Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط دریا
|
زچشمان پر از افسون تو برداشتم نگاهم را نه تنها عشق تو، هر عشق دیگر را به دل کشتم و تنها می روم این راه را با دیده ای پر خون اگر اشکی پدید آید از این رفتن بدان هر قطره اش پیمانه اندوه خونبار است خداحافظ... خداحافظ تو ای هم داستان بی وفای من خداحافظ... خداحافظ تو ای هم صحبت دیرآشنای من خداحافظ، دگر با تو سرود آشنایی را نخواهم خواند و خود با کوله بار خاطراتم در دل صحرا سوی آینده خواهم رفت... نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
فرسود پای خود را چشمم به راه دور نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
روشن است آتش درون شب نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
در دل من چیزی است ..مثل یک بیشه نور بوي بهار مي شنوم از صداي تو (قيصر امين پور) نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
عمری که رفت قصه نقشی بر آب بود افسانه گذار ز شهر شتاب بود آن کاخ صد هزار ستون,یک ستون نداشت خواب و خیال بود و حبابی بر آب بود بر من چه می گذشت اگر مرا دلی نبود جام دلی که پر ز می آفتاب بود هرگز نه خو گرفت ونخواهد گرفت خو جز به شرار مهر که سودای ناب بود گفتم به دل مسوز,مرا سوخت پا به سر آخر ترا قسم به خدا این جواب بود؟؟ نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط
|
گل ميخک قرمز : شرمساري و خجالت نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط صبا
|
مادر: پسرک وارد آشپزخانه شد و نامه ای را به مادرش داد که مضمون نامه چنین بود: برای اصلاح چمن 5 دلار مرتب کردن اتاقم 1 دلار نگهداری از برادر کوچکم 2 دلار رفتن به فروشگاه جهت خرید 1 دلار مادر به پسرش نگاهی انداحت و پس از لحظه ای ، قلم برداشت ودر زیر نامه چنین نوشت: برای نه ماه حمل تو در وجودم ، مجانی برای شبهایی که کنارت بیدار ماندم و از تو پرستاری کردم ، مجانی دعاکردن برای تو ، مجانی هزینه عشق و علاقه من به تو ، مجانی برای روزهای سخت ، واشک هایی که مسبب آنها تو بودی ، مجانی نگرانی برای روزهای سختی که گذارندی ، مجانی و وقتی همه اینها را روی هم جمع کنی، هزینه کل عشق واقعی ، مجانی پسرک بعد از خواندن آنچه که مادرش برایش نوشته بود ، دانه های درشت اشک از گونه هایش پایین چکید. به مادرش نگریست و گفت :" باور کن که دوستت دارم ." سپس با خطی درشت نوشت :" کل مبلغ دریافت شد نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
قصه ام دیگر زنگار گرفت نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
شب سردی است و من افسرده نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط Loyal
|
از نیمه
شب گذشته بود که هیولای مرگ مرا از خواب خوش برانگیخت ، خوابی که تو درآن با نهایت
کرشمه و ناز ، یکه تاز آن بودی ! دیده
گشودم او را که نمی توانم بگویم چگونه جلوه داشت در برابرم یافتم : راستی نمی
دانی این سایه مرگ تا چه حد به من دل بسته است ماهی نمی گذرد که چند بار بسراغ من
می آید تو گوئی دلتنگ است که نمی تواند و یا نمی خواهد جسد بی جان دختری را به
گورستان بفرستد ؟ پرسیدم :
ای یار دیرین چگونه است که جانم نمی گیری ؟ لبخند محزونی
زد و در حالیکه اشکال مبهمی در فضا ترسیم می کرد از نظرم دور شد گوئی سایه مرگ نیز
به من دلسوخته ترحم می کرد و از من می گریخت تا شاید بتوانم از آخرین ساعات زندگی
ام شور و نشاطی بدست آورم ! آنشب تا
سپیده صبح خواب به چشمم نیامد زیرا با نهایت تعجب خطوط درهمی را که سایه مرگ در
فضا ترسیم می کرد با دیدگان متعجب خود تعقیب می کردم. هیکل تو
چون سروی که از سایه و یا ابرهای بهاری باشد در فضا معلق زنان به من نزدیک می شد
از دور اشعه درخشنده مهتاب بمانند یک ستون روشن پرتوی خیره کننده بر تو میافکند و
ترا از همه حال زیباتر نشان می داد . دیده بر هم نهادم تا هرگز این شبح دلربا از
نظرم محو نشود مثل این بود که هیولای مرگ نیز از دلدادگی من باخبر شده و دقایقی
چند از گرفتن جانم صرفنظر کرده است !!!!!!!!!! گر عشق من از پرده عیان شد عجبی نیست پوشیدن این آتش سوزنده محال است Azizami نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسط Loyal
|
دلهای پرغم همیشه به دنبال تکیه گاهی استوار هستند .چشمان پر حسرت همیشه
در راه بازگشت محبوب خود لحظه شماری می کنند انگشتانم خسته از درد زندگی
است. وجودم. جسمم که تحمل از کف داده در حال فروریختن است.
