ز پا افکندن و گردن فرازی ها تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری بنازم همت والای باز و بی نیازی ها به میدانی که می بندند پای شهسواران را تو طفل هرزه پو، باید کنی این ترک تازی ها تو ظاهرساز و من حق گو، ندارد غیر از این حاصل من و از کس بریدن ها، تو و ناکس نوازی ها.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط
|
|
|