Gonash85 |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 توسط دریا
|
حسرت ده قالدیم گله سن گلمه دین یاخشی نی پیسدن سئچه سن سئچمه دین موشتاق ایدیم نازین چکه م تکجه من آرزی باغین گوللندیریب گئچمه دین سئوال ائتدیم لالا داغی نه دن دیر جاواب وئردی یاندیم غمدن بیلمه دین غربت سوردوم عومروم باشا غربتده سوروشمادی کیمسه حالین جومردین کونلوم سئویر وفا گوره دوست دان دوست گوروشو بارات اولسون دینمه دین. نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 توسط دریا
|
از این دوست عزیز تشکر می کنم که مطلب زیبایی برای من ارسال داشته.(مطلب خیلی خوبیه، بخونین...): دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه، سر موضوعی اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند. یکی از آنان از سز خشم، بر چهره ی دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد.» آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات پیدا کرد، بر روی صخره ای سنگی، این جمله را حک کرد: «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.» دوستش با تعجب پرسید: «بعد از آنکه من با سیلی، تو را آزردم، تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟» دیگری لبخندی زد و گفت: «وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شنهای صحرا بنویسم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ببرد.» ارسالی از: کیمیاگر نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط دریا
|
گولوم سنسن، باغیم سنسن، گلستانیم بهاریم سان اگر بیر قوش اولارسام من، خزانسیز لاله زاریم سان دیلیم، آغزیم، سوزوم سنسن، گلوم، قلبیم، گوزوم سنسن منیم جانیم، ئوزوم سنسن، منیم صبر و قراریم سان سنی قلبیم له من سئودیم، اونی چیرپیندیران سنسن دئمک کی وارلیغیم سنسن، اورکده شاه داماریم سان. نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط دریا
|
خدایا، آن چنان در عالم تسلیم، خشنودم که با درد تو، درمان، با غمت، شادی نمی خواهد اگر مهر تو پرتو افکند، هر تلخ، شیرین است وگر خواهی مرا ویرانه، «آبادی» نمی خواهم. نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط رامین
|
اینم یه کارت پستال که خودم ساختم اگه دوس داشته باشین برین به آدرس روی کارت اونجا از اینا زیاد میزارم |
|