حیف که همه چیز را نمی توان نوشت .ای کاش درعالم دیگری زندگی می کردیم عالمی به جز این دنیای........ نازنین یار نمیدانم تو رویا بودی یا دشمن جانم. دوست بودی یا ستیزه گر وجودم. قلبت برایم مانند اتشکده ای بود که وجودم را می سوزاند وخاکستر میکرد وتو ...تویی که با او بودن برایم ارزوها بود ان را لگد مال میکردوبی اعتنا از کنارش می گذشت ومن می ماندم ومن .... Azizami
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط دریا
|
تو با یک چشم با خلق و به دیگر چشم با مایی بدین منظور گم کردن، مشوّش ساز دل هایی نمی گویی و می سوزی، نمی جویی و می خواهی به باطن تشنه ی عشق و به ظاهر غرق حاشایی درون سوز و برون آرا، زبان خاموش و دل گویا برون خاکستر سرد و درون آتش سراپایی حکایت می کند چشمت، ز میخواران هشیاری گواهی می دهد قلبت، ز خاموشان گویایی نگاهی گر مرا باشد، تو پا تا سر نظربازی نیازی گر مرا سوزد، تو سر تا پا تمنّایی تو می خواهی مرا اما، ز دل بر لب نمی آری تو می جویی مرا اما، به هر بزمی نمی آیی ز چشم من اگر پرسی، که مجنون تر ز مجنونم اگر زشت و اگر زیبا، تو لیلاتر ز لیلایی سخن با من بگو تا من، بگویم از چه غمگینی نظر بر من فکن تا خود، بدانی در چه رویایی منم کاهی که با آهی، بلرزد دامن صبرم تویی سنگ و به طوفان ها شکیبایی، شکیبایی.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
من به آغاز زمين نزديكم. نبض گل ها را مي گيرم. آشنا هستم با،سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت. روح من در جهت تازه ي آشيا جاري است. روح من كم سال است. روح من گاهي از شوق،سرفه اش مي گيرد. روح من بيكار است: قطره ي باران را،درز آجرها را،مي شمارد. روح من گاهي، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد. سهراب سپهري نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 توسط دریا
|
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 توسط
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط
|
وقتی گریه کردیم گفتند بچه است.وقتی خندیدیم گفتند دیوونست.وقتی جدی بودیم گفتند مغروره.وقتی شوخی کردیم گفتند سنگین باش.وقتی سنگین بودیم گفتند افسرده است.وقتی حرف زدیم گفتند پر حرفه.وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقه.حالا که عاشقیم میگن اشتباهه. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط Loyal
|
دوستش داشتم همچنانکه باغبان گل زیبایش را دوست می دارد میپرستیدمش
همچنانکه عاشقی معشوقه اش را می پرستد.......... واینک من در قمار عشق
بازنده ام واینک هیچ ندارم جز دل بی حرارتی که به خاموشی میرود و لب از لب
تکان نمی دهد تا مبادا کسی به راز درونیش پی ببرد ........ولی..........
او رفت
از عذاب رفتن تو میسوزم تو اوج غربت....... واسه بودن با تو ندارم یک لحظه فرصت........ این جا اشک تو چشمامو به کسی نشون ندادم.......... اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم.......... وقتی نیستی هر چی غصه ست تو صدامه........... وقتی نیستی هر چی اشک تو چشمامه.......... از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتنت می سوزم........ کاشکی بودی و میدیدی چی آوردی به روزم......... حالا عکست تنها یادگار از تو.......... خاطراتت تنها باقی مونده از تو .............. وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتش میزنه به این وجودم......... کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم.............. Azizami
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شنکجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن نگو که از این روزگار یه خورده کم تر گله کن منو به بازی میگرن عقربه های ساعتم برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
دلم گرفته آسمون نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
گاهي اوقات دفعه ي بعدي وجود ندارد،نه شانس و نه فرصت دوباره اي گاه ... يا اكنون است يا هيچ وقت نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط رامین
|
تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام ... دوست دارم، تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نزيسته ام ... دوست دارم، براي خاطر گل هايي كه شكفته مي شوند،
به خاطر نخستين نگاه، به خاطر دوست داشتن ... دوست دارم،
به جاي تمام كساني كه دوستت نمي دارند... دوستت دارم! نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط
|
چرا غمها نمی دانند که من تنهاترین تنهای این شهرم نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط دریا
|
|
|