Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387 توسط
|
دل من عشق بتان دارد دوست
دمن خویش به جان دارد دوست این چه سری است که سوداگر عشق عوض سود،زیان دارد دوست دوست شد دشمن جانم یارب یا دلم دشمن جان دارد دوست عشـق صافی کند آیینه دل غم دل عاشق از آن دارد دوست هر چه من صحبت پیرم هوس است دل بی پیر ،جوان دارد دوست تیر گو آه و کـمانم قد خم ترک من تیر و کمان دارد دوست چند بیدار نستن ای چشم؟ بخت ما خواب گرا دارد دوست خود ز ساز سخنم هست عیان که دلم سوز نهان دارد دوست کیست در گلشن گیتی ،گردون باغبانی که خزان دارد دوست دل من مرغک کم حوصله ایی است همه فریاد و فغان دارد دوست... نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387 توسط
|
شاید آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینگونه نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل میخک و یاس زندگی اجباریست آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست... نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط دریا
|
ای سرنوشت از تو کجا مي توان گريخت من راه آشيان خود از ياد برده ام يکدم مرا به حال خود رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام! نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387 توسط رامین
|
نمیخواستم در تک تک لحظه های عاشقانه دلت خود را با غربت چشمانم جا کنم نمیدانستم در غم دل عاشقم با کدامین ناله ای سوزان تو را با دل پاک عاشقانه ات به سوی خود فرا خوانم نمیدانستم با ندانستن دانستنیهای دانسته ام در کجای دنیای بی کران جا دارم چشمان زیبای دلربایت مرا تا کور سوی دنیا عاشقان بی مجنون می برد کجایی تا با یگانه دل عاشقم و با چشمانی خمار عشق فریاد زنم دوستت دارم نمیدانستم عشق زین جا گناهی هست زین مکان عبادتی هست بنگر و ببین جان دادنم را اشکان سرازیر چشمان نازت راهی جز گونه های شکسته من ندارند نمیخواستم بودن را با نبودن و خواستن را با نخواستن معنی کنم میخواستم لحظه لحظه عاشقی را با تو معنی کنم صد حیف که روزگار جفاکار بی عشق دل ها را تا ته جهنم بی وفایی می برد موهای پریشانت در دریای پریشان خیالم تلاطم رویایی دارد در این غوغای عاشقانه داد میزنم قلب و جانم فدای لحظه ای خندیدن تو فکر نکن عاشقت نبودم فکر کن عاشقی بودم دیوانه دیوانگی رسم من است دیوانه ات بودم ولی تو به خیال پریشان حالیم مرا رد کردی صدایی بر نمی آید غصه ای دارم در این دل عاشق آه ای عشق جاویدان بدان دوستت داشتم دروغ نبود مینویسم با آه دل با غم زمان نامه آخر را میگویم دیوانه ای بودم عاشق گرگان دیو صفت آدم نما مرا زتو جدا کردند بدان با نبودنت دنیا من ویران زین جان دلم تنگیده......... نوشته شده در تاريخ جمعه سوم خرداد 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط
|
فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم
دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن چرا مي خواي اشک منو در بياري عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري اگه بري چشماي من گريـــون ميشه دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم مي سپارمت دست خداي مهربــون خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط
|
تنهاتر از پيراهنم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط Loyal
|
آنگاه که از تمام روزمرگی ها خسته می شوی سراغ از که می گیری؟
آنگاه که هنگامه دلتنگی از راه می رسد به که می اندیشی؟ آنگاه که شباهنگام پریده رنگ از خواب برمی خیزی خواب که را دیده ای؟ شباهنگام که از کوچه باغ می گذری برای که شعر کوچه مشیری را زمزمه می کنی؟ در آن باران شبانه که کوچه را طی می کردی یاد که همراه تو بود؟ در آن مهمانی شاد به یاد که افتادی که بضغ کردی؟ چرا زمانی که سخن از عشق می آید گونه هایت به نرمی خیس می شود؟ چرا پیشنهاد آن دوستی را به سادگی رد کردی؟ اری این سخنان اوست که همراه من است و من با نگاه به او می گویم دیگر چیزی نگو. اینها را نگفتم که دلت را نرم کنم عشق من اینها فقط از سر دلتنگی به سراغم می آید قصد از نوشتن آرامش است هر چند این گونه نوشتن تازه شروع طوفان است. طوفانی که از دل برمی خیزد وتو را تا اوج روح بلندهستی می برد انجایی که تنها خود را می بینی وخدای خودرا Azizami |
|