تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط رامین |
 

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی .

دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم. درددل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد.

بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست.

 بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی

اینگونه شاید احساسم نمیرد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط  |

نجات من بدست توست
از اين محبس نجاتم ده

لباس کهنه تن را بسوزان و حياتم ده

بيا و نقطه پايان به شعر عمر من بگذار

تنم ديوار بين ماست

تنم را از ميان بردار

مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم

هواي صبح بيداري شهادت را صدا باشم

هميشه در مصاف مرگ نقاب از چهره ميافتد

چه در ميدان چه در بستر پس بيماري
ممتد
بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من

که تنها سهم من اين است

هراس بي صدا مردن

مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم

هواي صبح بيداري

شهادت را صدا باشم

نقاب از چهره ام بردار

به آيينه نشانم ده

سکوتم بدتر از مرگ است

بميرانم زبانم ده

بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من

که تنها سهم من اين است

هراس بي صدا مردن

مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم

هواي صبح بيداري

شهادت را صدا باشم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط تایماز |

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط Loyal |
بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی شاید هم بیگانه
می روی اگر ، بگذار؛ صدایت هم بیگانه بماند .
تو ماهی رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی ، میدانی چرا؟؟؟
چون محبت ساختگی ات، همانند سندی جعلیست؛ میفهمی که .
خیال کردی پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماست کنم؟ نههههههه؛؛ این ممکن نیست!
شکستنی نیست وقارم.. همانند قلبم
روزگار خوشی نیست ! یعنی اصلا خوش نیست
نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو
نمی گویم درمانم در دستان توست.
نه چون میدانم محبت پول خردیست در دستان تو
و نه من .........،  آن گدا ی دست گشوده فرا روی تو.
می خواهی بروی...
این راه و این جاده ، این هم تو ...
تنها
یک جفت چشم بدرقه ات خواهد کرد  .
اگر رفتی ، خوب بدان ، خواستی برگردی هر گاه
بسترت بالشی خاردار خواهد بود. برای خوابیدنت
می خواهی بروی
نه حرفی بزن ، نه چیزی بگو !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود
می خواهی بروی ؟بی بهانه برو... برای همیشه برو
راستی :مرا ببخش که پنداشتم
شادی پرواز پرستو ها
از شوق حضور توست
آن ها بهار را
با تو اشتباه می گیرند
آخر کوچک اند. کوچکم
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط رامین |

یه روزی من شاد بودم غمی نداشتم تو دلم

غریبه بودم با بدی غریبه با غصه و غم

عاشق شادی بودم و با غصه ها میجنگیدم

خنده رو مهمون لبام میکردم و می خندیدم

هرجا بی کسی میدیدم میشدم همدم اون

همدم غرش و رعد دل تنگ آسمون

با گلا حرف میزدم با غنچه ها میخندیدم

از دل غنچه ها نا امیدی هارو می چیدم

از رو گونه های گریون پاک میکردم اشکارو

توی دستام می گرفتم تنهایی دستارو

اما حالا دستامو ببین که تنها می مونن

زل بزن توی چشام ببین که بی تو گریونن

حتی غنچه هام شریک دل تنهام نمیشن

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com هوادار تراكتورسازي تبريز



Blog Skin