تبليغاتX
Gonash85
Gonash85
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط باران |

 

 

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه

آخه می ترسه که با من با دل من دربدر شه

هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو کلبه ی سوتو کورو تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

می دونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط Loyal |

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی!!!

Azizami

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط رامین |
 

پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط دریا |

درمانده از این دنیا

من بی تو و تو تنها

تو گم شده ی صحرا

من تشنه ی گشتن ها

من خسته ی رفتن ها

تو قفل همه درها

من ریشه ی این خاکم

تا لحظه ی چیدن ها

بوئیدن و بگذشتن از باغ اقاقی ها

از اشک گل لاله

پیوستن دریاها

من لحظه ی دیدارم

تو وقت گذشتن ها

من ناله ی گفتن ها

در ساکت چشمانت

فریاد شکستن ها

من زائر درگاهم

تو عضو رسیدن ها.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط رامین |
سلام به همه دوستای گلم

من که دلم واسه همتون تنگ شده

دیگه وبلاگمون مثله قدیما نیس  مثل اینکه همون وبلاگ نیست

دیگه هیچکس نمینویسه جز دریا - تایماز و خودم

بیایید همه باهم دوباره این وبلاگ را سرپا کنیم

البته خواهشاْ

منتظرما

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط دریا |

وقتی تو رو یادم میاد میمیرم و زنده می شم
خوب می دونی که بعد تو عاشق هیچکس نمی شم

بعضی شبها یادم میاد یه روز بودی کنار من
حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من

حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم
تا عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم

بعضی شبها ستاره ها بهم می گن میاد یه روز
دل سیاه و بی کسم تا اون بیاد به پاش بسوز

بعضی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری
چشمهای خیسم تا ابد باید از دوریش بباری

اینو بدون من همیشه دوستت دارم

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط تایماز |

بايد از توبگذرم من اين به نفع هر دو مونه
                    اين جوري آينده ي تو خيلي بيشتر تو امونه


آخه من هيچکسي نيستم ،جز يه سرگردونه ساده
                   جز يه شاعري که ميره تا ابد پاي پياده


برو دنبال خوشبختيت براي من تو يه جوني
                   دلم راضي نبود اما،ديدم ديگه نمي توني


برو دنبال اوني که ، بتونه لايقت باشه
                   یکي که بيشتر از من هم ، بتونه عاشقت باشه


برو دنبال روياهات سوار اسب برفي شو
                   ديگه حرفي نگو از من خودت تو قصه حرفي شو


بذار اينگونه شه قصه که مجنون ماله شيرينه
                   رسيد ليلي به فرهاد و بگن اون قسمته اينه


برو شادي کن و خوش باش دلت تو قصه مهمونه
                   فداي شبنم چشمات ، نوازش هاي بارونه


برو از تو بگه قصه ، بدونم دوري از سختي
                   همين بسه براي من ببينم شاد و خوشبختي


برو دنبال روياهات ، دعام هر جا به همراته
                   اگه گفتن يه شاعر مرد ، بدون اميد تنهاته

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط تایماز |
 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

 

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

 

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

 

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط دریا |

خود را به که بسپارم

وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل

دلها همه از سنگ است

گویا که در این وادی

از عشق نشانی نیست

گر هست یکی عاشق

آلوده به صد رنگ است

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط رامین |

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ، ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج میخواهی ! تماشا کن! تماشا کن ، دروغین بودم از دیروز مرا امروز تو حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال من ، همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم ، دلم چون دفتری خالی قلم خشکیده در دستم

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند ، به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم ، به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند ، همه خود درد من بودندگمان کردم که هم دردند
 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها





Powered by WebGozar

FreeCod Fall Hafez

نقد و بررسي و فروش اينترنتي كالاي ديجيتال
www.DigiKala.com
Blog Skin